یک استکان چای داغ میهمان من باش رفیق!
صبح که بیدار شدم استرس داشتم ... خیلی وقت بود این حال رو تجربه نکرده بودم .... و این یکی از مزایای محصل نبودنه ..... چند دقیقه ای گذشت تا یادم اومد علتش چیه .... رفتم سراغ گوشی ..ساعت یک ربع به هشت بود ...برای حرف زدن با حلی کمی دیر شده بود ..... شروع کردم به صلوات فرستادن براش و دست به دامان خدا شدن که امروز همین امروز نتیجه تلاشش رو بهش بده .....
شکلات ..نسیم ... سلما ... راحله ... نرگس و پریسا هم به لیست دعاهام اضافه شدن کاش نتیجه امتحان همه ی دوستان من و هرکسی رو که تلاش کرده خوشحال کنه ....
امروز پر از یاد طاهره بودم ... یک سال پیش بود که با بچه ها بعد از امتحان خونه داداش شکلات جمع شدیم .... همه طاهره رو دیده بودن و حرف سر این بود که باالاخره رویت شد... وبعد ها که برای همیشه رفت همه از آن روز به عنوان آخرین دیدار یاد می کردن ... وقتی اومدم درمانگاه یه نفر داشت سوار ماشین می شد احساس کردم طاهره است دیگه نتونستم اشکا مو کنترل کنم .....
ای بابا اومده بودم از خوشحالیم به خاطر خلاص شدن حلی بنویسم .....احساس می کنم یک کوه از رو دوشم برداشته شد ...
اردیبهشته حلی نازنینم ... ماه عروس شدن شهرمان ... ماه تو ... ماه با هم بودنمان و ماه خاطرات قشنگ سالهایی که گذشت .... همین امشب که برگشتی یک استکان چای داغ داغ میهمان منی .......
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است