چقدر این شب ها خواب می بینم .... این خواب های تلخ از بعد رفتن طاهره شروع شد و هر شب تکرار می شه ... دیشب خواب دیدم مامانم رفته ... چقدر گریه کردم تا صبح .... توی خواب خاله شیدا هم بود .. خاله ی نامرد دوست داشتنی... صبح که بیدار شدم یه بغض کاغذی گلومو اذیت می کرد ...سعی کردم روز خوبی باشه ... با حلی رفتیم دنبال گواهی دائم پزشکی و روز خوبی شد به اندازه ی جوونی هامون خندیدیم ... وارد دانشگاه که شدیم با هم زل زدیم به دانشکده ای که الان خوابگاه شده و با هم گفتیم طاهره .... انگار جز طاهره کسی رو اونجا نداشتیم ....

سکینه فردا میاد ... اومدنش سالهاست که بهانه ی قشنگیست برای روز شماری تا چهارشنبه .... دیروز با شکلات حرف زدم بااینکه خیلی خندیدیم اما احساس کردم خسته است .... دیشب با فریبای عمه تماس گرفتم خدا رو شکر روزگار خوبی داشتن ... دلم برا خیلی ها تنگ شده ... تقصیر بارونه و چقدر جرمش قشنگه ....

امشب کلاس زبان داریم ... با اینکه هم کلاسی های پایه ای ندارم اما کلاسو خیلی دوست دارم ... احتمالا امشب هم من نرم ....