پرنده .....
میوه های آرزو رسیدنی است ....
تو چه ساده ای و من ، چه سخت / تو پرنده ای و من ، درخت./ آسمان همیشه مال توست / ابر، زیر بال توست / من ، ولی همیشه گیر کرده ام. / تو به موقع می رسی و من، / سال هاست دیر کرده ام. / خوش به حال تو که می پری! / راستی چرا / دوست قدیمی ات _ درخت را _ / با خودت نمی بری؟
عرفان نظر آهاری
از پلیس راه یاسوج اصفهان که رد شدیم پر شدم از همه چیز .... مثل بریده های فیلم های سینمایی رمانتیک ...اکشن .... تراژدی .... و خلاصه معجونی از همه چیز از من می گذشت .....
هوای اشک کرده بودم و فریاد .... خدا می آمد و می رفت ... وجب به وجب این جاده گورستان لبخندهای من بود ...گورستان نشاط و جوانی ام .... دلم می خواست تمام جاده را مرثیه بخوانم....
صدرا شروع کرده بود به آواز خوانی ... کلامش مبهم بود و سازش ....
تمام این جاده ها را با هم طی کرده بودیم و با هم لبخندهای مامان را مدفون ....
صدرا شاید خاطراتش را مرور می کرد ..... خاطرات اولین روزهای با مامان بودن ... روزهایی پر از درد و درد و درد....
توی تراکم افکار سیاه دنبال علت می گشتم ... پیدا نمی شد ... کاش زبان صدرا را می فهمیدم .....
تلنگرش عوض شده بود ..ان روزها به شکم مادر لگد می زد و امروز به قلبش ..... بهش خیره شدم .... چقدر ان روزها دلم می خواست صورتش را ببینم .... همچنان آواز می خواند بدون کلام و پر از حرف ....
چقدر معصومیت در چشمهایش برق می زد .... ناگهان خوابش برد آرام مثل فرشته ها در آغوشم خوابیده بود ...خدایا این چه حسی است که از چشمان این بچه می آید و منقلب می کند مرا .... هر کودک تکه ای از توست قبل از اینکه با شیطان آشنا شود .....
دلم هوای زهره کرد .... با قاصدک مدرن دلم را به گوشش رساندم ...
تازه برگشته بودم که صدایش را شنیدم .... مثل لحظه های دور پراز انرژی بود و شیطنت .... اگرچه می دانستم دوام ندارد ... برای آرامش اکنون من اما ...کافی بود ....
آن روزها / مكالمه با خورشيد / دفترچه هاي ذهن كوچك من را / سرشار خاطره مي كرد / امروز پاره است
/ آن سيم ها / كه دلم را / تا آسمان مخابره مي كرد. / با من تماس بگير ، خدايا / حتي هزار بار / وقتي كه نيستم / لطفا پيام خودت را ... عرفان نظرآهاری
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است