روزهای سخت نبودن با تو .....
صداقت امروز برمی گرده و چند روز دربدری تموم می شه .......
روزهای پرکاری رو پشت سر گذاشتم کلی به خاطر بیمه ها و سهل انگاری منشی ها اذیت شدم ...
این چند روز چند بار عصبانی شدم و بداخلاقی کردم ...آشفتگی و عذاب وجدانش از نفس انداختم ....و شاید بیشتر ناسپاسی و منصف نبودن اطرافیان ..... من جدا در برخورد با این موضوع با مشکل مواجه شدم دقیقا شوکه می شم و توان تصمیم گیری رو از دست می دم .....
صدرا رو کم دیدم .... لیلا سکینه و صادق این روزها خونه هستند و من ... خانم گرفتار جز آخر شب ها که خسته و خواب آلود با صادق خیابون گردی می کنیم برا با خانواده بودن وقت نداشتم .....
قراره نیمه اول تیرماه صادق و مینا همدیگرو ببینند این در حالیه که من کلی با خانواده شون در ارتباطم ....اصلا نمی تونم تصور کنم کسی جز مینا عضو خانواده مون بشه .... ایمان هم تقریبا پذیرفته شده ..... بااالاخره تلاش من و اعظم برا فامیل شدن داره نتیجه می ده .....
مسولیت سنگینی است .... خدا کنه خوشبخت بشن ......
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است