تنهایی..
قبل از اینکه بیایم اینجا در تنهایی معمولا ساعات خوش و مفیدی داشتم شاید به این خاطر بود که به سختی می توانستم ساعتی برا ی خلوت کردن با خود پیدا کنم این مدت اما همه چیز عوض شده این مدت تنهایی به من تحمیل شده و راه دیگری نیست و آدمی را اگر به زور به بهشت برده باشند در آرزوی جهنم روزگار خواهد گذراند..
کتاب هایی را که روزی با عشق مطالعه می کردم به من چشمک می زنند و من هرگز در تمام این مدت نتوانستم بیشتر از نیم ساعت پیوسته مطالعه شان کنم .می دانم روزی که از اینجا می روم مثل تمام آخرها به شدت متاثر خواهم شد اما در یک سرازیری ویرانگر لحظه را با شمردن شمارش معکوس سپری کردن افتاده ام و هر روز از کیفیت لحظه هایم کم می شود...
برای یاسوج لحظه شماری می کنم و هربار که به آنجا می روم تنها چیزی که تجربه نمی کنم آرامش و نشاط است ..تمام ظاهر زندگیم علایم افسردگی است و روزی هزار بار دلایلش را آنالیز می کنم اگرچه قانع نمی شوم... صداقت از تمام مردانی که در دور و نزدیک می شناسم بهتر است و هرگز در دور و نزدیک زنی را ندیده ام که به اندازه من در انتخاب همسر موفق بوده باشد ..مدتی است که نعمت بیکران مادر شدن را تجربه می کنم صدرای نازنینم روز به روز بزرگتر می شود و ارتباط من با او واقعی تر و لذت بخش تر ... در جایی هستم که مردم به من نیاز دارند و اغلب با همین سواد اندک و مشاوره هایی که به آنها می دهم بسیار مفید هستم و این چیزی بود که همیشه از طبابت می خواستم ... چند ماهی است که استقلال مالی دارم و درآمدم همانگونه که همیشه دوست داشتم مصرف میشود یعنی تماما در جهت آسایش دیگران ... وهر بار که حاصل یک ماه زحمتم را تقدیم می کنم با تمام وجود آرامش و لذت را تجربه می کنم ...خواهر و برادرهایم همه از نظر جسمی روحی و اخلاقی کاملا سالم هستند و زندگیشان حرکتی رو به جلوست و فضای دانشگاه برعکس بیش از 90 درصد جوانان آنها را فقط به علم و اخلاق کشانده است وپدر و مادرم سالم هستند و از من و بقیه بچه ها راضی و مادرم لحظه هایش را همانطور که دوست دارد به تحصیل دانش و تربیت بچه ها سپری می کند اما با تمام اینها مسائلی که همواره در ذهن من است موارد آزارنده است و برای به خاطر آوردن همه اینها باید به مغزم فشار بیاورم و خیلی زود از مودش خارج شوم... مهمترین مسائلی که آزارم می دهند فاصله ام با تحصیل و مطالعه ..دور شدنم از فرصت های روحانی عبادت دسته جمعی ... دورشدن از ارتباطات...دور شدن از خانواده...مشکلاتی که سیستم برای صداقت ایجاد کرد... دیدن بی سوادی و کوته فکریهای انعطاف ناپذیر مسولان مرتبط با کارم ... عمق فقر و بی سوادی و بد بختی مردم که قبلا هرگز نمی دانستم به این شدت وجود دارد ... ناامیدی که در تمام اطرافیان به وضوح مشاهده می شود... ظلم و فساد حاکم بر جامعه و دین که از نزدیک قابل لمس است و اعتمادی که جز خانواده و تعداد کمی از دوستان به هیچ کس به هیچ کس هیچ کس نمی توان داشت ... و کلی موضوع دیگه که توضیح هر کدوشون هزار صفحه است ...
نمی دانم کدام یک از کفه های ترازو واقعا سنگین تر است اما می دانم آنچه بیشتر خودش را بر من تحمیل می کند و مثل گردبادی استخوانهایم را می فشارد کفه اندوه هاست و می دانم من می توانستم زنی باشم مثل رضیه ... مثل گلی ..مثل زنی که دیروز موترسیکلت برادرش در آن ظهر سوزان در جاده پنچر شده بود و با کمردرد شدید و بچه ای که در بغل داشت جاده را طی می کرد و آرزو می کرد کاش شوهرش کارگربیچاره ای در عسلویه نبود یا حداقل پولی برای معالجه شدن یا رفتن تا خانه داشت!!! تا آن همه از آن مبلغ ناچیزی که من به او دادم خوشحال نمی شد.. من می توانستم جای بسیاری از زنان فامیل و زنان شهر باشم و از زندگی لباسهای رنگارنگ و وزن و قیمت طلاها یم را بفهمم و به جای انسانیت و قلب رئوف صداقت ، شاکر درآمد و هدایایش باشم .... من می توانستم از انسانها بی زار باشم و بدنبال انتقام و آزار کسانی که به من ظلم می کنند و من می توانستم خیلی کمتر از آنچه هستم باشم و آنچه دارم حاصل تلاش من نیست بلکه من در یک انتخاب طبیعی متفاوت انتخاب شدم و این خدا ست که مرا بی نیاز می کند اما نمی دانم چرا غالبا اینها را نمی بینم و ...
از تمام این حرفها گذشته من الان در خانه تنها هستم ..صداقت یاسوجه ... تنهایی این خانه اصلا دوست داشتنی نیست و این خانه به سان قفسی است و من پرنده ای که پرهایم ریخته است... سقف این خانه بیش از اندازه کوتاه است و فضایش بیش از اندازه تاریک و این را فقط من می بینم ... بسیار جای شکر است که می توان گریه کنم و گریه به اندازه بی نیازی نعمت بزرگی است ... صدرا مامان کاش می تونستم صدای تو رو بشنوم .. صدرا مامان ...صدرا...صدرا...
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است