شروع به کار کوفتی....

الان صغری خانم اینجا بود   خیلی وقت نیست که می شناسمش  و از موقعی که می شناسمش درگیر شکایت از یکی از استادای منه  که به خاطر بی توجهی و خودخواهیش هیسترکتومی شده و بعد از محکوم شدن به اتفاق  بقیه اساتید محترم  رای دادگاه رو برگردوندند ..بیچاره صغری خانم  هنوز هم امیدواره بتونه حقش رو بگیره  و مطمئنا باورش نشد که گفتم فایده ای نداره و بیهوده نون بچه هات رو خرج شکایت و پیگیری نکن.... شوهرش کارگر عروسی مون بود و کلا صداقت فکر می کنه هر کاری داشته باشه باید سیدرضا براش انجام بده حتی اگه خرابش کنه از جمله رنگ آمیزی پنجره های مطب که با نهایت ظرافت انجامش داده !!!  نمی دونه همین خانم دکتری که فکر می کنه می تونه با سفارششو کردن کارشو جلو ببره چقدر کارش گیر همین بی قانونی ها و خودخواهی هاست ..خوش به حال صغری خانم که هنوز هم فکر می کنه خدا هست حتی اگه هیچ وقت ردش رو نبینه ..می گفت یکی از دکترایی که بهش ظلم کرده بیناییش مختل شده و مطبش تعطیله ان شاء الله بقیه شون هم به همین درد دچار شن ..یه حالی شدم  نفرین ...فریاد ناتوانی ....

صبح درخواست تابلوی مهندس نعیمی رو بردم دانشگاه  اعلام نیازی که جای هیچ گیری نداشت  مخصوصا اینکه حاجی عزیز چهارشنبه گفته بودند که شنبه بیاد برا ابلاغ ...وقتی خانم جهانبازی گفت که گفتن یه هفته دیگه دوباره جلسه می گیریم  دیگه نفهمیدم چی شد فکر کنم یه ده دقیقه ای از همون اعتراض های بی ملاحظه و بدون انتظار پاسخ رو اجرا! کردم از شرمندگی خانم جهانبازی شرمنده شدم راست می گفت که هیچی دست ایشون نبود .... هرچند که یقین دارم کسی که راست بگه وجود نداره زنگ زدم به صداقت و نمی دونم چند دقیقه اونو شستم که "اصلا ولم کن من می خوام برم بنستان تا ریخت هیشکی رو نبینم "

اومدم پیشش  گفت حاجی عزیز این باربه مهندس گفته بذارنش توی برنامه کشیک تا هفته آینده  ابلاغ بدیم بهش از همه اینا مهمتر میزان مدیون شدن ما به مهندسه که هر روز بیشتر میشه....دکتر خلیلی گفت مهرت رو دادیم درست کنند .کدت هم وارد کامپیوتر شده ..

یه دو ساعت جای صداقت مریض دیدم .. چندتایی هم بستری کردم  افتادن از ارتفاع....شکم حاد....سکته مغزی...خونریزی غیرطبیعی رحم...این شروع به  کار مثل کوفت بود مثل زهرمار.. خودزهرمار....

حال دو مزه...

نمی دونم خوشحالم یا ناراحت اما از اون حالهای دو مزه دارم که دلم نمی خواد تموم  شه....

دیشب خوابگاه بودم ..پیش اعظم ..افشان نبود....خیلی وقت بود نرفته بودم خوابگاه...برعکس تمام بارهای قبل جز اتاق اعظم جایی نبود که برم ..می تونستم برم پیش سارا تقوی دیدنش قطعا خیلی خوشحالم می کرد اما جرئت رد شدن از اون فضای بدون نرگس نگار و راحله رو نداشتم  ..چه آواری شد این شهر ....

(..... دیدن یه مریض مشکوک به آنفولانزای خوکی !! رشته افکار و احساسم رو به هم زد ...فرستادمش بیمارستان ادمیت شه.....الگوریتم مرکز بهداشت برای غربالگری و... بیماران آنفولانزا جدا خنده داره امروز هم یکی دیگه فرستادن برا مطب ...واقعا تکلیف پزشک ها رو مشخص کرده  دیگه هیچ مشکلی در تشخیص و درمان این بیماران نداریم  ....!!!!)

امروز با اعظم و فاطی قدرتی پیاده رفیم شهید بهشتی  کلی شاکی بودند ..دغدغه های دانشجویی و هم گروهی و اینترن جراحی بودن ...یه چیزاییش خیلی زود برا ما مضحک شدند اما اینترن جراحی بودن تا همیشه با یه رنگ سیاه در خاطرات تلخ من خواهد ماند ....

دیشب وحشتناک دلم برا صداقت تنگ شده بود  بهش پیامک دادم که راست نمی گن که وصال قتلگاه عشقه کافیه آدما یه روز از صداقتشون دور شن تا بفهمن چقدر هر روز عاشق تر شدن...جدا خیلی عجیبه که یه نفر ناگهان بعد از سالها بدون اون زندگی کردن تمام زندگیت بشه  یه جورایی نامنصفانه است که تحمل دوری خانواده ات رو داشته باشی ولی اونو   نه...

فقط میشه گفت عجب هنرمنده این خدا ....

مامان الان تماس گرفت که ناهار بریم خونه مون ..فضای خونه خیلی خالی شده  این روزا بیشتراز همه دلم برا لیلا تنگ میشه زنگ خنده هاش هر لحظه تو گوشمه هر چی تماس میگیرم  گوشیش خاموشه هر چند وقت یه بار یه پیامک می ده تا میام تماس بگیرم دوباره خاموشه....

سکینه این اواخر خیلی دپرس شده همه ش گیر می ده که خونه رو بیارید شیراز..  کاش مهمانیش درست شه بیاد یلسوج .... نمی دونم این وابستگیش به خونه کی تموم میشه دیگه نگران کننده شده ... اه چقدر دور شده اند حتی تجسم فاصله هاشون خسته کننده است..اهواز...شیراز...یزد...رفسنجان....

خدا رو شکر که بابا اینا امسال نرفتند گچساران وگرنه من حتما دیوانه می شدم .....

آشفته بازار

امروز هم بارون اومد  شدید و کوتاه....

اتفاق جدیدی نیفتاد ولی از صبح خیلی عصبی بودم   موضوع امام سجاد حسابی  به هم ریختم  تمام ماجرا یک توهین و تحقیر بزرگ بود ...احساس خفه کننده ایست که یه مشت موجود بی ارزش به این راحتی به تو ظلم کنند و مثل سیب زمینی هیچ کاری نتونی بکنی ..مجرم دزده ..قاضی دزده و وکیل هم دزد...برای شاکی راهی جز خفه شدن و در خود فرو ریختن نمی مونه ...بوی تعفن این سیستم داره خفه ام می کنه مطمئنم توش دوام نمیارم  گام های من برای این جاده ی ناهموار ساخته نشدن...

اوضاع حلی وسلما از من هم بدتره  سلما می گفت زنگ زده نماینده مجلسشون گفته من همه بچه هایی رو که تماس گرفتن انداختم شهرخودمون انتخاب اینترنتی حرف مفته ..ظهر پیش مامان صداقت بودم  ...هر روز بهشون می گم قراره درست بشه  امروز دیگه نمی دونستم چی بگم گفتم مامان این روزها  قانون یه بازیه که یه عده رو ملعبه کنن هرکی پارتی نداشت طبق عملی ترین قانون باید بره بمیره..... انسانی نبود که من دغدغه هام رو به ایشون منتقل کنم دیگه واقعا خسته شدم ..

بی اهمیت ترین اتفاق اینه که من بعد از این همه سال زحمت حتی طرحم رو نتونم بگذرونم و فاجعه اینه که  حتی یک انسان نمی بینی ..هیچ چهره ای واقعی نیست ..باورم نمی شد دنیا اینقدر از هم پاشیده باشه  ولی این روزا به چشم این آشفتگی رو می بینم حیا رو هیج جا نمی بینی خدا رو هیج جا نمی بینی ...

دلم برا بچه ها خیلی تنگ شده  چقدر جاشون توی این هوای بارونی خالیه ...

قراره عصر شهامت بیاد که بریم بیرون  احساس  کردم حالش خوب نبود امیدوارم این بارون تو دل هیشکی مخصوصا عزیزان من غبار اندوه نذاره بمونه....

هیچ کس ماندنی نیست حتی تو حلی.....

یه اشک پشت پلک هامه و راهی برا سرازیر شدن پیدا نمی کنه ...کاش حلی اینجا بود با هم می رفتیم پیاده روی...

دور شدن تک تک بچه ها خیلی غم انگیز بود اما دور شدن حلی که سالهاست روز بدون هم نداشتیم اصلا در طاقت من نمی گنجه....امروز ابلاغ بنستان رو گرفت ... واقعیت اینه که با تمام دلم دنبال بهانه ام  که برم روستا از اون طرف هم دور از شهر یعنی دور از صداقت ..نمی دونم آخرش چی میشه  الان بهترین اتفاق ممکن اینه که من و حلی و صداقت  توی یه روستا طبابت کنیم و این شاید یه خیال محاله ....

شدیدا هوای جاده بنستان کردم که با حلی زیر پاش بذارم  ....بنستان جایی که به قول حلی بن!!! زیاد داره و من هرگز از اونجا رد نشدم...

صبح زنگ زدم نظام پزشکی و شماره نظامم رو گرفتم از امروز با مهر خودم مریضای مطب رو دیدم  و اولین کسی هم که از خانواده ویزیت کردم علی رضا بود با اینکه به شدت از دست دانشگاه و بی عدالتی جدیدشون و حرفهای دکتر مشفع که فقط می گفت شما درست می گید ناراحت بودم  اما خوشحالی بابا و مامان حالمو عوض کرد  و هیجان مامان و شادی آرام پدر تمام  رفتارهای غیر انسانی این روزهای مسولین دانشگاه رو جبران کرد ...

به شدت وحشت زده شدم که آنفولانزای خوک طینتی کارمندی و مدیریت  اطرافیان به من هم سرایت کنه  خدایا منو در مقابل خوک شدن ماسکه کن...

خدایا خودت را ، پدر و مادرم را ، همسرم را ، خانوده ام را و دوستانم را از من بگیر اما انسانیت را نه....تو را به خداییت انسانیت را نه....

بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد

کلام حق دم شمشیر می شود گاهی

 

من هفده سالمه  هفده سال

حالم خیلی گرفته است داشتم توی پی سی می گشتم چشمم افتاد به این متن که فکر کنم توی وبلاگ نذاشتمش  دقیقا نمی دونم چندم بود ولی یکی از روزای مهرماه امسال ... مهم اینه که اون روز لعنتی تموم شد بدون سکل و می شه امیدوار بود که امروزها هم به همین شکل سپری شوند.....

من هفده سالمه  هفده سال...دلم برا ی سمیه تنگ شده....می خوام براش نامه بنویسم.....

 دنبال یک شعر ناب می گردم  شعری که وقتی به دست سمیه رسید با هیجان آن سوی سیم های تلفن بگوید : مدت ها بود یه شعر این همه بهم حال نداده بود....

من هفده سالمه و تابستانه .. یک شب تابستانی در حیلط خانه ای که در آن جوانی کردم حیاط خانه ای که برگشتن به آنجا کابوس این روزهای من است ..برگشتن پدر ..مادر و تکه های وجود من....

هفده سال یعنی  تلفیق خنکای کودکی و آفتاب داغ جوانی  ....  طراوت هزار سال خوشبختی زیر پوست من  غلت می زند...

از فردا و فرداهای دور غم انگیز خبری نیست و در دیروزهای من  همه چیز به لطافت دم مخملی سنجاقک های باغچه خانه است....

مادر مرا در یک پوست فلزی محبوس کن تا رشد نکنم  و بزرگ نشوم ..مادر مرا در خانه زندانی کن..کتاب شعرهایم را پاره کن و مرا از مدرسه بردار..مادر مرا به گرگ در لباس بره ی دانشگاه نفرست....

مادر عینک خوش بینی را از چشمانت بردار در دور چیزی جز درد نیست ...مادر مادر مادر در دور اشک تو سوزنده تر از جهنم است و دستان کوچک من  ظرفیت گرفتن دستان نازنینت را ندارد ....

پدر همین جا بمان نرو به فردا نرو ..در فردایی که تو در خاکستری یک نا آرامی پرپر می زنی ، من چون آب در آتش می جوشم ..پدر تمام لحظه لحظه ی فردا فاصله ای می شود بین من و تو و بین من و تو و تمام خوشبختی ها....

فردا چون جذام مرا به تنهایی ها می فرستد و خوره ی روح من است .خوره ی جوانی ها و امیدهایم ....خوره ی با هم بودنمان...

فردا با تمام رذیلت هایش شبانه به دزدی لبخندهایمان می آید ..شیطان در پشت هیچ گناهی کمین نکرده است ..شیطان دستان شکننده ی فرداست که تمام استخوان های بودنم را خورد می کند ..پدر ..مادر ..من از فردای 26 سالگی ام می آیم  به آنجا نرویم  شما را به خدا به آنجا نرویم.....

 

تهی..

 

اووووووووووووووووه چقدر کار دارم امروز  اومدم مطب که صداقت کارای نظام پزشکی و گزینش و مجوز درمانگاه رو پیگیری کنه ...امروز باید برم بیمارستان برا عمل دختر خاله ..... روستا رو هم باید ببینم  این یکی رو مامان گفتن حتما باید خودشون باشن ..این مامان من هم انگار یادشون نیست منSee full size image متاهل شدم  به هر حال تا مجوز صادر نکنن نمی تونم خونه ام رو ببرم روستا ...صداقت به شدت ناراضیه  و فقط به  خاطر من کوتاه اومده اگرچه در به در دنبال ابلاغ شهید بهشتیه!!!

شدیدا دلم می خواد  دوباره روستایی شم  اگرچه هیچی و هیج جا مثل قدیما نیست اما  مردمش حتما قدرشناس تر و مودب ترند و خدمت بهشون لذت بخش تره  ..روستای خیلی قشنگیه مثل  کتاب قصه هاست ....

همه چیز قاطی شده من و سلما و حلی شدیدا بلا تکلیفیم  چقدر دلم برا جمع 5 نفره مون لک زده و برا سکین لیلا مرضی  صادق  و جمع 9 نفره مون .. کاش زود این سر در گمی تموم شه هر چند تجربه ثابت کرده  هر مرحله جدیدی که درش واقع میشیم خسته کننده تر و بی روح تره  اما  نمی شه از همین الان قربون همین روزا رفت ....

پری روز باالاخره زهره رو دیدم  مثل همیشه ی با هم بودنمون فقط از روزگار گله کردیم  از اینکه انسانیت و قانون هیج جا پیدا نمی شه و اینکه حق داریم!! اینقدر از زندگی خسته باشیم  جالب بود که زهره هم به نتیجه من رسیده که اینجا موندن حماقته و حداقل برای یه مدت باید از این خاک دور شد به نظر من اما باید به رفتن و برنگشتن اندیشید... با زهره بودن مثل همیشه به من انرژی می داد و در نهایت خستگی روحی با تمام وجود خوشحال بودم که حضورش رو دارم ...

پری روز با خاله رفتیم بیمارستان پیش جاریش ...نی نیش با هایپربیلی ادمیت بود رفتم نوزادان یه بخش جدید با کلی پرسنل جدید ..دلم برا اون روزا تنگ شد برا نوشتن اوردر و معاینه نوزادان و خندیدن با پرسنلش که از همه بهتر بودند ... بیلی بچه 18 شده بود و روز چهارم ..خطر برطرف شده بود .معصومه با نهایت عشق بچه شو بغل کرده بود به قول خودش یادش نبود خودش چقدر درد داره ..زخمش رو شستشو دادم و یه ساعتی موندم پیشش بعد رفتیم خونه خاله...تمام دیروز رو هم با خاله شیدابودم  صداقت شیفت بود و سید هم رفته بودن گچساران و حسابی مث قدیما با هم صفا کردیم  شب صداقت اومد اونجا  معترض بود که زشته ما هر دقیقه تلپیم اینجا یه بار هم دعوتشون کن خونه اما به نظر من خونه ما یه خونه واقعی نیست و من هم یه متاهل واقعی..گفتم مگه منو دعوت می کنن؟ خودم میام  اینا هم خودشون بیان.....

نمی دونم چه اصراری دارم میلی متر به میلی متر روزانه هام رو یادداشت کنم؟ قلمم واضحا رنگ عوض کرده  شاید از تفکرهای عمیق بی نتیجه خسته شدم از فکر کردن به خوب و بد و باید و نباید ... من در جریان تکراری وبدون طراوت  زندگی  غرق شدم و تنها راه آرامش به خواب رفتنه و خالی شدن از فکر و خیال  خالی شدن از دغدغه های حقیر  از ذهن بدون امید و آرزو  خالی شدن از خودم......

ای دل صاب مرده    باز تورو خواب برده    پاشو از خواب و ببین    دنیاتو اب برده.....

روزی دیگر...

صداقت راست می گفت که توی سیستم اداری به هیچ مسولی نمی شه اعتماد کرد  حتی نزدیک ترین دوستان!

اینکه واقعیت چیه و کی خوبه و کی بد و چی درسته و چی نیست بهتره که اهمیت نداشته باشه وگرنه توی این دو روزه ی عمر و بین این همه نقاب چیزی که از تو زیر خاک می ره  یه جنازه ی  سایکوتیک خواهد بود.

امروز ابلاغ بیمارستان امام سجاد رو با اکراه گرفتم  دیگه حتی حوصله نداشتم چیزی بپرسم . حلیمه هم قرار شد بره بنستان .

چقدر دلم می خواست منو حلی با هم بریم اونجا ولی نشد دیگه . ابلاغ رو که داشتیم می گرفتیم حلی داشت به آمنه می گفت بالاخره منو زهرا هم از هم جدا شدیم و حتما راست می گفت...!!!

الان مطبم صداقت خوابیده امشب شیفته .از ظهر یه ریز بارون میاد  ظهر رو با صداقت خونه خودمون بودیم  فقط مامان و بابا بودند علی و محمد کلاس بودند اون خونه هم دیگه به نبود من و لیلا و سکینه و صادق و مرضی  عادت کرده و شاید بابا و مامانم هم همین طور ... روزگار عجیبیه  همه ی اینا رو و خیلی چیزای بی رحم تر و غم انگیزتر و گذراتر رو می بینیم و هنوز هم دل می بندیم و امیدواریم و احمقانه تر اینکه  حرص و غصه می خوریم و زیاده خواهی می کنیم و......  عجب عروسک گردان قادر و هنرمندیه این خدا....

توزیع نیروی انسانی!!!

روز متراکمی بود امروز... پر از اتفاق خوب و بد!

از دیشب من و حلی و نگار و نرگس  با هم بودیم ..صبح ساعت 6.5 خاله شیدا اومد خونه که کلید ماشین رو تحویل بده ..تا 8 حرف زدیم  با هزار بدبختی صداقت رو بیدار کردم ولی خودم باعث شدم که دیر بریم دنبال طرح ،شاید با نامه ای که از رییس بیمارستان و دکتر خلیلی داشتم و اینکه بیمارستان اعلام نیاز نکرده بود خیالم راحت بود اما مثل مثل همیشه مطمئن شدن ها بدجوری ضد حال خوردم . نگار زنگ زد ظاهرا برای یکی از همکلاسی ها که درخواست امام سجاد داده بود ابلاغ شهید بهشتی زده بودند هنگ کردم یعنی ممکن بود نزدیک ترین دوستامون هم مارو دور زده باشن؟ !!

 فوقش درست نمی شه بازم اتفاقی نمی افته که تو اینقدر....اینو صداقت گفت .  گفتم  دیگه به کی می شه اعتماد کرد؟؟ و ساکت شدم اومدیم بیمارستان و با دکتر خلیلی تماس گرفتیم اصلا اطلاع نداشت و من باز هم زود قضاوت کرده بودم  همه چیز توی دانشگاه معلوم شد  مهندس نعیمی  با حاجی تماس گرفته بود که یه نفر نیاز دارن  و منو معرفی کردند ظاهرا  تمام جمله به اداره طرح نرسیده بود و یه دوست رو به جای من معرفی کرده بودند چه احساس بدی بود مطمئنا باورش نمی شد که من چند ماهه دنبال این ابلاغ بودم  و مدتهاست با هزار مشکل موافقت کتبی بیمارستان رو گرفتم  و اینکه اعلام نیاز صرفا به خاطر من!!! بوده وگرنه بیمارستان کمبود پزشک نداره ..... حالم خیلی گرفته شد  خیلی بد شد هنوز وارد دنیای کار نشده شاهد یه مدل خاص از تنازع برای بقا بودم اونم با یک دوست .کاش دلیلش برا شهید بهشتی اومدن یه ذره محکم تر از 2-3 دقیقه فاصله کمتر با خونه شون بود کاش محل طرح من فقط خودمو درگیر می کرد و صداقت این همه براش وقت نذاشته بود و خودش اونجا کار نمی کرد تا من راحت بی خیال می شدم اه چه احساس بدیه ...  احساس خیلی بدتری بود که دوستم برخلاف چیزی که به من گفته بود همچنان دنبال  ... نمی دونم چرا این همه این موضوع رو با جزئیات دارم می نویسم شاید از عذاب وجدانه و می خوام یکی مطمئنم کنه که باید همین کار رو می کردم.بگذریم  فکر کنم تازه اول روبه رو شدن شدید با این اتفاق ها باشه  . دانشجویی با تمام غر زدن های ما چه دوران پاک و بی دغدغه ای بود ...

نگار و نرگس هم ابلاغ لنده رو گرفتند و تا رسیدن به نظام پزشکی  وقت اداری تمام شد با نامردی خیلی خوشحال شدم یه روز بیشتر اینجا موندنشون هم خیلیه چقدر امروز جای سلما خالی بود...سلما هم افتاد بندرعباس و مثل همیشه بدشانس ترین عضو کلاس بوداین بار رو من باهاش نبودم قطعا اگه قضیه تاهل نبود منم شرایط سلما رو داشتم امیدوارم خیری در کار باشه و روزای خوبی رو پیش رو داشته باشه...حلی هم که هنوز بلا تکلیفه احتمالا می ره امام سجاد ....

امروز در پوشش توزیع نیروی انسانی فاصله هامون از هم مشخص شد دلگیر بود خیلی دلگیر ..دلم برا زهره و سمیه  تنگ شده خیلی زیاد ..این روزا همه اش از فاصله ها حرف می زنم و اندوهی که دوریها در دلهامان می کارد و این در حالیه که زهره  و سمی در چند قدمی من اینقدر دور شده اند ...چقدر من درگیر زندگی شدم مشکلات آدم بزرگا در عین حقیر بودن ، بزرگ ، وقت گیر و غیر قابل حل هستند و من به شدت آدم بزرگ کوچیکی شدم ...