من هفده سالمه هفده سال

حالم خیلی گرفته است داشتم توی پی سی می گشتم چشمم افتاد به این متن که فکر کنم توی وبلاگ نذاشتمش دقیقا نمی دونم چندم بود ولی یکی از روزای مهرماه امسال ... مهم اینه که اون روز لعنتی تموم شد بدون سکل و می شه امیدوار بود که امروزها هم به همین شکل سپری شوند.....
من هفده سالمه هفده سال...دلم برا ی سمیه تنگ شده....می خوام براش نامه بنویسم.....
دنبال یک شعر ناب می گردم شعری که وقتی به دست سمیه رسید با هیجان آن سوی سیم های تلفن بگوید : مدت ها بود یه شعر این همه بهم حال نداده بود....
من هفده سالمه و تابستانه .. یک شب تابستانی در حیلط خانه ای که در آن جوانی کردم حیاط خانه ای که برگشتن به آنجا کابوس این روزهای من است ..برگشتن پدر ..مادر و تکه های وجود من....
هفده سال یعنی تلفیق خنکای کودکی و آفتاب داغ جوانی .... طراوت هزار سال خوشبختی زیر پوست من غلت می زند...
از فردا و فرداهای دور غم انگیز خبری نیست و در دیروزهای من همه چیز به لطافت دم مخملی سنجاقک های باغچه خانه است....
مادر مرا در یک پوست فلزی محبوس کن تا رشد نکنم و بزرگ نشوم ..مادر مرا در خانه زندانی کن..کتاب شعرهایم را پاره کن و مرا از مدرسه بردار..مادر مرا به گرگ در لباس بره ی دانشگاه نفرست....
مادر عینک خوش بینی را از چشمانت بردار در دور چیزی جز درد نیست ...مادر مادر مادر در دور اشک تو سوزنده تر از جهنم است و دستان کوچک من ظرفیت گرفتن دستان نازنینت را ندارد ....
پدر همین جا بمان نرو به فردا نرو ..در فردایی که تو در خاکستری یک نا آرامی پرپر می زنی ، من چون آب در آتش می جوشم ..پدر تمام لحظه لحظه ی فردا فاصله ای می شود بین من و تو و بین من و تو و تمام خوشبختی ها....
فردا چون جذام مرا به تنهایی ها می فرستد و خوره ی روح من است .خوره ی جوانی ها و امیدهایم ....خوره ی با هم بودنمان...
فردا با تمام رذیلت هایش شبانه به دزدی لبخندهایمان می آید ..شیطان در پشت هیچ گناهی کمین نکرده است ..شیطان دستان شکننده ی فرداست که تمام استخوان های بودنم را خورد می کند ..پدر ..مادر ..من از فردای 26 سالگی ام می آیم به آنجا نرویم شما را به خدا به آنجا نرویم.....
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است