خلا’....
به یاسوج برگشته ام از جنگی نابرابر میان من و اندوه ...شکست خورده ... به زندگی برگشته ام ....
در گوشه گوشه ی خانه عموجبار هنوز تا همیشه صدای فغان و ناله به آسمان است .... زندگی از تک تک آنها برگشته ....
رمضان امسال با مرگ احسان شروع شد ..... رمضان و گرما و سوگ .... جای خالی یک جوان بیست و چهار ساله .....
متنفرم از یادآوری این چند روز ..... وحشتناک تر از همه ش یکی دو ساعتی بود که با دخترعموها پشت در غسال خونه بودیم ..... جهنم ... خود جهنم بود ..... گریه می کنی ... ناله می زنی .... اما مطمئنی یکی را برا همیشه از دست داده ای... مطمئنی تعداد زیادی از نزدیکانت برای همیشه داغدار شده اند ... در اوج اندوه عصبی می شوی.. از خدا دلگیری ... از اینکه همه چیز را باید با راست یا دروغ حکمتی ناشناخته بپذیری ...
خدایا تو که هر کاری بخوای می کنی و هرکاری می تونی بکنی .... صبر بده ... به آن خانه ی درد زده صبر بده....
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است