طلوع خورشید هویزه

صدایم زدی ...بیدار شدم ....صدای گریه صدرا می آمد ... به صورتش نگاه کردم ...در چشمانش محو شدم ....در چشمانی که می بارید ... درگلویی که می نالید ...چقدر معصوم بود ...آنقدر که تو در چشمانش می باریدی ...و در گلویش صدایم می کردی ...کوهی بر سینه ام  سنگینی می کرد ... دنبال شیشه شیرش در خانه سرگردان شدم ... جلوی چشمم بود و نمی دیدمش ...سجاده ی زهره در اتاقی که بخاریش خراب شده بود در گوشه ای کمی دورتراز مهر و تسبیح یخ زده بود ...گریه صدرا یکریز ادامه داشت ...سرم سبک شده بود ... خشکی گلویم آزارم می داد ...شیشه ی شیر پیدا نمی شد ...و جیغ صدرا بلند و بلند تر می شد ....قربونت برم مامان ..الان پیداش می کنم ...

چشمم افتاد به سپیده ای که داشت از پنجره خودش را در خانه ام جا می داد ...چشمم را که برگرداندم شیشه شیر روی ظرفشویی درست جلوی چشمانم بود....

قربونت برم مامان ..آروم باش ...کور شده بودم ...پیداش کردم ....

اما انگار اعتماد نداشت به حرفهای من ...انگار بارها از من خلف وعده دیده بود ....

بلند شد نشست ..بانگاهی پراز التماس دستانش را به سویم دراز کرده بود با چشمانی که بی امان می بارید ...

۱۰..۹..۸........۱..۰ بالاخره ماکروویو شروع کرد به آژیر کشیدن ...شیرش آماده شده بود ...در آغوشش گرفتم ..مثل جوجه هایی که در باران گم شده اند و ناگهان پناه یافته اند ..کزکرد در آغوشم ...با ولع شیرش را قورت می داد ...کم کم سنگینی کوه از سینه ام برداشته شد ....بغضم ترکید ...صدرا شیرش را قورت می داد و من اشکهایم را ....

سپیذه خودش را در تمام خانه جا کرده بود.....