ماهیتش دلتنگی است .... صبح جمعه را می گویم ..... نمی دانم یادمان داد ند جمعه ها دلمان بگیرد یا این توانمندی خدای جمعه هاست ... هرچه هست تا می آیی برای یک روز تعطیل یونیک برنامه ریزی کنی این دلتنگی می آید درست در چشم تو می نشیند و ناکارت می کند .... تازه یادت می آید قلمت را برداری بر لوح دلت پررنگ بنویسی سکینه .... بعد یکی یکی این لیست بی انتها را پر کنی ... به لیلا که می رسد دلت بیشتر بگیرد و فکر کنی از اینجا تا اهواز چقدر  فاصله است ... خنده ی مرضیه زودتر از اسمش می آید و این کمی حالت را بهتر می کند .. فاصله ز اینجا تا رفسنجان را خنده ی مرضی و اعتمادت به حضور سید ایمان کم می کند ... به محمد که می رسد فاصله از اینجا تا شاهد ۱۵ کیلومترها می شود پر می شوم از اندوه از حسرت تمام کارهایی که می توانستم برایش انجام دهم و سهل انگاری کردم .... از علی رضا تا بزرگ شدنش چقدر اتفاق جور واجور نشسته می ترسم من پیر شده باشم و این تفاوت سن دورش کند از من .... برای مادرم هیچ کاری نکرده ام نام مادر مرا شرمنده می کند ...... مادر....حق با صداقت است سالها تو را در آغوشش بزرگ می کند بعد تو با بی وفایی ترکش می کنی .... امروز من بی خیال تو شده ام و فردا صدرا بی خیال من و این رسم غم انگیز تکرار و تکرار می شود .... و بعد مرگ می آید و همه را بی خیال هم می کند و این بازی خداوند است با تو  که دوست می داری و شاید دوستت بدارند ....  پدر شاید مرا بیش از همه ویران می کند به سمت پیری می رود و چقدر غم انگیز است احساسم به پدر برعکس دوران کودکی شده است و قتی دعوا بر سر این بود که چه  کسی پیش پدر بخوابد و من اگر چه همیشه سهمم را از کنار پدر بودن به بقیه می دادم اما دلم گرم بود از اینکه هست در ذهن من پدر قوی ترین مرد دنیا بود و در مدرسه حضورش به من اعتماد به نفس و آرامش می داد همه حواسشان بود که دختر مدیر مدرسه را احترام کنند هرچند پدر همیشه بقیه را در مدرسه بیشتر از من می دید این روزها اما همه چیز عوض شده من نگرانم از بابت پدر ... فشارخونش که بالا می رود مرا ترسی کاهنده فرا می گیرد به چشمانش که نگاه می کنم خسته است ... خسته تمام سالهایی که خستگی گام های مرا زدود ... خسته ی تمام دیکته هایی که به من گفت ... خسته وسواسش برای خوش خط نوشتنم .... خسته استرسش وقتی باران کم می شد یا وقتی تگرگها محصولات زمین هایش را نابود می کردند ... کاش می توانستم بخشی از جوانی ام را به تو بدهم پدر ... فاطی و نجمه نزدیک تر شده اند به من و اگرچه سودی برایشان ندارم اما آرام ترم .... فردای صادق و مینا اگر چه در چشمان من روشن است اما نگرانم نکند صادق از پس مسولیت زندگی برنیاید ... نکند خاطر مینا آزرده شود .... مرد بودن چقدر سخت است ...  دلم خیلی گرفته بیشتر از همه برای تو سکین من ... تفاوت تو با همه این است که من همه را برای خودشان می خواهم و تو را شاید کمی برای خودم .. اگرچه وقتی حجابم ناقص می شود یا با انسانها رفتار شایسته ای ندارم مضطرب می شوم که از من ناراضی باشی اما حتی وقتی از بدرفتاریهایم برایت می گویم و کودکانه در پی تایید چشمان تو هستم و آن را نمی بینم بازهم ترجیح می دهم باشی و بشنوی خودخواهی هایم را ....

دلم برایت تنگ شده سکینه من حتی اگر هر روز باشی بازهم دلم برایت تنگ است و برای لیلا که بزرگ شده است و پختگی رفتارش احساس غرور به من می دهد و شیطنت هایش که نشان جوانی و شادابیش است ...

می ترسم از روزی که غم در نگاهتان بنشیند از روزی که کاری از دست من ساخته نباشد و حق با زهره است دوست داشتن ترسناک است و من با این همه دوست داشتنی چه زندگی ترسناکی دارم ....  صدرایم دارد بزرگ می شود به کودکی می رود تا روزی آن را پشت سر بگذارد و من می ترسم ... کاش می شد محکم در آغوشش بگیرم تا هرگز به دنیای آدم بزرگ ها نرود .... اما صدرا روزی از آغوش من می رود و این رسم زندگی است .....