از دیروز حالم بد بود ... خودمم نفهمیدم چرا ..... دیشب همه خونه ما بودن سکینه فاطی نجمه مامان ... قرار بود شب یلدا خوش بگذره ... آشفته بودم اونقدر که مجبور شدم از همه عذرخواهبی کنم .... صبح تصمیم گرفتم بدون فکر کردن و تحلیل با خاله ماهرخ تماس بگیرم ....  به قول صداقت وقتی فکر نمی کنم آدم بهتری هستم .... چند ساعت مکالمه مون طول کشید ... نشد که گله نکنیم از هم ...  گیج بودم... ذهنیت ها تغییر نکرده بود این همه فاصله بی فایده بود و شاید پر از ضرر ... از صبح حالم خیلی بدتره ... امشب سر کلاس احساس می کردم چشام نمی بینه ....  سرم سبک شده بود ... خیلی سعی کردم عادی به نظر بیام ....  خسته ام...و آشفته ...