تو بگو

همیشه خداحا فظی خیلی سخته بدون در نظر گرفتن اینکه از کی و چی بخواهی

جدا شی  تلخ ترین خا طرات من در ثا نیه های وداع رقم خورده حتی اون خداحافظی

بنفش که شک نداشتم پل  خوشبختیه منه ...

یه روز تو یه بدرود از سرزمین پر از پا کی زادگا هم جدا شدم یه روز تو یه خدا حافظی

تلخ از بهترین دوستا ی کل عمرم جدا شدم یه روز تو یه خدا حافظی وحشتنا ک از خودم

دور شدم

و به زودی با ید از یه دوران پر از برکت خدا حا فظی کنم و دیگه غروب خورشید طلوع

حس بودن نخواهد بود تا سا ل اینده که شاید من دیگه نبا شم .....

رمضا ن امسال خدا بیشتر از هر کسی منو شرمنده خودش کرد هر چند من باز هم بنده ی

خوبی نبودم و گا هی بعضی از بنده های خوبش رو نا راحت کردم  با این حال خوشحا لم که

 از تمرین تقوا خسته نشدم و اینکه همیشه حواسم هست( گیریم هیچ وقت اونیکه با ید نبا شم)

امسال از خدا حافظی با این ماه هراس دارم ترس از اینکه سهل انگار بشم و خدای نا کرده

فرصت ارتباط با خودم و تو که بهترینی کم بشه ...

در اینکه اون منو تنها نمی ذاره شکی نیست ولی تو چی سیده به تو هم می شه ایمان داشت؟

خدایا کمکم کن از خودم دور نشم و همیشه قدر خودمو بدونم این تنها رمز سعا دت منه

نمی دونم تمام این اتفا ق جدید معنی شون چیه می خواهی بفهمم هر دوستی می تونه بد شه

یا می خواهی وفاداری و مرام منو تو رفا قت محک بزنی ...باور کن کم اوردم من تکلیف

و وظیفه ام روتو این ماجرا  نمی دونم...

 تو بگو خودت بگو من بمونم یا برم؟

کاش می دانستی که چه زخمی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن............

 

قانون امتحان و نمره

وقتی از تهی لبریزی

 

 

خودم هم نمی دونم برا چی اومدم و می خوام چی بنویسم فقط می دونم دلتنگم و یاد گرفتم

که فقط وقتی می نویسم اروم می شم روزهای غریبی است و مدتهاست که تبسم را بر لبها

جراحی کرده اند از دانشکده بی زارم از بیمارستان بیشتر و از خودم بیشتر از همه

امروز روز خیلی بدی بود روز وداع با استاد همه اش احساس می کردم یه جا یی توی جمعیت

با همون لبخند ملیحش وایساده و شاید هم شیون خواهرش پر از غصه اش کرده بود

یادم نمی یاد یه روز بوده باشه که من به مرگ فکر نکرده باشم ولی هر وقت یه اشنا رو

به خاک می سپاریم احساس می کنم منم باید باهاش می رفتم و اینکه چقدر دنیا 

 بی رحم و کوچیکه امروز توی طغیان اندوه یه اشنا دیدم کسی که بیشتر از هر کسی بین

این همه ادم برا من عزیز بود و شاید تنها چیزی که باعث شد یه خورده روحم اروم بگیره

طلوع نا گهانیش جلو چشمام بود بعد از مدتها که ندیده بودمش.....

خدایا منو در عهدی که با تو و سیده زهرا بستم ثابت قدم کن

می خوام من نفر بعدی باشم که از خاک به تو می رسم .....با من باش

« زندگي روحاني » در « عشق » خلاصه مي شود.
به خاطر نيکي کردن يا کمک کردن يا حمايت از کسي « عشق » نورزيد.
در اين صورت همنوع خود را چون شي ايي ساده انگاشته ايد و خود را شخصي خردمند و سخاوتمند !. اين هيچ رابطه اي با عشق ندارد.
« عشق » يعني با ديگري يگانه شدن و جرقه ي خدا را در ديگري يافتن.

توماس مرتون

یاد استاد

کارمند های خانم دانشکده توی محوطه دور هم نشسته بودن منم مث

همیشه با زبون متلک یا به قول دوستان نیش گفتم:

چی شده پرسنل کارو تعطیل کردند زیر سایه ی نعمت های خدا خوش

می گذرونن

جوابمو خانم نوری دادند:یکی از همکاران فوت کردن اقای راستی

بچه ها ببینید استاد زیر میز نیست ؟رو پوش استاد رو نیگاه کنید

جیبش زیر زانوشه.....بچه ها خیلی کارتون زشته و همراهشون خندیدن

همه ی حرفها یی که هر جلسه ازما یشگاه ایمونو بین ما رد و بدل می شد

از جنس همین ها بودن و تنها شاهکار من به خا طر یه کوچولو عذاب

 وجدان  تذکر های گاهگاه و به ندرت نخندیدن .............

امروز دلم خیلی گرفت  اشکامو به زور توی دانشکده کنترل کردم

استاد دومین نفری بودند که در اوج تنها یی در این دانشکده پرپر شدند

اولین بار فاجعه ی رفتن محسن رو به سوگ نشستیم و امروز شاید

نه فقط رفتن استاد که راهی است که همه باید بریم بلکه خنده هامان را

داغداریم.....

یه نفر می گفت بالا خره سیگار کار دستش داد اومدم بهش بگم شاید هم ما

مایی که کاری کرده بودیم که سلا ممون رو هم باور نمی کرد ولی از ترس

اینکه توی جمع اشکم در بیاد سکوت کردم.....

هر بار باهاش با هر بها نه ای هم صحبت شدم پرسیدن شما جهرمی هستید؟

جهرم خیلی شهر خوبیه و.......

اخرین بار که باها شون حرف زدم به اتفاق دوستا ن رفته بودیم ابشا ر

تنها یی استا دتوی اون غروب ازار دهنده بود بچه ها رفتند بالا  و من نیم

ساعتی پیشش بودم

اون غروب غمگین و درد استاد که در غربت کلا مش هویدا بو د رو

 من هرگز فراموش نمی کنم  و روز هایی که کاش مهربان تر بودیم

یادمون باشه قدر همدیگه رو تا در کنار همیم بدونیم گریه های ما

هیچ فا یده ای برا استا د نداره ......روحش شا د

اره باز هم منم سیده زهرا همون بنده خطا کار همیشگی

امشب پرم از گریه و هوای با تو بودن نمی دونم چند روزه که برات ننوشتم ولی می دونم که

منو می بخشی با تمام مهربونیت چند روزی بود که خلا بغضی که یاد تو بشکنش ازارم می داد یه

ازار سرد از جنس بیهودگی و امشب باز هم تو در منی وگرمی قطره های اشک درد منو تسکین

می ده......

امشب یه چیزی متفاوت با همیشه ازت می خوام می خوام که هیچ وقت درد رو از من نگیری

من کوچیک تر از اونم که در لحظه های خالی از اندوه از تو پر شم ولی رنج همیشه دعوت نامه

ای از توبرای دل اواره ی زهرا بوده وقتی که در برهوت بیهودگی پرسه می زده.......

این روزها خیلی عوض شدم دیگه نه خودم هستم نه اونیکه باید باشم من حتی اون زهرایی رو که

زود از کوره در می رفت و چند دقیقه بعدش از تند مزاجیش بیزار بود رو بیشتر از این زهرایی

دوست دارم که هیچی عصبا نیش نمی کنه حتی بر چسب ها یی که ذهن بیمار بنده های بی انصاف

تو به من می زنن خیلی وقت ها همین ها باعث می شدن من پی به اشتبا ه هام ببرم متا سفم که

اینقدر بی خیال شدم من هر چی بشم ادم نمی شم چرا؟

از این زهرای ساده ی خوش باور همیشه احمق بی زارم از این زهرا یی که با هیشکی احساس

غریبی نمی کنه و همه رو خوب می بینه به من چشمی بده که ادم ها رو از پشت نگا ههاشون ببینم

یا دلی که هر کسی توش جا نداشته باشه ....

هر کاری می کنم غربت چشمای امید پسر 7 ساله ازمارگون از جلو چشام دور نمی شه و جمله

درد ناک دکتر ربانی سر عمل که :اینی که الان زیر تیغ ما ست یتیمه و زندگی سختی داره

و اشکی که من نتونستم کنترلش کنم و خنده ی بچه ها و حرف یکی از دوستان که زهرا تو با

این احساساتت نمی تونی پزشک خوبی باشی

یه حسی به من می گه اون نیگاه که تا عمق دل تو نفوذ کرد یه چیزی می خواست به تو بگه

می خواست که دتبالش بری یا دنبال امثالش ولی با کدوم پا در کدوم راه ؟

......................حتی قبل از اینکه حرفها ی بالا رو تو وبلاگ ثبت کنم دعای منو براورد

کردی کاش یه چیز دیگه ازت خواسته بودم بهر حال ما شاکریم به هر چی تو بخواهی

این درد وحشتناک تا مدتها روزگار منو به هم خواهد ریخت

کمکم کن بتونم تحملش کنم کمک کن بتونه تحملش کنه کمک کن بتونیم تحملش کنیم و اینکه

هیچ کدوم از اعضای خانواده به اندازه من به عمق فا جعه پی نبرن

من می ترسم خیلی زیا د من تحملشو ندارم ............ممنون به خا طر همه چیز

یاد شب گریه ها

این روزها حرفهای با مزه ای می شنوم از اهالی مثلا اهل علم و اندیشه

حر فها یی که در شرایط عادی با ید منو عصبا نی کنن ولی نمی دونم چرا بیشتر

خنده دارن برام ولی فکر کنم سرسری گرفتنشون هم کار عا قلا نه ای نبا شه

هر چند قرار نباشه بجز صمیمی ترین دوستای من کسی از این جماعت در زندگی

بعد از دانشجویی من حضور داشته با شن ...

هر چی فکر می کنم می بینم نه من توی زندگی کسی از اطرا فیا ن خا ص شدم

نه کسی در زندگی من.. رفتا ر من هم فر قی نکرده پس دلیل این همه علا مت سوال

ودر واقع فرضیه های اثبا ت شده که نمی دونم با کدوم سند به ثبت رسیدن چی هست؟

اعوذ برب فلق من شرما خلق

نمی دونم دیگران با چه انگیزه و وسواسی این قضیه هزل رو دنبال می کنند

ولی به سوزه با خود خندیدن ها ی خودم تبدیل شده.....

بگذریم داشتم این اهنگ معین رو گوش می دادم رفتم تو اون روزهای درد نا کی با بچه

ها توی اوج اندوه اینو گوش می دادیم و دوباره تموم اون احسا س کشنده در من زنده شد

کا ش هرگز اون اتفا ق نمی افتا د و کا ش مشکلی که این روز ها توی زندگی اون دوست

دارم می بینم به خا طر سهل انگا ری ما نبوده با ش خدا یا ما رو ببخش و کمکش کن

 

شبای رفتن تو شبای بی ستا ره است ببین که خا طراتم بی تو چه پا ره پا ره است

با هر نفس تو سینه بغض تو تو گلومه با هر کی هر جا باشم عکس تو روبه رومه

اخ که چقدر تنگه دلم برای اون شبا مون کا شکی که اون عشق بشینه دوبار تو دلامون

چی می شه برگردی با ز هم به روز های گذشته هوای پائیزی چرا تو عشق ما نشسته.

سپردی عهدمونو به دست با د وبا رون منو زدی به طوفا ن خودت گرفتی اروم

قهر تو راهمو بسته غم دلمو شکسته تو این صدای خسته یا د تو پینه بسته

غروبه با ز دوبا ره شب توی انتظا ره ابر تو دلم نشسته خیا ل گریه داره

اسم تو فریا دمه درد تو صدام خنده اینه تلخ و بی تو پر از بها نه....

خداحافظ

 

خداحافظ ، همین حالا
همین حالا ، که من تنهام .
خداحافظ به شرطی که
بفهمی تر شده چشمام .
خدا حافظ کمی غمگین
به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که
من و از چشم تو می دید .
اگه گفتم خداحافظ ،
نه اینکه رفتنت ساده است ،
نه اینکه می شه باور کرد،
دوباره آخره جاد است
خداحافظ واسه اینکه
نبندی دل به رویا ها
بدونی بی تو و با تو
همین رسم این دنیا .
خداحافظ
خداحافظ
همین حالا
خداحافظ .

وقتی دلتنگی و خسته....

 

اره باز هم مث همیشه وقتی اومدم سراغت که حوصله ی سیده زهرا رو هم ندارم

خسته ام خسته وتنها چیزی که کمکم می کنه یه عمر خوابه خوابی که توش هیشکیو

نبینی نمی دونم حکمت این سفر نصفه روزه و نا گهانی من به وطن چی بود ولی

همه اش احساس می کنم یه جا ییش می خواستی بنده تو محک بزنی با ز هم شدم

همون زهرایی که تا می یاد با هات حرف بزنه فوران اشکشو نمی تونه سد شه

همون زهرا یی که باز هم تو خودش مونده باز هم بلا تکلیفه .....

اون روز یه دوست چیزها یی گفت که ترسیدم اگر چه با اعتماد به نفس از خودم

دفا ع کردم ولی از همین غرورم ترسیدم به من بگو که اینطور نیست کمکم کن

اینطور نبا شه اصلا فلسفه ی حضور این دوست تو زندگی من چیه ؟تو خواستی؟

این حس وظیفه ی تازه رو هم تو خواستی که در من باشه به خودت قسم کار سختیه

ولی نمی تونم به راحتی ازش بگذرم حرفهای دکتر گشتاسب امیدوارم کرد من اگه

احساس کنم یه ارزن می تونم به این مردم کمک کنم این راهو تا اخر میرم ولی می ترسم

نکنه از پزشکی بمونم نکنه وسط راه جا بزنم نکنه کاری از دستم سا خته نباشه نکنه....

با این حال من تمام این کارها رو برا قرب به تو انجام میدم و نزدیک شدن به زهرایی

که باید باشه خدایا در این کار طا قت فرسا ی حما یت از اخلا ق پزشکی کمکم کن

به من سینه ای گشاده بده که طا قت هر نا ملا یمتی رو داشته باشه ...............

امروز صبح وقتی با بغض و اون نگاه تا همیشه کشنده برا من می گفت:

زهرا برام دعا کن احساس کردم تو برزخم قربون تحملت تو که منو اینقدر نا توان افریدی

برا چی تمام دردهای دنیا رو منظره ی دل زهرا کردی ؟چرا من همیشه با ید سنگ صبور

نا توان دیگران باشم خسته ام خیلی خسته

از فردا به مدت یه ما ه همه دعو تیم یه مهمو نی بزرگ که هر کی قبو لش کنه پشیمون نمی شه

اینجا همه هستن اصلا فرقی نمی کنه کی هستی چند سا لته وپسری یا دختر یه پا رتی دوست داشتنی

که هر غروبش خود عشقه اخر صفا وقتی با موسیقی دلنواز موذن همه به صرف شا م دعوت می شن

(البته اکثر مهمونها ترجیح می دن اول به رسم مهمو نی ها یه تشکر از صا حب خونه کنن و چند رکعت

حدیث عشق بخونن خلا صه قیا متیه این جشن ملی مذهبی )

من هر سال دور هم نشستن های هنگا مه ی فلق رو از دست دادم ولی اونها ی که بودن می گن خیلی

با حا له به کسی نگید من محرم هم خیلی خوش می گذرونم توی این دو ما ه دوستداشتنی صا حب خونه یه

حس ها یی به من می ده به زبا ن نیا مدنی ...جون زهرا وقتی اون حس قشنگه بهت دست داد یاد ما هم باش

نمی دونم چرا با چه لبا سی و با چه حسی می یای و اینکه چند روز می مونی ولی با همون حس خشکله

برا ت ارزو می کنم امسال بهترین مهونی کل عمرت رو داشته با شی

را ستی حوا سمون به همسا یه ها و هم شهری های بی بضا عت بیشتر با شه و اینکه این مهمو نی بیشتر

به خا طر اونها ست ببین چه کسی دعوتمون کرده............

دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد

چگونه سر ز خجا لت بر اورم بر دوست

که خدمتی بسزا بر نیا مد از دستم

امروز هم بالاخره در تقویم ورق خورد بعد از روز ها که منتظر امدنش نبودم

حالم خیلی گرفته است از همه چیز و همه کس خسته ام و بیشتر از همه از خودم

وقتی از خودت در گریزی هیچ پنا هگا هی رو نمی یا بی هیچ جا........

امروز در گو شه گوشه ی بخش و بیما رستا ن دنبال چیزی بودم که منو به هر

روز رفتن به اونجا دل خوش کنه ولی همه چیز تکراری همه چیز خسته کننده

دیگه حتی اندوه بیما ران و حضور بهترین دوستا ی دنیا هم بها نه ای مقدس و

دوست داشتنی برای من نبود یه لحظه ترسی سر بی منو فرا گرفت نکنه را هو

اشتباه اومدم نکنه.......

دلم برا خودم تنگ شده زهرا یی که مدت هاست پیدا ش نمی کنم

غصه پیرت کرده سیده دیگه حتی خنده ها ت هم غبار گرفته اند

ولی باز با ید رفت تا در تن توا نی هست

خدا کنه فردا رنگ امروز نبا شه و من یه نشونی از تو پیدا کنم

راستی تو هنوز هم مث همیشه نمی تونی کسی رو به جا ی دیگری بپذیری

بزرگ شدی دیگه نشدی؟

اونیکه توی بخش عصبا نیت هاش سخت گیری هاش لبخندهاش و ابهت و غرورش

بهت انرزی می داد دیگه رفته دنبا لش نگرد اون دیگه نیست..........

فکر کن ببین چند وقته به امامزاده فرج الله سر نزدی وای زهرا زهرا تو نسبت به

همه حتی خودت هم بی معرفت شدی..............به یاری دوست