نمی دونم کی خوابم برد ...اما ساعت شش بیدار بودم .... قدری تو خونه قدم زدم ....

 آپارتمان ها ظلم بشریت به صبحند .... اومدم بیرون .... نیم ساعتی قدم زدم ... خیابان های خالی از اتومبیل با رنگ نقره ای صبح هوایی دیگر دارند .... کلافه بودم .... دم ... بازدم .... عمیق...کمی عمیق تر... معجزه می کند تنفس عمیق....

اما عادت کرده ایم که حالمان را از معجزه هم بگذرانیم .... برگشتم خونه صدرا بیدار شد و چند لحظه بعد در آغوش من آرام خوابیده بود .... صورت آرام و معصومش تجلی امید و آرامش بود ....

مریض دارید .... خانم نجفی بود ..... گوشی صداقت رو سایلنت کردم و اومدم درمانگاه .....

اما صبح واقعا معجزه می کنه ....