وداع ...
امروز تو را به خاک می سپاریم ...
به خاکی .. خیس بارانی که بدرقه ی راه تو شد عمه ی نازنینم .....
این پنجمین بهاری بود که پشت پنجره اتاقت حبس شده بود و تو با حسرت نظاره گر بهاری بودی که سهم تو از آن طراوت نبود .... هر بهار برای تو پیام آور درد و کاستی بود .... جای تو در آن تن رنجور خالی نیست عمه جان ....خوشحالم که سفر کردی ...از آن کلبه ی غم زده به آسمانی بی انتها .... دیروز بر ارتفاع جاده ی تنگ سریز عظمت طبیعت را نگاه می کردم ...طبیعتی باران خورده و حتم داشتم که تو در آن به پرواز درآمده ای ....
خوشحالم که اینبار که به دیدنت می آیم با گریه دستان فلج شده ات را به من نشان نمی دهی .... خدا را شکر که رهایت کرد از اندوهی بزرگ .....خدایا شکر ...اگرچه بسیار گله دارم از او ..... درد تمام این سالهای تو با هیچ یک از آموخته هایم توجیه نمی شود و نای گنجاندن آن در ندانسته هایم را ندارم ....
کاش حال تو همان باشد که من حتم دارم عمه مهربانم ....
کاش در تولدی دوباره بهار پشت پنجره ی اتاقت محبوس نباشد و در بهاری بی انتها متولد شده باشی ....
خداحافظ عمه ی دوست داشتنی ام ....برای همیشه .....
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است