منظورش را نمی فهمم صداقت ... اصلا منظورش را نمی فهمم ... خدا را می گویم .... گاهی مصر می شود که حتی اندک بهانه های شادی را هم از ما بگیرد .... مرداد امسال  میلاد تو همزمان شد با یک مصیبت بزرگ در خانواده من .... و سالروز جشن ازدواجمان را در قبرستان و مراسم تشییع سپری کردیم .....

دلم خیلی گرفته ... این روزها دلم خیلی می گیرد .... از عزرائیل می ترسم و بیزارم .... صدرایمان هر روز شیرین تر می شود مثل همین الان که ظرف حلیم را آورده و بااشتها می خورد و به من تعارف میکند که حلی بخور..... کسرایمان در را راه است دیگر حتی صدرا هم بودنش را باور کرده ...با این حال من دلتنگم و مضطرب .... انگار در جای جای مسیرهایمان عزرائیل با نگاهی کج کز کرده ...وحشت دارم از روزی که .... و شاید همیشه منتظرم ...

نمی دانم شاید حق با تو باشد و این روزهای من دستاورد پروژسترون است و انتظار تو برای پایان مهر بی فایده نباشد ....

اگر امید نبود چقدر روزها طاقتفرساتر می شدند ....

در این آشفته بازار تولدت مبارک شاخه ی افتاده ی سیب .... تولدت مبارک عزیزم