نمی دونم چه حالی دارم اما در خوب بودنم شکی نیست .... وقعا نمی دانستم چه بگویم .... مقاومت در مقابل خواسته ات شاید کاری انسانی نبود چرا که مدتهاست به خودم ... به احساسم ... به باورهایم بی اعتمادم ... این روزها حالم خوب است خیلی خوب ... آنقدر که وقتی دیشب ساعت ۱۲ از کنار خانه طاهره گذشتم وچهره ی ان مرد پیاده ی مغموم را زیر نور ماشین شناختم فقط صدای موسیقی شاد را تا آخر بلند کردم و با اندی زدم زیر آواز و حتی صدرا هم متعجب سرش را از صندلی کناری برگرداند و نگاهم کرد .... بعد از صدرا خواهش کردم که هرگز بلایی را که طاهره با رفتنش سر آن مرد پیاده ی مغموم آورد سرم نیاورد و صدرا قهقه خندید او هم می دانست چقدر خوشحالم .... این روزها حالم خیلی خوب است عزیز من آنقدر که وقتی می گویی خوبم اصلا مهم نیست که از نگاهت چیزی دیگر می خوانم و دنبال حرفی برای خندیدن می گردم ... باشد هر چه تو بخواهی اما تو هم خوب باش ولی نه آنقدر که من هستم چون ممکن است دلت را بزند ....

از خوشی زیاد همه ش به آن مردی که با یک دوست چند وقت پیش ملاقاتش کردم فکر می کنم و با خود می گویم چقدر بامزه بود آن مرد کثیف بو گندوی بداخلاق .... و چقدر فصیح و نمک صحبت می کرد مخصوصا وقتی به آن دختر می گفت شماره .... چند است؟ و آن نخ بامزه که قد زنان را با آن اندازه می گرفت و حرفهای بامزه ی چندش آوری که می زد ... خلاصه خیلی خوش می گذرد این روزها .... تازه به این فکر کردم که چقدر خوب است که یک کلاس اورینتیشن با همان مبالغ بامزه هنگفت پیشش بروم و به شغل مقدسش رو بیاورم خداییش درامدش خیلی بیشتر از من و صداقت است تازه به جای اینکه روزی این همه آدم برای یک چندرغاز در صورتت سرفه کنند و واکس گوش و بقیه مترشحات! را تحمل کنی کلی زن و دختر خوش بوی ترگل ور گل را می بینی ! دلم می خواست این امام حسین را می دیدم و بهش می گفتم آأخر مرد مومن منظورت چه بود تمام خاندانت را جمع کردی و به باد شمشیر دادی؟ احتمالا تمام آن روزها چهارشنبه بوده ....

یکی شبیه افرادی که این روزها فراوانند در اطراف من نبود به شماها بگوید به تو چه؟  دستشان درد نکند اگر مدام این به تو چه ی نازنین را در گوشم تکرار نمی کردند معلوم نبود چه بلایی سر خودم و خاندانم می آوردم...

خلاصه اینکه خیلی خوش می گذرد و امروز وقتی آن دختر بیست و اندی ساله را کنار بانک تجارت در حال بنک فروشی دیدم بسیار به نظرم با مزه بود که صورتش را زیر چادرش قایم می کرد تا کسی او را نشناسد خیلی با مزه بود که همه ش زل زده بود به زمین با خودم گفتم عمرا بیایم و بنک هایت را بخرم و در دلم قهقه خندیدم ...

امروز وقتی دلم خیلی هوای عزاداری حسین کرد به خودم گفتم مسخره جمع کن این لوس بازیها را عزاداری حسین به تو چه آخر تو که این همه موضوع بامزه می بینی و خوش می گذرانی ... بیخود می کنی در عزا داری حسین شرکت کنی ... دلم می خواست به خودم بگویم شکر می خوری که روی رفتن داری ولی دیدم اینقدر هم خودم را دوست ندارم که اینقدر قربان صدقه خودم بروم ....

خلاصه اینکه دلم می خواهد زود این روزها تمام شود و این پارچه های سیاه دلگیر را جمع کنند تا مبادا کمی از خوشی من کم شود ... آخر گاهی زبانم لال دچار شک می شوم و احساس می کنم نکند کسی باشد که خدای ناکرده برای تفریح نرود و سود و امتیاز و ارتقا اداری و خلاصه از این چیزها دستش را نگیرد ....

خلاصه اینکه اصلا هرروز هرروز دلم برایت تنگ نمی شود و اصلا نگرانت نیستم و کلا هیچی مهم نیست ... ولی خودمانیم مواظب خودت باش خیلی .... فدای تو ....   کمی سیده زهرا