نمی دونم خوشحالم یا ناراحت اما از اون حالهای دو مزه دارم که دلم نمی خواد تموم  شه....

دیشب خوابگاه بودم ..پیش اعظم ..افشان نبود....خیلی وقت بود نرفته بودم خوابگاه...برعکس تمام بارهای قبل جز اتاق اعظم جایی نبود که برم ..می تونستم برم پیش سارا تقوی دیدنش قطعا خیلی خوشحالم می کرد اما جرئت رد شدن از اون فضای بدون نرگس نگار و راحله رو نداشتم  ..چه آواری شد این شهر ....

(..... دیدن یه مریض مشکوک به آنفولانزای خوکی !! رشته افکار و احساسم رو به هم زد ...فرستادمش بیمارستان ادمیت شه.....الگوریتم مرکز بهداشت برای غربالگری و... بیماران آنفولانزا جدا خنده داره امروز هم یکی دیگه فرستادن برا مطب ...واقعا تکلیف پزشک ها رو مشخص کرده  دیگه هیچ مشکلی در تشخیص و درمان این بیماران نداریم  ....!!!!)

امروز با اعظم و فاطی قدرتی پیاده رفیم شهید بهشتی  کلی شاکی بودند ..دغدغه های دانشجویی و هم گروهی و اینترن جراحی بودن ...یه چیزاییش خیلی زود برا ما مضحک شدند اما اینترن جراحی بودن تا همیشه با یه رنگ سیاه در خاطرات تلخ من خواهد ماند ....

دیشب وحشتناک دلم برا صداقت تنگ شده بود  بهش پیامک دادم که راست نمی گن که وصال قتلگاه عشقه کافیه آدما یه روز از صداقتشون دور شن تا بفهمن چقدر هر روز عاشق تر شدن...جدا خیلی عجیبه که یه نفر ناگهان بعد از سالها بدون اون زندگی کردن تمام زندگیت بشه  یه جورایی نامنصفانه است که تحمل دوری خانواده ات رو داشته باشی ولی اونو   نه...

فقط میشه گفت عجب هنرمنده این خدا ....

مامان الان تماس گرفت که ناهار بریم خونه مون ..فضای خونه خیلی خالی شده  این روزا بیشتراز همه دلم برا لیلا تنگ میشه زنگ خنده هاش هر لحظه تو گوشمه هر چی تماس میگیرم  گوشیش خاموشه هر چند وقت یه بار یه پیامک می ده تا میام تماس بگیرم دوباره خاموشه....

سکینه این اواخر خیلی دپرس شده همه ش گیر می ده که خونه رو بیارید شیراز..  کاش مهمانیش درست شه بیاد یلسوج .... نمی دونم این وابستگیش به خونه کی تموم میشه دیگه نگران کننده شده ... اه چقدر دور شده اند حتی تجسم فاصله هاشون خسته کننده است..اهواز...شیراز...یزد...رفسنجان....

خدا رو شکر که بابا اینا امسال نرفتند گچساران وگرنه من حتما دیوانه می شدم .....