دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد

چگونه سر ز خجا لت بر اورم بر دوست
که خدمتی بسزا بر نیا مد از دستم
امروز هم بالاخره در تقویم ورق خورد بعد از روز ها که منتظر امدنش نبودم
حالم خیلی گرفته است از همه چیز و همه کس خسته ام و بیشتر از همه از خودم
وقتی از خودت در گریزی هیچ پنا هگا هی رو نمی یا بی هیچ جا........
امروز در گو شه گوشه ی بخش و بیما رستا ن دنبال چیزی بودم که منو به هر
روز رفتن به اونجا دل خوش کنه ولی همه چیز تکراری همه چیز خسته کننده
دیگه حتی اندوه بیما ران و حضور بهترین دوستا ی دنیا هم بها نه ای مقدس و
دوست داشتنی برای من نبود یه لحظه ترسی سر بی منو فرا گرفت نکنه را هو
اشتباه اومدم نکنه.......
دلم برا خودم تنگ شده زهرا یی که مدت هاست پیدا ش نمی کنم
غصه پیرت کرده سیده دیگه حتی خنده ها ت هم غبار گرفته اند
ولی باز با ید رفت تا در تن توا نی هست
خدا کنه فردا رنگ امروز نبا شه و من یه نشونی از تو پیدا کنم
راستی تو هنوز هم مث همیشه نمی تونی کسی رو به جا ی دیگری بپذیری
بزرگ شدی دیگه نشدی؟
اونیکه توی بخش عصبا نیت هاش سخت گیری هاش لبخندهاش و ابهت و غرورش
بهت انرزی می داد دیگه رفته دنبا لش نگرد اون دیگه نیست..........
فکر کن ببین چند وقته به امامزاده فرج الله سر نزدی وای زهرا زهرا تو نسبت به
همه حتی خودت هم بی معرفت شدی..............به یاری دوست
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است