چهل روز گذشت ...
....
چهل روز گذشت طاهره ی من .... چقدر وحشتناک بود امروز همه چیز .... شیون مادرت که هر بار جانسوزتر است ...آن قبرستان و آن سنگ سیاه زیر درخت سرو که هربار باور کردنی تر است ... و لبخند تو که هر بار زنده تر است ..... وپدرت طاهره ... پدرت ... که هر روز .... آه .....
.....
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر ۱۳۹۰ ساعت 20:0 توسط سیده زهرا
|
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است