روزی دیگر...

صداقت راست می گفت که توی سیستم اداری به هیچ مسولی نمی شه اعتماد کرد حتی نزدیک ترین دوستان!
اینکه واقعیت چیه و کی خوبه و کی بد و چی درسته و چی نیست بهتره که اهمیت نداشته باشه وگرنه توی این دو روزه ی عمر و بین این همه نقاب چیزی که از تو زیر خاک می ره یه جنازه ی سایکوتیک خواهد بود.
امروز ابلاغ بیمارستان امام سجاد رو با اکراه گرفتم دیگه حتی حوصله نداشتم چیزی بپرسم . حلیمه هم قرار شد بره بنستان .
چقدر دلم می خواست منو حلی با هم بریم اونجا ولی نشد دیگه . ابلاغ رو که داشتیم می گرفتیم حلی داشت به آمنه می گفت بالاخره منو زهرا هم از هم جدا شدیم و حتما راست می گفت...!!!
الان مطبم صداقت خوابیده امشب شیفته .از ظهر یه ریز بارون میاد ظهر رو با صداقت خونه خودمون بودیم فقط مامان و بابا بودند علی و محمد کلاس بودند اون خونه هم دیگه به نبود من و لیلا و سکینه و صادق و مرضی عادت کرده و شاید بابا و مامانم هم همین طور ... روزگار عجیبیه همه ی اینا رو و خیلی چیزای بی رحم تر و غم انگیزتر و گذراتر رو می بینیم و هنوز هم دل می بندیم و امیدواریم و احمقانه تر اینکه حرص و غصه می خوریم و زیاده خواهی می کنیم و...... عجب عروسک گردان قادر و هنرمندیه این خدا....
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است