مبعث مبارک

گمت کردم..

گیجم .. کلافه ام ...خسته ام ... بیزارم ... از چی ؟ از کی ؟ نمی دونم ....

یه چیزی خیلی کمه ... چی و کجا اینو هم نمی دونم .....  نجمه می گفت خواب دیده چادر سر کردم !! مطمئنم چنین تصمیمی ندارم  اما یه چیزی مثل چادر رو خیلی کم دارم .... یه چیزی که توش قایم شم ... یه چیزی که فقط من توش باشم و جای هیچ کس دیگه ای رو نداشته باشه ... حتی جای فرزندم ....

یه چیزی که گوشه شو بندازم توی صورتم و چشم هیشکی به اشکام نرسه ....   یه چیزی که بین بدبینی ها ! ی من و هرچیز قابل دیدنی قرار بگیره .... یه چیزی مثل تو که نمی دونم کی و کجا رفتی ؟  یه چیزی مثل مور مور شدن امشب دل من برا کمیل ...... یه چیزی مثل ....

 

جات توی لحظه هام خیلی خالیه ... خیلی ... گمت کردم ... خیلی وقته نمی بینمت .... خیلی وقته نگاه پرمهرت نیست .. هرچی هست لطف بی روحه .... آرامش آشفته است ... جای تسبیح آبیم خیلی خالیه ... جای آرامشی که به من می داد .... نمی دونم اون آرامش از رنگش بود یا روحش ... اما مثل نسیم می رفت زیر پوستم و هیچ اثری از حال ناخوش نمی موند ....

 تسبیح آبیم رو گم کرده ام توی خونه ای که توی سرم آوار شد .... از فریاد زیر آوار من تو براشفتی تو رفتی نمی  دونم کجایی ...نای پیدا کردنت رو ندارم ....

 

پرنده .....

 

میوه های آرزو رسیدنی است ....

تو چه ساده ای و من ، چه سخت / تو پرنده ای و من ، درخت./ آسمان همیشه مال توست / ابر، زیر بال توست / من ، ولی همیشه گیر کرده ام. / تو به موقع می رسی و من، / سال هاست دیر کرده ام. / خوش به حال تو که می پری! / راستی چرا / دوست قدیمی ات _ درخت را _ / با خودت نمی بری؟

                                                                                                              عرفان نظر آهاری

از پلیس راه یاسوج اصفهان که رد شدیم پر شدم از همه چیز .... مثل بریده های فیلم های سینمایی رمانتیک ...اکشن .... تراژدی .... و خلاصه معجونی از همه چیز از من می گذشت .....

هوای اشک کرده بودم و فریاد .... خدا می آمد و می رفت ... وجب به وجب این جاده گورستان لبخندهای من بود ...گورستان نشاط و جوانی ام .... دلم می خواست تمام جاده را مرثیه بخوانم....

صدرا شروع کرده بود به آواز خوانی ... کلامش مبهم بود و سازش ....

تمام این جاده ها را با هم طی کرده بودیم و با هم لبخندهای مامان را مدفون ....

صدرا شاید خاطراتش را مرور می کرد ..... خاطرات اولین روزهای با مامان بودن ... روزهایی پر از درد و درد و درد....

توی تراکم افکار سیاه دنبال علت می گشتم ... پیدا نمی شد ... کاش زبان صدرا را می فهمیدم .....

تلنگرش عوض شده بود ..ان روزها به شکم مادر لگد می زد و امروز به قلبش ..... بهش خیره شدم .... چقدر ان روزها دلم می خواست صورتش را ببینم .... همچنان آواز می خواند بدون کلام و پر از حرف ....

چقدر معصومیت در چشمهایش برق می زد .... ناگهان خوابش برد آرام مثل فرشته ها در آغوشم خوابیده بود ...خدایا این چه حسی است که از چشمان این بچه می آید و منقلب می کند مرا .... هر کودک تکه ای از توست قبل از اینکه با شیطان آشنا شود .....

دلم هوای زهره کرد ....  با قاصدک مدرن دلم را به گوشش رساندم ...

تازه برگشته بودم که صدایش را شنیدم .... مثل لحظه های دور پراز انرژی بود و شیطنت .... اگرچه می دانستم دوام ندارد ... برای آرامش اکنون من اما ...کافی بود ....

 

 آن روزها / مكالمه با خورشيد / دفترچه هاي ذهن كوچك من را / سرشار خاطره مي كرد / امروز پاره است
/ آن سيم ها / كه دلم را / تا آسمان مخابره مي كرد. / با من تماس بگير ، خدايا / حتي هزار بار / وقتي كه نيستم / لطفا پيام خودت را ...    عرفان نظرآهاری

 

قصه ی لیلی ....

 

خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در آن دميد و ليلي پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان.
ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.
خدا ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.
آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويش.
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را.
خدا به مجنون مي گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي ريشه مي كند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود.
خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد.
ليلي! قصه ات را عوض كن.
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.
ليلي! زندگي كن.
اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بود از ليلي هاي ساده ي گمنام

  ...

 

داشتم پست هایی رو که توی ثبت موقت گذاشته بودم رو می خوندم اصلا یادم نبود که همچین متنی رو شنیده باشم ۲۵ خرداد ۸۷ ثبت شده بود .... جوونی ها یادش بخیر

 

همه ش تقصیر شماست مامان .....

 

همه ش 20 سال پیش بود ...20 سال خیلی کمتر از مسیری است که من در این هزار سال اخیر طی کرده ام  و هنوز که هنوز است نرسیده ام .......

یک نفر پیدا شود و بگوید رسیدیم  پیاده شو... باور کن دیگر فرقی ندارد که فردا چه در خود دارد.... من در امروز مانده منتظر هیچ فردایی نیستم ... 20 سال پیش بود که به خاطر ساعت ها بیرون از خانه ماندن قرار بود تنبیه شوم ... و چقدر از تنبیه های مامان می ترسیدم  ....مثل همیشه در طویله ی پشت خانه قایم شدم  بدون توجه به اینکه آنجا مدتهاست لو رفته ....

همیشه این سوال بزرگ و ساده ذهنم را آزار می داد که دلیل این همه آشفتگی مادر چیست؟

مگر بازی کردن با بچه ها چه ایرادی دارد؟ گیریم که ادبیات آنها با ما فرق داشت وقتی من رفتارها یشان را تکرار نمی کردم برای چه هر روز تنبیه می شدم ...

هنوز بیرون از خانه پراز ناهنجاری و رفتارهای بد است ...پر از رفتارهای خیلی خیلی بدتر از فحش های زینب .....

تقصیرشما ست مامان .....  تمام آشفتگی های من تقصیر شماست ..... حرفهای رکیک آنقدر بد نبود که امروز مردم گریزم کند ... آنقدر بد نبود که امروز دریافت یک پیام با محتوای جوک رکیک مرا ازفرستنده ای  که قصدش محبت بود بیزار کند .....

مرا در تمام این سالها که باید محیطم را می شناختم در خانه ایزوله کردین تا امروز من خانم دکتر 27 ساله در برخورد با ناهنجاریها ناتوان باشم و شنیدن هر حرف دور از هنجارهای من َ مرا دچار تپش قلبی کند که دنده هایم را تکان  دهد ...

اصلا به من چه ربطی دارد که فلانی در مورد روابطش با شوهرش در جمع چه می گوید ...

همه ش تقصیر شماست مامان و گرنه به من چه ربطی دارد که فلان پیرزن با بچه ی خودش چه می گوید گیریم که من هم حضور داشته باشم  وقتی با من نیست چرا باید میگرن من عود کند و من از زندگی کردن بیفتم ....

تصمیم گرفتم آن مدل از حرفها را در ذهنم تکرار کنم تا موقع شنیدنشان قاطی نکنم اما نمی آیند به ذهن من نمی آیند این کلمات لعنتی ...

امروز که مشکلم را به شما می گویم ..می گویید سخت نگیر نمی توانی عوضشان کنی ..چرا این را زودتر نگفتید ..امروز دیگر فایده ای ندارد مامان ...نمی دانی چقدر از دستتان دلخورم .....

من از آدم ها بیزار شده ام مامان ... از خودشان ..رفتارشان ...خوشی هایشان ... استدلالهایشان ...دین شان و خدایشان بیزارم .... این جرم سنگین تری است نسبت به بازی کردن با آسیه و زینب ....

دلم می خواهد در طویله قایم شوم ... شما بیایید .. کتکم بزنید و همه چیز تمام شود ....نه فکری بماند و نه وجدان دردی ... همه چیز تمام شود قبل از اینکه این وسواس افکار دیوانه ترم کند ....

کاش منوچهر آن طویله را باشگاه بدنسازی نمی کرد ....منوچهر چه می داند که آن طویله باشگاه انسانسازی بود .....

منوچهر چه می داند که از زمانی که به آن طویله نرفته ام بوی پهن جامعه متمدن مرا از نفس کشیدن انداخته است .....

همه ش تقصیر شماست مامان .....

 

 

معلق .....

مدتهاست که به زندگی دچار شدم و فرسنگ ها با خودم فاصله گرفتم ......

دلم هوای سیده زهرا کرده است هوای روزهای امید و اتصال....  به هیچ چیز وصل نیستم  ... از مقدسات دلگیرم و خسته...فقط علی مونده در ته کیسه ی اعتقادات و اتصالات من ......  صدرایم بزرگ و بزرگ تر می شود و من هنوز برای بزرگ بودنش چیزی ندارم که از من بیاموزد ..... بدجوری به دنیا دچار شدم به ناهنجاریها و دغدغه های آزارنده و حقیرش ...... گم شده ام در مجموعه ای از هیچ ها گم شده ام و تقلاهایم فقط مرا غرق تر می کند .....دلم برای خداهایم تنگ شده است اما با تعاریف قدیم نمی توانم دوستش داشته باشم ..... دنیا را نمی فهمم و منتظر دنیای ابدی هم نیستم و شاید از باورهایم خارج شده است ....کاش می توانستم مثل سکینه فکر کنم منتقد و معتقد .....اگرچه فساد پیرامون سکینه هم حالی برایش نگذاشته است .....

خانم موسوی بود ...خانم دکتر چی رو گفتی بیارم؟  حس خوبی نیست ...  اصلا حس خوبی نیست هیچ کدوم از این ارتباط ها ......

مدتهاست در تصمیم برای بودن و نبودنش دست و پا می زنم  ... کلی از کارها لنگ مانده و کلی را باید خودم انجام دهم ... اما نمی کشم که بهش بگم بره ..... ای خدا یکی پیدا بشه منو از اینی که هستم هم گم تر کنه ....کاش از من همین هم نمی موند ..... فشار بی اعتمادی ...بی اعتقادی ... ترحم ...تنفر ...دوست داشتن و هزار تناقض عاطفی عقلی دیگه داره له می کنه منو ..... کاش منم مثل زهره مرگ رو دوست داشتم ..منتظرش بودم و ازش با عنوان گریز فکر می کردم اما اینطور نیست من به مرگ به اندازه زندگی بی اعتمادم ..... می ترسم از خدای بدی که اون ور از این ور بدجنس تر باشه .....تازه اینجا بین همه چیزای بد ..مامان داره بابا داره سکینه صداقت صدرا لیلا زهره  اعظم  سمی مریم حلیمه و کلی آدم دوست داشتنی دیگه .... اونجا برا من هیچی نداره .....

دیشب تا دیر وقت با زهره و یه دوست قدیمی دیگه حرف می زدم .. دلم برای آن روزهایمان تنگ شد برای روزهایی که درگیر مسائلی بودم که برایم مهم بودن ...دلم می خواست همچنان از رعایت نشدن عدالت های فابریک و مظلوم بدون فرهنگ در دانشگاهمان دلگیر بودم .... کاش هنوز استرسم کشیک روز بعد و تمام شدن روزهای با دوستان بودن بود .... چقدر جای سلما خالیست ... و نرگس نگار راحله...روزهای بیشتر با حلیمه بودن ....( دیروز حلی اینجا بود چقدر غر زدم پیشش....)

خدایا ...  حال عزیزان منو مثل من نکن .....

 

روزهای سخت نبودن با تو .....

 

صداقت امروز برمی گرده  و چند روز دربدری تموم می شه .......

روزهای پرکاری رو پشت سر گذاشتم  کلی به خاطر بیمه ها و سهل انگاری منشی ها اذیت شدم ...

این چند روز چند بار عصبانی شدم  و بداخلاقی کردم ...آشفتگی و عذاب وجدانش از نفس انداختم ....و شاید بیشتر ناسپاسی و منصف نبودن اطرافیان ..... من جدا در برخورد با این موضوع با مشکل مواجه شدم دقیقا شوکه می شم  و توان تصمیم گیری رو از دست می دم .....

صدرا رو کم دیدم .... لیلا سکینه و صادق این روزها خونه هستند و من ... خانم گرفتار جز آخر شب ها که خسته و خواب آلود با صادق خیابون گردی می کنیم  برا با خانواده بودن وقت نداشتم .....

قراره نیمه اول تیرماه صادق و مینا همدیگرو ببینند این در حالیه که من کلی با خانواده شون در ارتباطم ....اصلا نمی تونم تصور کنم کسی جز مینا عضو خانواده مون بشه .... ایمان هم تقریبا پذیرفته شده ..... بااالاخره تلاش من و اعظم برا فامیل شدن داره نتیجه می ده .....

مسولیت سنگینی است .... خدا کنه خوشبخت بشن ......

 

لحظه های کپک زده ....

.......

حالم خوب نیست ... خسته شدم ... شاید منم مثل سکینه  فساد جامعه افسرده م کرده .... هر روز یه ماجرای تازه .... یه داستان چندشناک .....

این چند روزه به خاطر ماجرای پیامک یک فامیل به شدت به هم ریخته م شاید حق با سیدکرامت باشه و من واکنش هام نسبت به واقعیت های جامعه غیرطبیعی باشه ولی بهرحال من معمولا جز واقعیت های جامعه نیستم ..... همیشه به یک دوست گفتم که به خاطر فنوتیپش از خیلی چیزا مطلع نمی شه کاش منم همین کارو می کردم .... هرچند بعید می دونم جواب بده .... چرا که بارها با کلام و رفتار به اطرافیان ثابت کردم که از کلمات رکیک متنفرم ولی باز پیدا می شن افرادی که برا من جوک مبتذل می فرستن .... خسته م ... از این همه ناهنجاری خیلی خسته ام ..... کاش یک لاک داشتم و دلی که می تونست دوست نداشته باشه.... دل نسوزونه .... از همه مهمتر خودخواه باشه .... اما چه می شه کرد این منم و این همه ی آدم ها ...شاید باید همرنگ جماعت شد...

راستی دیوز چهار تا از دندون های جدید صدرا رو کشف کردم .... ببخشید مامان که برا مالک این ۸ دندون شدن کلی اذیت شدی و مامان وقتی یه خروار به دندون هات اضافه شد و بعد از خروار خروار قهقهه ت تازه متوجه شون میشه .....

 

با...با.....

.......

سرما خوردگی خواب راحت رو ازش گرفته بود مجبور شدیم با تمام اعتراضاتش ببندیمش به پوآر و سدیم کلرید ... بعد از شیر و کتوتیفن یک شکم پر بنده رو شستشو داد ... همون ساعت ۴ بردیمش حمام تا این بار استفراغ مانع خوابش نشه .....

بعد از حمام کلی سرحال شده بود ... اونقدر که بالاخره اولین کلمه رو به زبون آورد .... خودش هم ذوق زده شده بود و همه ش با..با رو تکرار می کرد و کیفور می شد ... دلم می خواست قورتش بدم ... هزار برابر عزیزتر شده بود ...

صبح که بیدار شد دوباره شروع کرد به بابا گفتن بدون اینکه از زبون ما بشنوه .....چقدر دلم می خواست بدونم توی ذهنش چی می گذره و ...

حس خیلی خوبی بود .... حق با زهره است دلخوشی خیلی بزرگیه .....

 خدایا هزار بار شکر ....

 

اندک لحظه های معصومیت ...

 

 

ازوقتی توی نوشته هام غرق نمی شم آرومم نمی کنند ..اون همه نوشتم اما هنوز حالم گرفته است .... این چند روزه خدا همه ش میاد میشینه توی بغضم ... دلم هوای کمیل کرده انگار همه چیز دل داره حتی دعای کمیل ..و شاید این دل علی است که توی اون چند جمله جاری مونده... دیشب هواشو کرده بودم نمی دونستم جمعه شبه  ... صداقت گفت بشین توی ماشین تا من بیام ...روی رادیو بود و کمیل ... دیگه نتونستم اشکامو کنترل کنم ... من گریه می کردم و صدرا می خندید ...وسطاش هم مجبورم کرد پیاده شم .... برای شنیدن بقیه ش ولع داشتم ....

اما من مادر شده بودم که از تمام دل خواسته هام بگذرم ...حتی کمیل و شب های جمعه ... سخته خیلی سخت ... سخت ترین قسمت بچه داری وقتیه که خوابش میاد و گرسنه هم هست ... وتوی مشکلاتش گیج میشه و شیر نمی خوره ...باشکم گرسنه هم خوابش نمی بره .... شاید برا خیلی ها مفهومی نداشته باشه اما من عمق سختیش رو تجربه کردم اونقدر که آشفته می شم .... دیشب هم یه همچین مشکلی داشت ....

دلم هوای یه مدت تنهایی کرده هوای اشک و کمیل و قلم ....

 

با دوستان ...

پریسا ..سعیده ..شیوا .. مائده .. فریده .. فاطی ...حمیده و من و صدرا ....

بعد از مدتها با دوستان دوران دبیرستان دور هم جمع شدیم ...

همه بزرگ شده بودند اگرچه اخلاق بچه ها تغییری نکرده بود ....

سعیده و فاطی در شرف ازدواج بودن ... بقیه هم هنوز خوش می گذروندن ....

بیمارستان .. آزمایشگاه ... داروخانه..... دبیرستان .... تربیت معلم ... دانشگاه ... هرکسی یه جایی کار می کرد .....

حمیده همین که رسید گفت ..اه همه که بچه های تجربی هستن !!!  یه لحظه احساس کردم به ده سال پیش برگشتیم ...

چقدر انرژی توی این ده سال کم شده بود ... پیر شده بودیم ...مخصوصا خودم .....

هماهنگ کردن بچه ها رو مثل همیشه پری زحمتش رو کشیده بود ... حلی امروز از مالزی برگشته بود نیومد ... بچه ها همه ش ذوق صدرا رو می کردن اون هم طبق معمول معرکه گرفته بود و  می خندید ... نظر همه این بود که سبکیش به خودم رفته .... شیوا سرحال نبود .... از وقتی برگشتم همه ش توی فکرشم ... اگه قرار بود خوبی های دنیا به نسبت خوش قلبی آدما تقسیم شه حتما حتما شیوا در قله خوشبختی بود ...

بعد از اینکه برگشتم رفتم پیش خاله شیدا ... مشغول درس خوندن برا اعزام به اون ور آب بود!!! موقع برگشتن مامان و علی رضا رو دیدم گفتن داشتن می اومدن پیش صدرا ...  مامان حالش گرفته بود ....

دلم خیلی گرفته .... چه دنیای ناپایداریست ....

 

آوار دیدارها....

 

خسته بودم خیلی خسته .... چشام رو به زور باز نگه داشته بودم ... داشتم پیامک زهره رو می خوندم و توی خاطرات تمام این سالهامون شناور بودم  که در اتاق پزشک باز شد ....

یک نفر با کوله باری از خاطرات تلخ یا شیرین که مدتها بود از روزگار من حذف شده بود وارد شد ....تمام اون روزها رو توی سرم اوار کرد ... تکیده شده بود ...بعد از مرگ پسرش بهتراز این هم نباید می بود .... منو نشناخت  ... وقتی خودم رو معرفی کردم حالش بهتر از من نبود ... تمام گلوم بغض شده بود و نمی خواستم متوجه حالم بشه .... سراغ همه رو ازش گرفتم ..گفت خوب یادت موندن ....

براش داروی افسردگی شروع کردم ... رفت داروهاشو بیاره که مریض بعدی وارد اتاق شد ...

یه حس آشنا نسبت بهش داشتم ... دفترچه ش رو نیگاه کردم  .... آقای قوامی ... پرسیدم اهل جوزارید؟

گفت آره ..

قوامی .... جوزار ...بیمار تخت شماره چهار ...بخش داخلی ....بیمار تمامی تخت ها .....

بدون هیچ ملاحظه ای پرسیدم صولت چه نسبتی باهات داشت؟ گفت خواهرم بود.........

 اون شب غم انگیز ...بخش ای سی یو  .... و برای همیشه راحت شدن صولت ....

توی چند لحظه زندگی شون رو با هم مرور کردیم نمی دونم چه حالی داشت وقتی دید من اینقدر می شناسمش ... از مادرش پرسیدم ... گفت  بعد از مرگ صولت داغونه.....

رسیدم به مشکل خودش ... علائمی شبیه بیماریهای خود ایمن ... کاش اشتباه کرده باشم .... فرستادمش برا آزمایش......

 چقدر خاطره ریخته اینجا ..... اصلا نمی تونم جمعشون کنم ...... 

عجب دنیای کوچیکی .....

 

 

 

............

روزهای خیلی پرکاری رو داریم سپری می کنیم ...  بار سنگین تر مثل همیشه رو دوش صداقته ... و من مثل همیشه خسته ترم .....

اوضاع درمانگاه رو به جلوست و راضی هستیم ... خستگی صداقت اما برای من کاهنده است ... کاش می تونستم بیشتر کمکش کنم ... شاید هم می تونم و تنبلی می کنم ....

 

دیروز شش ماهه شد ...

صبح بردمش برا واکسن و وزن و .....

تا از مرکز شهید دامیده واکسن آوردن کلی طول کشید .... چند تا بچه هم سن و سالش هم بودن و با ماماناشون هم صحبت شدم و از بچه ها حرف زدیم ....

۷۱ سانت قد و ۸۲۰۰ گرم وزن داشت .... نمودارش افت کرده بود ... حس خیلی بدی بود .... معنی خوبی نداشت ... از دیروز در تلاشم شیر مادر بخوره .... کاش .....

دیشب تب داشت دو بار بهش شیاف زدم .... صبح سرحال نبود .... چند ساعت پیشش موندم بعد صداقت بردش خونه بابا اینا....

دوست داشتنی تر شده..... خدایا سعادت بچه مو از تو می خوام ....

مامانی قربون دندونت بره ....

 

بعد از روزها صورت من و هرچیزی که دستش می اومد رو گاز گرفتن بالاخره دندونش دراومد ....

حس خیلی خوبی بود وقتی تیزی دندون کوچولوی صدرا رو حس کردم ..مثل چاقو تیز بود .... هزار بار دندونش رو نیگاه کردم ... با ذوق من کلی ذوق زده می شد و قهقه می خندید ..انگار خودش هم متوجه تغییر جدید و عضو تازه بود .....

شب که از خونه بابا اینا برگشتیم دندون کوچولو رو به صداقت نشون دادم اون هم به اندازه  من هیجان زده شد .... باید به فکر آش دندونه باشم براش .....

خدایا شکر به خاطر داشتنش ...خدایا خیلی شکر.....

 

سال 89....

89 داره نفس های آخرش رو می کشه و ما  در نوروزی دیگر متولد یا مدفون خواهیم شد....

این سال پر بود از حادثه های خوب و بد ... پر بود از تازه های ماندگار ... پر بود از ....

ْ89 صدرا رو به ما داد وقتی که صدای جیغ زرد پاییز گوش آسمون رو پر کرده بود...

89 با آغاز صدرا از من شروع شد و با صدای بلند قهقه های  پر از شادیش داره تموم می شه...

89 رو در بنستان در خانه ای دور افتاده کنار درمانگاه دولت ! شروع کردیم و در یاسوج در خانه ای در مرکز شهر کنار درمانگاه ما و مردم ! به پایان می رسانیم...

89 با آشفتگی های بیشتر و کار کمتر شروع شد و با آشفتگی های کمتر و کار بیشتر داره تموم می شه...

چیزی که در تمام 89 از روز و روزگاران متاثر نشد و همان ماند که بود و شاید بالغ تر و عمیق تر، علاقه من به همسفر زندگیم بود....  در تمام روزهای سخت .... در تمام روزهای خیلی سخت ..... در تمام روزهای خیلی خیلی سخت .... من صداقت رو چون آب و آیینه دوست داشتم .....

نیم ساعتی میشه که از سفر به بهمئی و باشت بر میگردیم.... مراسم چهلم دایی نصیر توفیقی اجباری برای دیدن فامیل صداقت بود ....  89 با اکراه من برای رفتن به بهمئی شروع شد و با اشتیاق من برای دیدار اقوام صدرا و صداقت  که مدتهاست  من نیز چون خویشاوندان خونی خودم دوستشان دارم  تمام شد ....

دیشب را با صداقت محمد و صدرا خونه خاله ماهرخ بودیم .. با شیرین زبونی های ابوالفضل ..... در مسیر برگشت به یاسوج سری به سید فخراحمد جد مادریم زدیم ..... و از دور باغ دایی نبی رو دیدیم که سرمست بارون های اخیر بود ......

دلم برا زهره تنگ شده ... برای حلیمه  .....و برای بقیه دوستان .... اسفند سمیه ازدواج کرد ... خوشبختیش از بزرگترین آرزوهای منه .....  حلی رفته بهبهان.... امیدوارم  90 سالی بهتر برای همه باشه ....

 

رفتن...

 

دلم گرفته .... خسته ام ... من و لحظه ها به زور همدیگرو تحمل می کنیم ....

دیروز یک نفر رفت... امروز همه عزادارن.... فردا همه فراموش می کنند....

جای صداقت خالیه .... بدون حضورش لحظه ها نمی گذرن...مثل یه قبر می شن که زندگی رو می بلعن.... وای به حال ساره..... چه می کشه بعد از رفتن دایی نصیر....

خدایا نمی فهممت ...سختی خیلی سخت.....

دیروز و امروز

دو روز است که در حال اسباب کشی هستیم برای چهارمین بار ....  

داشتم وسایل رو طبق معمول این چند روز بدون صداقت جمع می کردم که چشمم افتاد به جعبه ی کادو و نامه ای که مربوط به روزی بود که اومده بودیم به این خونه ...ارم 14 پلاک 57......

دیشب وقتی داشتم زندگی مون توی این خونه رو جمع می کردم دلم گرفت.... برعکس دوتا خونه قبلی اینجا روزگار شاید بهتر بود.... رفتم توی بالکن ...خونه خاله ثریا و زهره ....بیشتر دلگیرم کرد...اگرچه زهره رو اینجا کمتر از قبل می دیدم ولی بهرحال نیمه های شب که به لطف گرسنگی صدرا می رفتم بهار خواب از اینکه می دونستم توی این خونه ها نفس دوست جاریست آرامش داشتم....

بهرحال همه چیز برای تمام شدن شروع می شوند...  برای دلگیری فردا و گاهی شاید شادی فردا.... باران می آید ..روزهاست که رحمت خدا میبارد...بر زمین و شاید زمان ....باران که می آید در دلگیریهای من احساس بودن هست...احساس عمیق دوست داشتن همه چیز و شاید همه کس..... باران می آید ..رحمت بی انتهای خدایی که مدتهاست با من کمتر مهربان...کمتر مهربانی می کند....

دلم برای صداقت تنگ می شود ...همیشه همه جا...حتی وقتی که با همیم... ترس روزی نبودنش همیشه هست همیشه....

بنام دوست...

باری دیگر بهانه ای برای نوشتن ، برای با تو نوشتن پیدا شد..اگرچه من عمیقا دلم می خواست برای، برای هم نوشتن دنبال بهانه نباشیم اما بهرحال معمول ترین اتفاق ها این است که ما و اتفاق های پیرامون ما با ایده آل ها و آرزوهایمان فاصله داشته باشند......

سه هفته به پایان روزهای در بنستان روزگار گذراندنمون مونده و چند روزی است که کوچه پس کوچه های یاسوج را بدنبال خانه اجاره ای گز می کنیم در این یک سال گذشته اتفاق های تکراری کم نبودند تکرار روزهای خوب...تکرار شادیهای اندک ...تکرار آشفتگی ها و تکرار کسب تجربه های جدید...

89 سال بهتری بود و آشفتگی هایش تا امروز کم رنگ تر بودند اما بهرحال سیر تغییرات مفید به شدت کند بوده و آرزوی من در یک روز مانده به تولد 36 سالگی ات تغییرات اساسی در افکار و زندگیمان در جهت آرامش و موفقیت است..... در روزگاری زندگی می کنیم که انسان بودن بسیار دشوار است و چه بسا که ما در این مسیر تلو تلو خورده ایم....و یا خودآزاری و رفتارهای مخرب و مخل آسایشمان را به اشتباه انسانیت معنا کرده ایم و بر آن پافشاری...

تنش های شدید و حقیر فرصت های طلایی زیادی را از من و تو ربوده اند و روزهای زیادی را قربانی خودخواهی ها و بینش های مضر دیگران و سها انگاری و تصمیم های نادرت خودمان شدیم...

فرزندمان در راه است ..ازنظر جسمی انسان کاملی است که به قول نویسندگان کتابهای  بارداری در حال افزودن چربی های زیر پوست و زیبا تر شدن است... صدرلیمان در راه آمدن به کرات از آشفتگی هایمان متاثر شده است و من در کنار تمام اختلالات موجود نگران و شرمنده فرداهایی هستم که خدای ناکرده از جنس دیروزو امروزمان باشد....

در تمام دیروزهای ناهنجار با هم بودنمان ، ارزش هایی بودند که از هیچ چیز متاثر نشدند ...علاقه من به تو و عظمت ایمان من به خوب بودنت.... و اینکه بعد از تمام روزهای تلخ گذشته اگر بار دیگر در مسیر انتخاب همسفرزندگی ام قرار بگیرم یقینا در بین هزاران راه ، من از جاده ای خواهم گذشت که تو همسفرم باشی حتی اگر مطمئن شوم ناهموارترین است... و مطمئنا من به این امید قدم در این مسیر می گذارم که باهم ناهمواریها را ،  هموار کنیم..

......

دیشب خیابانگردیهایمان تمام شد و به لطف دایی فاضل ، همسایه شان شدیم و امروز در 36مین سالگرد آمدنت به خانه جدید می رویم در همسایگی خاله ثریا و زهره ..احساس خیلی خوبی دارم ..امیدوارم این حس گواه واقعیتی باشد که در راه است...

مدتها بود که فکر می کردم هرگز چیزی مرا خوشحال نخواهد کرد و آرامش این دو روزه امیدوار کننده بود طوریکه این امید دلیلی برای آرامش بیشتر است...

فردا اولین سالگرد ازدواجمان است یک سال گذشت و واقعا نمی دانم در این یکسال چقدر مرا شناخته ای و میزان رضایتت ازمن چقدر است بهرحال عمیقا دلم می خواهد عمیق ترین آرزویم را که آرامش و خوشبختی توست را لمس کرده باشی...

دوستت دارم عزیزم بیشتر از تمام دوست داشتن های عمرم ، داشتن تو قشنگ ترین اتفاق زندگی من بود و تمام ناهمواریهای مسیری که طی کردم هرگز تغییری در میزان علاقه من به تو ایجاد نکرده است...

......................

 

هر روز که می گذره حالم خیلی بدتره.... این شاید اولین باریه که اندوه تا این حد سمج وارد زندگی من شده اون هم بدون علت تازه یا خاصی..... واضحا این آغاز ویرانی است....  بختک افتاده توی زندگیم.... بین همه چیز چیزی برا سپاس و امید نمی بینم ...هیچ چیز اینقدر توانا نیست که روح زندگی رو به من بازگردونه و همه چیز اونقدر قدرتمنده که زندگی منو پر از غصه کرده..موج بی اعتمادی هر لحظه توی لحظه هام گسترده تر می شه...به شدت احساس می کنم دو ساله اطرافیان تا سرحد ممکن از گذشت و انسانیت من سوء استفاده کردن و می کنن و حتی نهایت علاقه من به شریک زندگیم نمی تونه موج این انزجار رو در من کم کنه...چیزی که باعث وحشت من شده اینه که این نارضایتی نسبت به همسرم هم ایجاد بشه و اونو هم مث بقیه نتونم ببخشم..... همه همون روال قبلی رو دارن و این منم که ظرفیتم به صفر رسیده همه مثل قبل خوب و ناسپاس و خودخواهند همه همچنان به شیوه خودشون خوبن ولی من از خوبی و خوبی و خوبی احمقانه خسته شده ام..... می تونم آدما رو دوست نداشته باشم اما همچنان نمی تونم از کسی بی زار باشم ....می ترسم از روزی که بدجنسی رو هم تجربه کنم.... راستی بدجنسی یعنی چی؟  کاری که من با خودم و زندگیم کردم بدجنسی نیست؟ بابت ظلم هایی که به واسطه دیگران و خودمون به خودمون می کنیم هم بازخواست می شیم؟  دو دو تاهای خدا هیچ وقت چهارتا نمی شه با این اوصاف.....دو دوتاهای خدای من هیچ وقت چهارتا نمی شه...یه جایی از کار خیلی می لنگه ..نمی دونم ..یا خدای من یه چیزیش می شه یا خود من یا هردومون بهرحال همه چیز یه چیزیشه...

چند روز پیش با صدرا رفتم زیلایی ویزیت رایگان ...بعد از ویزیت 400 تا بیمار هیچ احساس رضایتی در من ایجاد نشد و شب که برمی گشتم اون حس خوب دوست داشتن خودم نبود.... آدما رو مث قبل دوست نداشتم...تازه احساس گناه هم می کردم راستی دادن دارو و غذای رایگان به تمام اهالی یک ده کار درستیه؟ گدا پروری شاید تنها نتیجه 12 ساعت تلاش مستمر و بی وقفه من و اهالی هلال احمر بود.... دست های دراز شده مردم رو دوست نداشتم.... از چشمان ملتمس بی زار بودم....  شاید بیش از نیمی از بیماران با اخلاق تند من رو به رو شدند.....  برای گرفتن داروی رایگان خیلی ها سعی می کردن قیافه علیلی داشته باشن....  از اینکه مردمم ایطوریند!!! یا اینطوری شون کردیم حالم بد شده بود....  یه نفر هیستریک با مامانش اومد داخل...یه دختر بیست و اندی ساله.... هرسوالی پرسیدم مادرش جواب داد و دختر چادرش رو توی صورتش گرفته بود و پشت مادر قایم شده بود... ناگهان کنترلم رو از دست دادم و سر مامانه داد کشیدم گفتم لال دخترت؟ گفت نه خجالت می کشه حرف بزنه...گفتم دختر بیست ساله ات حتی نمی تونه با پزشک زن حرف بزنه چیکار می کنید با این بچه ها؟ بهش گفتم صاف بشین  صداتو صاف کن و راحت حرف بزن اگه نمی تونی هم برو خونه...شروع کرد به حرف زدن دردش معلوم بود فقرزده شده بود سیر بود وگرسنه .... پوشیده بود و برهنه ....  دارا بود و فقیر.... براش دارو نوشتم تا خودمو از دست نگاه کشنده ش و نگاهشو از دست اندوه خلاص کرده باشم.... به بعدی گفتم چرا وقتی بهت می گم برو بیرون این  یکی درد خصوصی داره نمی ری بیرون؟ گفت اگه می رفتم دیگه نمی ذاشتن بیام داخل...گلوم خیلی درد داره..خانم من سواد ندارم...سواد نداشت و این لاعلاج ترین درد این مردم بود...گفتم چرا سواد نداری؟ گفت گذاشتنم با گوسفندها ...خانم برادر هم ندارم..... توی نگاهش یک تاریخ محرومیت و بدبختی بود ... نسخه من درمان کدام یک از دردهاش بود؟ یه لحظه دیدم بغض کردم ... جلوی همه و دارم ازش عذرخواهی می کنم خودمم نمی دونستم براچی؟ سرم رو گذاشتم بین دستام و یواشکی و تابلو اندوهم رو قورت دادم...گفتم بعدی ولی بعدی و بعدی ها اصلا منتظر اجازه من نبودن....یکی دوتا سه تا 7تا دفترچه بیمه ...گفتم مریض هاش کو؟ گفت نیومدن دارو بنویس... نوشتم همونطور که برا همه شون نوشته بودم هر دو دست حاوی بیش از 5 دفترچه بود و به ندرت کسی با یک دفترچه رو صندلی بیمار می نشست....گفتن بنویس ..کپسول درد...کپسول عفونت...کپسول گرسنگی ... کپسول بی کسی ...کپسول نادانی... کپسول... و نوشتم ....کپسول ...کپسول ....کاش یه کپسول پیدا می شد تا من پودر می شدم و توش قایم می شدم....  

جلیقه هلال احمر تنش بود از اهالی درمانگاه بود ..دفترچه پنجم رو که براش نوشتم دیگه قاطی کردم ...گفتم آقا من به ازای هر بیمار یه نسخه هم باید برا شما بنویسم ؟ اونجا فرقی نمی کرد که کارمند دولت باشی یا کارگر مردم...  دارا باشی یا فقیر... همه با وجدانی راحت اومده بودن حقشون!!! رو بگیرن .... از کار انسان دوستانه داشت چندشم می شد؟ سعی کردم دیدم رو تغییر بدم به بیمارانی که به خاطر نبود دکتر حالشا......ن نذار شده بود فکر کردم...به خواب های آشفته ای که از امشب حداقل برای مدتی کوتاه به خاطر حضور من از چشمان مردم  دور می شد...به اندک نگاه های سپاسگزار  و دعاهای خیر .... مدتهاست که توی حق و ناحق.. درست و غلط ..باید و نباید بجوری گیر کردم ...از پلیس راه یاسوج که رد شدیم مهارت راننده از مرگ حتمی نجاتمون داد و راننده 206ی که از جاده منحرفمون کرد حتی برنگشت نگاه کنه ببینه ماشین منفجر شده یانه..... خانم آروین صدرا رو گرفته بود و خدا رو شکر می کرد... در من هیچ هیجانی از نوع ترس یا شکر ایجاد نشده بود... می شد با دو نگاه به موضوع نگاه کرد... کار خیرما و دعای مردم شر رو دور کرد ویا کار اشباه ما و گداپروری مون اون استرس رو برا جمع  ایجاد کرد...  تنبیه بود یا تشویق ..واقعا نمی دونم.... خدایا از یه جایی به من بیا...  بدجوری توی همه چیز گیر کردم..... راستی امروز تولدم بود ..چه اتفاق نامیمونی

آشفتگی...

 

هر روز که می گذره حالم خیلی بدتره.... این شاید اولین باریه که اندوه تا این حد سمج وارد زندگی من شده اون هم بدون علت تازه یا خاصی..... واضحا این آغاز ویرانی است....  بختک افتاده توی زندگیم.... بین همه چیز چیزی برا سپاس و امید نمی بینم ...هیچ چیز اینقدر توانا نیست که روح زندگی رو به من بازگردونه و همه چیز اونقدر قدرتمنده که زندگی منو پر از غصه کرده..موج بی اعتمادی هر لحظه توی لحظه هام گسترده تر می شه...به شدت احساس می کنم دو ساله اطرافیان تا سرحد ممکن از گذشت و انسانیت من سوء استفاده کردن و می کنن و حتی نهایت علاقه من به شریک زندگیم نمی تونه موج این انزجار رو در من کم کنه...چیزی که باعث وحشت من شده اینه که این نارضایتی نسبت به همسرم هم ایجاد بشه و اونو هم مث بقیه نتونم ببخشم..... همه همون روال قبلی رو دارن و این منم که ظرفیتم به صفر رسیده همه مثل قبل خوب و ناسپاس و خودخواهند همه همچنان به شیوه خودشون خوبن ولی من از خوبی و خوبی و خوبی احمقانه خسته شده ام..... می تونم آدما رو دوست نداشته باشم اما همچنان نمی تونم از کسی بی زار باشم ....می ترسم از روزی که بدجنسی رو هم تجربه کنم.... راستی بدجنسی یعنی چی؟  کاری که من با خودم و زندگیم کردم بدجنسی نیست؟ بابت ظلم هایی که به واسطه دیگران و خودمون به خودمون می کنیم هم بازخواست می شیم؟  دو دو تاهای خدا هیچ وقت چهارتا نمی شه با این اوصاف.....دو دوتاهای خدای من هیچ وقت چهارتا نمی شه...یه جایی از کار خیلی می لنگه ..نمی دونم ..یا خدای من یه چیزیش می شه یا خود من یا هردومون بهرحال همه چیز یه چیزیشه...

چند روز پیش با صدرا رفتم زیلایی ویزیت رایگان ...بعد از ویزیت 400 تا بیمار هیچ احساس رضایتی در من ایجاد نشد و شب که برمی گشتم اون حس خوب دوست داشتن خودم نبود.... آدما رو مث قبل دوست نداشتم...تازه احساس گناه هم می کردم راستی دادن دارو و غذای رایگان به تمام اهالی یک ده کار درستیه؟ گدا پروری شاید تنها نتیجه 12 ساعت تلاش مستمر و بی وقفه من و اهالی هلال احمر بود.... دست های دراز شده مردم رو دوست نداشتم.... از چشمان ملتمس بی زار بودم....  شاید بیش از نیمی از بیماران با اخلاق تند من رو به رو شدند.....  برای گرفتن داروی رایگان خیلی ها سعی می کردن قیافه علیلی داشته باشن....  از اینکه مردمم ایطوریند!!! یا اینطوری شون کردیم حالم بد شده بود....  یه نفر هیستریک با مامانش اومد داخل...یه دختر بیست و اندی ساله.... هرسوالی پرسیدم مادرش جواب داد و دختر چادرش رو توی صورتش گرفته بود و پشت مادر قایم شده بود... ناگهان کنترلم رو از دست دادم و سر مامانه داد کشیدم گفتم لال دخترت؟ گفت نه خجالت می کشه حرف بزنه...گفتم دختر بیست ساله ات حتی نمی تونه با پزشک زن حرف بزنه چیکار می کنید با این بچه ها؟ بهش گفتم صاف بشین  صداتو صاف کن و راحت حرف بزن اگه نمی تونی هم برو خونه...شروع کرد به حرف زدن دردش معلوم بود فقرزده شده بود سیر بود وگرسنه .... پوشیده بود و برهنه ....  دارا بود و فقیر.... براش دارو نوشتم تا خودمو از دست نگاه کشنده ش و نگاهشو از دست اندوه خلاص کرده باشم.... به بعدی گفتم چرا وقتی بهت می گم برو بیرون این  یکی درد خصوصی داره نمی ری بیرون؟ گفت اگه می رفتم دیگه نمی ذاشتن بیام داخل...گلوم خیلی درد داره..خانم من سواد ندارم...سواد نداشت و این لاعلاج ترین درد این مردم بود...گفتم چرا سواد نداری؟ گفت گذاشتنم با گوسفندها ...خانم برادر هم ندارم..... توی نگاهش یک تاریخ محرومیت و بدبختی بود ... نسخه من درمان کدام یک از دردهاش بود؟ یه لحظه دیدم بغض کردم ... جلوی همه و دارم ازش عذرخواهی می کنم خودمم نمی دونستم براچی؟ سرم رو گذاشتم بین دستام و یواشکی و تابلو اندوهم رو قورت دادم...گفتم بعدی ولی بعدی و بعدی ها اصلا منتظر اجازه من نبودن....یکی دوتا سه تا 7تا دفترچه بیمه ...گفتم مریض هاش کو؟ گفت نیومدن دارو بنویس... نوشتم همونطور که برا همه شون نوشته بودم هر دو دست حاوی بیش از 5 دفترچه بود و به ندرت کسی با یک دفترچه رو صندلی بیمار می نشست....گفتن بنویس ..کپسول درد...کپسول عفونت...کپسول گرسنگی ... کپسول بی کسی ...کپسول نادانی... کپسول... و نوشتم ....کپسول ...کپسول ....کاش یه کپسول پیدا می شد تا من پودر می شدم و توش قایم می شدم....  

جلیقه هلال احمر تنش بود از اهالی درمانگاه بود ..دفترچه پنجم رو که براش نوشتم دیگه قاطی کردم ...گفتم آقا من به ازای هر بیمار یه نسخه هم باید برا شما بنویسم ؟ اونجا فرقی نمی کرد که کارمند دولت باشی یا کارگر مردم...  دارا باشی یا فقیر... همه با وجدانی راحت اومده بودن حقشون!!! رو بگیرن .... از کار انسان دوستانه داشت چندشم می شد؟ سعی کردم دیدم رو تغییر بدم به بیمارانی که به خاطر نبود دکتر حالشان نذار شده بود فکر کردم...به خواب های آشفته ای که از امشب حداقل برای مدتی کوتاه به خاطر حضور من از چشمان مردم  دور می شد...به اندک نگاه های سپاسگزار  و دعاهای خیر .... مدتهاست که توی حق و ناحق.. درست و غلط ..باید و نباید بجوری گیر کردم ...از پلیس راه یاسوج که رد شدیم مهارت راننده از مرگ حتمی نجاتمون داد و راننده 206ی که از جاده منحرفمون کرد حتی برنگشت نگاه کنه ببینه ماشین منفجر شده یانه..... خانم آروین صدرا رو گرفته بود و خدا رو شکر می کرد... در من هیچ هیجانی از نوع ترس یا شکر ایجاد نشده بود... می شد با دو نگاه به موضوع نگاه کرد... کار خیرما و دعای مردم شر رو دور کرد ویا کار اشباه ما و گداپروری مون اون استرس رو برا جمع  ایجاد کرد...  تنبیه بود یا تشویق ..واقعا نمی دونم.... خدایا از یه جایی به من بیا...  بدجوری توی همه چیز گیر کردم..... راستی امروز تولدم بود ..چه اتفاق نامیمونی......

 

دیوانه می کنه منو  ...

دیوانه می کنه منو  ... خنده هاش ساحرند....  نگاهش جادوست ... وقتی زل می زنه  به من و تا چند ثانیه هیچ حرکتی نداره..آخر زل زدنش که ناگهان می خنده  ... خنده ی با گوشه لب ... و نهایتا قهقهه ای که سر می ده.....

الهی قربونش برم ...  هرچقدر که یه آدم می تونه عزیز باشه این بچه دوست داشتنیه ....

فاصله...

 

نمی دونم از چی می خوام بنویسم .. اما در من کسی اصرار داره حرف بزنه ..از چیزی بگه .... خالی شه...آروم شه.....  توی اتاق پزشک درمانگاه  چشمامو می بندم ..جلوم یه جاده تا بی نهایت است... و دو طرفش درختان سر به فلک کشیده با برگ های زرد و قرمز....نم نم بارون همه جا رو براق کرده و سوز سرما میاد.... در جایی از جاده دور از من چند نفر با هم می خندند ...صدای نگار و حلیمه از همه بلند تره ...صدای سلما و نرگس هم بهشون اضافه شده...  صدای راحله..شکلات...طاهره و.... بچه ها می خندند ...می خندند ...می خندند.... گام هامو بلندتر و سریع تر برمی دارم...صداها دورتر می شن.... می دوم ...اما باز دورتر می شن.... تمام غربت درختان بر من فرود میاد...دلم بیشتر و بیشتر می گیره...صداها دورتر و دورتر می شن............

چشامو باز می کنم صدای نوحه سرایی از درمانگاه به گوش می رسه....  نه خانمشون نشستن ...خانم دکتر .... بفرمایید داخل ببیننتون.....

 هوای اتاق خیلی سرد شده ..بخاری خاموشه....  دو طرف من دیوارهای آبی رنگند...هنوز صدای خنده بچه ها میاد که داره دور می شه...دور و دورتر....

 

گرسنه بود.... می خوابید و زود بیدار می شد دوباره روز از نو..... کمردردهای شبانه  اخیر ناتوانم کرده.....  باتقلا در آغوشش می گرفتم آروم می شد ولی چند دقیقه بعد بیدار می شد...انگار فهمیده بود حال من خوب نیست و می خواست دلجویی کنه و شاید افسردگی من پریشانش کرده بود.... تا صبح هر نیم ساعت این داستان تکرار شد.....

بعد از صبحونه ش از گردنم آویزون شده بود و در معصومانه ترین حالت ممکن خوابش برده بود...دلم نمی اومد بذارمش زمین...حس عجیبی داشتم...پاره ای از من در آغوشم بود...نفس می کشید و بالطافت حریر منو چسبیده بود.... خدایا این چه حسیه که از نگاه این بچه از نفس هاش از حضورش در من جاری می شه  متلاطمم می کنه ویرانم می کنه  آرامم می کنه با هیچ واژه ای به زبون نمیاد در گفتنش موندم .در گفتنش عجیب موندم .... 22آذر 89

خدای روزهای  خوب... خدای روزهای بد ...خدای تمامی روزها....

 

بعد از مدتها  همدیگرو دیدیم..دیگه چیزی به  پایان طرحش نمونده..به شدت تو فکر رفتنه...منم تشویقش کردم ... هرطور  حساب کردم  دیدم  این تنها راه ممکنه...شاید تنها راهی که می شد بهش امیدوار بود ..توی این فساد متنوع محیط  ، موندن احمقانه است....  یکی دو ساعت توی درمانگاه با هم بودیم ...فضای بسته روح با هم بودنمون رو خسته کرده بود...شام رو رفتیم بیرون ...صدرا مثل همیشه پسر خوبی بود ...هیچ امیدی نسبت به فردا توی کلاممون نبود ..گفتم اصلا گیریم همین الان بگن بیا برو هرچی دوست داشتی بخون بعدش که چی؟ اون هم کاملا موافق بود اخیرا این نظر همه دوستان شده...  رفتم حساب کنم که تلفنش زنگ خورد  پدرش بود .. کجایی من حالم خوب نیست... رنگش پریده بود  تمام صداش اضطراب بود....ربع ساعت بعد از خونه تماس گرفت  گفت تاکی کاردی داره میارمش درمانگاه برا نوار قلب....

 سلام استاد حالتون چطوره؟ اینو من گفتم استاد اما نای جواب دادن نداشت ...خدا رو شکر نوار قلبش  نرمال بود ...ویروس جدید سرماخوردگی خیلی ها رو با این حال میاره اینجا....

شاخه گلی که برام اورد الان جلو چشامه...طراوت دیروز رو نداره ... باهم بودن هامون هم همین طور و خنده هامون.....

با این حال حلیمه تا همیشه برا من یه چیز دیگه است...... 19 آذر 89

 

از همه چیز و همه کس...

 

مدتهاست که روز و روزگار فرصت دمی با خود خلوت کردن رو از من گرفته ..فرصت  کمی برای خود بودن.... روزگار مشترک من و صداقت ناگهان آبستن اتفاق های جورواجور شد و همه را باهم به دنیا آورد....

من مطمئن بودم که کم آوردن و جا زدن باعث شد که خدا بد و بدترها را به ما نشان دهد ... از تصادف تکان دهنده و سخنگوی صداقت تا تصادف صادق و لاپاراتومی اسلپنکتومی شدن نرگس و خلاصه کلی موضوع دیگه که ما رو بین زمین و آسمان بیمارستان های سجاد و بهشتی در تمام طول شبانه روز معلق کرد...

امروز که می نویسم چهره روزگار از ان حالت عبوس بیرون آمده اگرچه هنوز اثرات خستگی و افسردگی من و شاید صداقت از بین نرفته ولی نمی شود که شاکر نبود. .. همه اتفاق های بد ختم شدند به افتتاح درمانگاه که چند هفته به خاطر همه چیز به تاخیر افتاد...   شروع خوبی داشت  اگرچه ساعات فشرده کاری برایمان رمق نگذاشته اما همین که از سردرگمی درآمدیم خیلی خوب بود...

صدرا قهقهه می زند و به قول صداقت تعداد تقاضاهایش زیاد شده.... و به همین میزان عزیزتر شده است.... مدتی است زهره را ندیده ام و به گمانم حال چندان خوبی ندارد امیدوارم روزگار با زهره چون من نکند و برایش خواب های خوب دیده باشد.... موضوع اخیر نرگس و دکتر.... شدیدا اعصاب من سلما  و حلیمه رو به هم ریخت امیدوارم این موضوع هم ختم به خیر شود...

این چند روز اخیر همه از اتفاقی که در دانشگاه یاسوج افتاد حرف می زنند ..اتفاقی وحشتناک که بدون شک در آن نه تنها چند دانشجوی کم سن و سال که همه دوستان و دشمنان اسلام مقصرند ..هم آنهایی که با بی شرمی هرچه بیشتر موج انزجار از مقدسات را همه گیر کرده اند....

محرم  درمانگاه را هوایی دیگر بخشیده است  .... یادم نمی آید به ازای چیزی نذر کرده باشم امسال اما باید برای سلامتی و عاقبت به خیری پسرم دست به دامان خدای حسین و ابوالفضل شوم.....

باشد که این روزها فرصتی باشد برای  بهترشدن.... 18 آذر 89

 

دوراهی

دیشب رفتیم خونه زهره اینا.... صدرا همه ش غر می زد..آخرش هم  از همون گریه های یکریز و بدون ملاحظه اجرا کرد... ساعت 12 اومدم خونه .... ظاهرا نیم ساعتی که قرار بود بمونم سه برابر شده بود باز خدا رو شکر صدرا به فکر تنهایی باباش بود...

توی رفتن یا نرفتن به اصفهان خیلی گیر کردم...صداقت هم ترجیح داد نظر نده ! خدا عاقبت همه مخصوصا سعید ونسیم رو به خیر کنه...

پایان

مامان تماس گرفت... مثل اینکه وضعیت دایی زینب بدتر شده ... خانمش بچه چهارمش رو بارداره و خودش در شرف مرگ...

شدت اندوه دستام رو بی حس کرده...غم انگیزه خیلی غم انگیز...  کاش دنیا یه جور دیگه می چرخید...

با دوست نشستن ها...

 

همه ش یه ساعت نشد اما برای هزار روز انرژی گرفتم....

خیلی وقت بود افشان رو ندیده بودم ...  دیشب خونه اعظم بعد از مدتها دوباره دور هم جمع شدیم ..من و صدرا وافشان و اعظم و الهام.... خلاصه فرصتی بود برای با هم خندیدن و شاد بودن .... افشان اومده بود دنبال حکمش که بره سرپاریاب! بچه داری من سوژه خنده بود و افشان معتقد بود من مثل عروسکم با صدرا برخورد می کنم  .... برعکس تمام دیدارهای اخیر با دوستان دیشب رو غر نزدیم و معترض نبودیم ... بچه ها اول راه بودند و شاد و امیدوار... خدا کنه همین طور بمونن...

شدیدا هوای بچه ها رو کردم ..سلما نرگس نگار حلیمه راحله شکلات ....   امیدوارم ایام به کامشون باشه ...

ویرانی

با صدرا رفتیم خونه شون ..گفتم زود چک کن ببین نامزد پسرم دنیا اومده یا نه.... کلی اسباب خنده جور بود... خودش اما استرس داشت اصلا اون آدم همیشگی نبود ..گفت اگه مثبت باشه چی؟ گفتم دلت بخواد ..همین الان بده ببریمش ...خودم عروسمو بزرگ می کنم .... 

آمادگی روحی شو نداشت می گفت حتی تصورش رو نمی تونم بکنم... شاید حق با خودش بود که از خیلی جهات دیگه هم شرایط خوبی نداشت اما موضوع یه چیز دیگه بود ...چند ماه بود که دکوتان مصرف می کرد و این یعنی ایندیکیشن سقط!!!!

مثبت بود ... دوباره چک کرد...بار سوم رو رفتیم بیمارستان.... با متخصص زنان تماس گرفت گفتن که باید سقط شه خیلی خطرناکه ممکنه کر شه و از این قبیل عوارض....

نیم ساعت پیش زنگ زدم خونه شون...  خواهرشوهرش اونجا بود .. گفت دیشب اصلا نخوابیده.... می گه نمی دونم چیکارش کنم...  این در حالی بود که حتی اگه خطری نداشت هم می خواست سقطش کنه ...حالا با این ریسک بالا دلش نمی یاد...

چه قیامتی به پا می کنه مادر بودن....

دلم خیلی گرفته...خیلی زیاد....  خدایا چه حکمتی پشت کارات نهفته است..نمی دونم ..هرچه هست عجیب ویران کننده است...

طعم سیب...

چطور دنیا آوردن صدرا برایم از مدتها قبل کابوس شده بود ...فقط دو راه بود و انگار بر سر یک هزارراهی وحشتناک گیر کرده بودم ...  مثل دیوانه ها دلم می خواست درد زایمان را تجربه کنم..لحظه ای را که صدرا آمدنش را خودش خبر می دهد... وشاید مهمترین دلیلم برای  زایمان به رسم از اغاز خلقت دردسرهایی بود که بعد از آن برای اطرافیان ایجاد می شد فکر اینکه اسباب زحمت مادرم شوم آزارم می داد ..ترس مادرم از جراحی شدن من هم دلیلی دیگر بود ...

چند روز قبل از زایمان رفتم زایشگاه تا چندشناک ترین بخش خاطرات دانشجویی را دوباره از نگاهی دیگر بررسی کنم....

تقریبا به یقین رسیدم که جای من اینجا نیست دو روز تاخیر شاید برای عذاب دادن بیشتر خودم بود.....

با صداقت تماس گرفتم .. . باهم رفتیم مطب دکترخسروی..بدون مشورت با هیچ کس .. می دانستم دوباره شروع می کنند و دو دل می شوم و باز روز از نو... گفتم خانم دکتر میشه فردا عمل شم؟ صداقت اصلا انتظارش را نداشت فکر می کرد آمده ایم برای زایمان بدون درد ... گفتم نمی توانم ... و نمی توانستم از ان سلاخگاه بی زار بودم از بی حرمت شدن مادرانی که به انجا می آیند گیریم که با من بسیار متفاوت رفتار شود ... اصلا دیوانه بودم که این چند وقت دو دل شدم ..نمی دانم چطور فکر کردم که می توانم پروسه ای اینقدر برهنه را تجربه کنم گیریم که درخواست من عملی می شد و فقط دکتر پورانصار بدون کمک ماماها بچه ام را به دنیا می آورد.....

شب را انگار فقط من خوابیده بودم ... جالب است که هیچ استرسی نداشتم .... صبح همانطورکه اماده می شدم برای راند بیهوشی رفتم اتاق عمل... باید امادگی قبل از عمل انجام میشد ...جز لاین سرم به بقیه ش راضی نشدم... احساس خیلی بدی داشتم تنها چیزی که اصلا مهم نبود تیغ جراح بود ...  از آن لباس ها بی زار بودم  ..رفتم توی استیشن نشستم ..همه آشنا بودن...هیچ کس محبت و احترام خاصش را دریغ نکرد .... هزار بار آرزو کردم کاش هیچ کس مرا نمی شناخت .... ده دقیقه ای با دکتروندا هم صحبت بودیم ..کارگرای بخش در رفت و امد بودن ..پاهایم برهنه بود... احساس خفه کننده ای داشتم با اینکه هیچ کدام مرا نمی دیدند اما احساس می کردم  اصلا حرمتم حفظ نشده...بقیه بیماران ظاهرا با خاطری آسوده در رفت و امد بودن ....  بچه ها صدایم زدند که برای عمل آماده شوم  ... بیهوشی دکتر امجد بود ... در مورد بی حسی اسپاینال اصلا فکر نکرده بودم  ولی همین که پرسید چه روشی رو ترجیح می دین گفتم اسپاینال ...  مثل همیشه با متانت و ادبی که مخصوص خودش بود شروع کرد به دلداری و آرامش دادن...هیچ کس نمی دانست که حتی به اندازه یک آمپول زدن ساده استرس ندارم و تنها نگرانی من از بی پوشش شدن است.... دوتا از دانشجوهای دکتر امجد باهاش بودن  ..گفتم ممنون می شم  آقایون سر عمل من نباشن..... خدا رو شکر کردم که بیهوش نمی شم و گرنه ممکن بود برگردن!!!

بی حسی تجربه عجیبی بود ابتدا پاهایم شروع کردن به مور مور شدن بعد احساس کردم  نیمی از بدنم را ندارم ... از چند روز قبل سرفه داشتم  انگار سرفه ها نرسیده به دیافراگمم  محو می شدند ..سرفه های نصفه نیمه بسیار آزارنده بودند و عجیب ..اما تجربه اش برایم جالب بود... شانه هایم به شدت درد داشت ..هرچند دقیقه دچار تنگی نفس می شدم یک بار مطمئن شدم که دارم می میرم  انگار مسخ شده بودم هیچ چیز برایم ترسناک یا عجیب نبود ....  پرسنل به شدت مشغول دریدن شکم من بودند ... صدای صدرا رو شنیدم  ... چه بچه تپلیه ..خیلی هم خشکله..اینو دکتر خسروی گفت... دکتروندا سرش رو آورد این ور پرده و گفت سرش هم دهدشتیه! گفتم چه فاجعه ای ! سیانوزه بود باچشمانی درشت و نگاهی خیره  اولین لحظه دیدارش با من رقم خورد...چشامو بستم و خدا  رو شکر کردم ...دکتر داشت می گفت روده هاشو بریز داخل و چقدر این جمله برام با مزه بود !

میدازولام دقایق آخر کانفیوزم کرده بود ..چهره صداقت را در عالم خواب و بیداری دیدم ..گفتم صدرا رو دیدی؟  دوباره پاهایم شروع کردن به مور مور شدن  و مور مورها دردی وحشتناک را با خودشان آوردن ...  مریم شهامت با صدایی پرانرزی دومین نفری بود که میدیدم... صداقت هرچند دقیقه تلفن رو می داد دستم نمی دانستم با کی حرف می زنم صداقت هم ول کن نبود نای مقاومت و غرزدن نداشتم....

توی اتاقی که بین بخش اطفال و زنان توسط صداقت و کارگرهای بیمارستان برای بستری من آماده شده بود کلی آدم بود ..همه خوشحال بودند و بلند حرف می زدند صدرا رو دادن به من ...بعد از 9 ماه استراحت حسابی سرحال بود برعکس من که چیزی ازم نمانده بود... حضورها آزارم می دادند  دلم نمی خواست کسی مرا در آن وضعیت می دید ...  مامانم اصرار داشت که شکم صدرا سیر شود ...  عصبی شدم احساس می کردم به من به من بی حرمتی شده اما واکنش بچه گانه بود ممکن بود بعدا نقل قول شود و دلیل خنده دیگران شوم  و .... مجبور بودم بریزم توی خودم و خفه شم ... دلم می خواست بازهره تنها می شدم و درددل می کردم ..اما زهره هم به اندازه بقیه با موضوع راحت برخورد کرد...  خیلی زشت بود که من به عنوان یک مادر پزشک اینقدر با واقعیت های ساده مشکل داشتم ... مشکل بعدی اگرچه خیلی اذیتم کرد و مغزم داشت از افکار منفی می ترکید اما بخش زیادی از راه را طی کردم... همه فکر کرده بودند که همین امشب باید به ملاقات من بیایند ... مرد و زن هم نداشت ... کلا همه باید می آمدند و من باید به شدت ممنون بودم و با هر زحمتی که بود خنده تولید می کردم و تحویل می دادم.... آخرشب از تخت اومدم  پایین باید هرطور می شد همین امشب از بیمارستان می رفتم  ... موضوع بعدی اصرار من برای رفتن  و مقاومت بقیه بود ... عجب مصیبتی گرفتار شده بودم .... بالاخره گفتم نمی خوام اینجا باشم فردا دوستان دانشجو میان اینجا..راحت نیستم ... واکنش ها حاکی از این بود که من چقدر لوس به نظر آمده ام....

هرطور شده بود خودم را از بیمارستان و اطرافیان نجات دادم و به مکافات های بعدی که در خانه منتظرم بود دچار کردم...مشکل همچنان ادامه داشت و همه با من راحت شده بودند و من نیز باید راحت می بودم....

تقریبا تمام شب را با درد و خیال بیدار بودم ..صدرا کنارم خوابیده بود ... نگاهش می کردم و می گفتم این بچه ی منه؟...این بچه ی منه !!! احساس عجیبی بود ... دردهای شدید احساس و عاطفه ام را بریده بریده می کرد و نمی گذاشت اوج بگیرد....

باهاش حرف می زدم ... با تمام وجود دلم می خواست هم صحبتم می شد .... از خاطرات این 9 ماه می گفتیم ..اما فقط خواب و خوردن را بلد بود...معلوم بود همه چیز را فراموش کرده و شاید هم نمی خواست به روی خودش بیاورد.....

یک هفته بعد از عمل با بچه داری خیلی سخت گذشت ... روز دوم هم که زرد شد ...چه دنیای عجیبی... چقدر من محکم شده بودم .. با همان وضعیت همرا ه بیمار شدم و روز را در محوطه بیمارستان سپری کردم .... خاله اصرار داشت که توی اتاق مادران استراحت کنم...طویله ای که به مادران اختصاص داشت حتی یک لحظه قابل تحمل نبود... و دلیلی دیگر شد برای لوس به نظر آمدن بنده! چشم بندش رو بستم و با دستای خودم گذاشتمش زیر فوتو...احساس خیلی بدی بود نمی تونستم تنهاش بذارم.... یاد دوران دانشجویی افتادم چقدر بی رحم بودیم...  دیدن بچه های تنها و چشم بسته هرگز ناراحتمان نمی کرد...قرار شد شب خونه سیدکرامت باشیم و اگه صدرا بیدار شد باهامون تماس بگیرن... از بیمارستان که اومدیم بیرون یقین داشتم که دنیا به آخر رسیده ...صداقت قول داد که 2 ساعت بعد برمی گردیم... شب دوم هم مثل شب قبل با بیداری سپری شد .. آرزو کردم صدرایم کنارم بود .... درد داشت خفه ام می کرد... فکر تنها بودن صدرا دیوانه ام کرده بود... صداقت خواب بود  این چند روز اصلا وقت استراحت پیدا نکرده بود ...دلم نیامد بیدارش کنم... بین صداقت و صدرا گیر کرده بودم...صداقت را ترجیح دادم ...یاد سوال علی رضا افتادم که : حالا که صدرا دنیا اومده دکتر رو بیشتر دوست داری یا صدرا؟ چقدر پاسخ این سوال برایش مهم بود اینو موقعی که باردار بودم هم پرسیده بود... فورا جواب دادم صداقت... امشب هم آن عاطفه بی نهایت مانع از ان نشد که صداقت را فراموش کنم... ساعت 4 داشتم برای چندمین بار با بخش تما می گرفتم که بیدار شد ... خواهش کردم که بریم بیمارستان ...کاش می تونستم تنهایی برم  .... داشت گریه می کرد به هر زحمتی بود بغضی را که چند ساعت تحملش کرده بودم نگه داشتم که نترکد... پوشکش را عوض کردم توی روشویی اتاق هایپربیلی شستمش ... انگار خودم نبودم...احساس می کردم خیلی بزرگ شده ام ..خیلی زیاد و ناگهانی ....درد را فراموش کرده بودم.... فرداش خودم رفتم آزمایشگاه جواب بیلیش رو گرفتم...رفت و برگشتم هزار ساعت شد... بیلیش یه افت خیلی زیاد داشت معلوم شد آزمایش دیشب اشتباه بوده و بی خود اینتنسیوفوتو گرفته.... عصر مرخص شد.. محکم به سینه ام فشارش دادم انگار می ترسیدم کسی از من بگیردش....یک هفته ای زحمت من و صدرا گردن مامان بود وبعد از یک هفته با همان یک دنده شدن همیشگی مجبورش کردم رضایت بده برم خونه خودم.... صداقت خیلی اذیت بود ...مامان هم اوضاع دیسکش بدتر شده بود ..خلاصه موفق شدم بیام خونه و مشکلاتم رو تنهایی حل کنم   ..مجبور بودم به همه بگم خیلی راحتم ... تا یک هفته پیش زندگیم خیلی سخت بود...صداقت هم به خاطر کارای درمانگاه مجبور شد از همون  روزای اول منو تنها بذاره ... به مامان هم اجازه ندادم بیاد پیشم بمونه.... وقتی مامان زهره گفت تا سه ماه بعد از زایمان دخترش خونه شون بوده خیلی فکر کردم..نمی دونم شاید من آدم عجیبیم که حاضر نیستم مشکلم رو حتی با مامانم هم تقسیم کنم... حتی نمی تونم صداقت رو از خواب بیدار کنم که توی شب بیداریهام کمکم باشه.. . وقتی گریه صدرا بیدارش می کنه به شدت دچار عذاب می شم ...  دیشب خیلی سخت گذشت اصلا نمی تونستم بر خواب و خستگی غلبه کنم... یک ماهی میشه که واقعا نخوابیدم  حتی ساعاتی که صدرا خوابه من بین خواب و بیداریم و گوش به زنگ گریه هاش...

الان که این مطالب رو می نویسم 33 روز از امدنش می گذره  یک ماه اول وقت سرخاروندن هم نداشتم البته قدرت تایپ هم از من سلب شده بود ...  صدرا بزگ تر شده وزنش با یک کیلو افزایش 5کیلو و نیمه ...نگاهش رنگ گرفته ... زبان گریه هاش رو می فهمم  ...  اما هنوز احساس می کنم در من خیلی اتفاق ها هنوز نیفتاده .. ..

خدایا نگه دارش باش...