دلم گرفته برایت .... دلم گرفته برایت.
برای خودم که مدتهاست در اسارت ثانیه های متراکم گم شده ام ... دلم برای خودم خیلی تنگ شده است ....
برای ساعت ها قدم زدن بدون اینکه کسی یا کاری منتظرت باشد ... بدون اینکه حضورت جایی حتی کنار یک پسر بچه یک و نیم ساله خالی باشد .... دلم برای خودم عجیب تنگ شده است برای خودی که بین زمین و آسمان ها محبوس نباشد .... برای خودی که از روزها و شب ها گریزان نباشد .... هوای پریدن کرده ام ... هوای پرواز ... هوای رفتن و پشت سر را نگاه نکردن .... رفتن بدون اینکه کسی بدرقه ات کند....
امروز با صدرا رفتیم بیرون .... مثل همیشه وقتی تو ماشینه در سکوت کامل فقط با موسیقی سرش رو تکون می داد .... بهش گفتم می دونی مامان خیلی دلش گرفته؟ نگاهم کرد دوباره شروع کرد به تکون دادن سرش .... دوباره گفتم صدرا مامان خیلی دلش گرفته ..... خندید و حرکات موزونش رو شدیدتر کرد ....
رفتیم پارک ... اولین بار بود که اسباب بازیها رو سوار می شد ... برای رسیدن به ماشین ها ولع داشت .... چند تا از بچه ها که چند سالی ازش بزرگ تر بودن شروع کردن به گریه کردن .... صدای هان هان صدرا با ادا و اطوارهای خاصش توجه همه رو جلب کرده بود مامان بابا ها بچه های خودشون رو فراموش کرده بودن و به صدرا می خندیدن ....
کلی سرسره بازی کردیم با هم .... مهرنوش و جمال هم طاها رو آورده بودن.... صدای قهقه صدرا کم نمی شد .... کاش هیچ وقت خنده از لبات نیفته مامان ....
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است