رفتن و چه می ماند جز صدای انعکا س قدم ها...

هر لحظه که می گذره یه قدم به این پا یان آشفته نزدیک تر می شم

 خیلی سعی کردم قبل از اینکه زمونه تمومش کنه و من مقهور روزگار بشم

خودم به پا یان برسونمش ولی نتو نستم این روز ها بیشتر از همیشه

با دلم جنگیده ام بیشتر از همیشه و بی رحما نه جنگیده ام

 به خا طر خودش و برا با لغ شدن کودک احساسش

 هر چند من هنوز هم معتقدم عا طفه هر چه بالغ تر شود کودکا نه تر می شود

 ولی چا ره ای نیست با ید مث آدم بزرگ ها بزرگ شی ،عوا طفت را زندانی کنی،

رنگ را از نگا هت بگیری و تما م حرف دلت را خفه کنی این پا یان تقصیر

هیچ کس نیست فقط وقتش رسیده است در تمام این سالها اولین سالیست

 که هرگز منتظر مهر نیستم و آرزو می کنم زمان در شهریور جا ودانه شود

تمام پا یان ها بالا خره می رسن و با ید باور کنم هر پا یان آغاز یه مرحله ی

جدید و باید برای این آغاز آماده شیم آغاز روز های بی او بودن در جا یی که

 وجب به وجبش آغوش هزاران خاطره است ،درد نا ک ترین پا یان هاست...

امروز بعد از مدت ها و تجربه ی تلخ ترین روزها دوباره می دیدمش

اتفا قی شیرین بود و البته تلخ برای من که همیشه در لحظه های حال

 زندگی کرده ام نگاه کردن به آینده ای نزدیک و اندوه بار سخت ترین بود...

قبل از اینکه برم پیشش چند نفری از سخت گیریها ش می نا لیدند

برای تو جیه کردنشان فقط مقا یسه اش کردم با کسا نی که قابل قیا س

با او نبودند و لی اکثریت اطرا فیان من !!! به اندا زه ی پذیر فتن کو تا هی های

 همانها در در حرفه ای شو خی نا پذیر کو چک شده اند فقط از کا رش گفتم

طوری که انگار در دل من با هیچ کس فرقی نمی کرد و انگار هرگز به دلش

و بزرگی ها یش ایمان نیا ورده بودم برای چندین لحظه یه حس غرور با

 رگه هایی از اندوه از دلم گذشت غروری خود خوا هانه به خا طر اینکه

 کمتر کسی کو چه پس کو چه های دلش ر ا به اندا زه ی من حس کرده بود

 و اندوه به خا طر سطحی نگریها ی اطرافیان ...

بابام داره آماده می شه بره گچساران نمی دونم چرا مث بچه ها وحشت می کنم

 از خانه ای که خالی از حضور پدر و مادرم هست .نمی دونم شاید وحشتم از اینه

 که خدای نا کرده این وضع موندگار بشه بعد از رفتن پدر بزرگ مرگ رو از همیشه

نزدیک تر می بینم ، بعد از رفتن بابا تنها کاری که کردم خوندن یه آیه الکرسی بود

 کاش زود برگردن از موقعی که مامان نیست بچه ها بی خیال درس خوندن شدن

،سکینه قول داده فردا بیاد....فردا یه اتفا ق های دیگه هم ممکنه بیفته با همون

 طعم تلخ و شیرین ....

 

حکا یت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه

داشت شروع می شد که خفه اش کردم درست وسط جمله بود که نقطه گذاشتم .

نمی خواستم کلام تمام شود .نمی خواستم جمله معنا پیدا کند .نیمه شب بود گمانم .

نا گهان امد . یا بهتر بگویم داشت می امد که من یک گا م پس رفتم . نقطه را گذاشتم

و عقب کشیدم . نقطه را گذا شته بودم وسط کلمه . حتی فرصت تما م شدن کلمه را

هم نداده بودم چه برسد به تمام شدن جمله . نمی دانم نقطه را کجا ی کلمه گذاشته بودم .

شا ید روی دال یا بر قوس واو یا روی لبه ی دندانه ی سین.بس که با شتا ب این کا ر

را کرده بودم . بس که می ترسیدم. دست ها یم انگار مرتکب قتل شده با شند ،

از هیجان و اضطراب می لرزیدند .انگار کسی را نیا مده کشته بودم . دست ها یم

 را گذا شته بودم روی گلوش و فشار داده بودم .و قتی داشت خفه می شد ؛

چیزی نگفت . تقلا نکرد . التما س نکرد . فقط نگا هم کرد . صبر کرد تا ذره ذره بمیرد .

دست ها یم را آنقدر آنجا نگه داشتم تا چشم هام خیس شدند .

تا انگشتا نم سست شدند .تا حس کردم دارم سر می خورم

در چیزی که نمی دانم چیست. انگار در چیزی لزج و چسبناک .

 ذره ذره فرو می رفتم . پا ئین و پا ئین تر. تا زانو.خودم می خواستم شکا یتی نداشتم

 .نمی خواستم آن قصه ی اهورا یی باز تکرار شود .

نمی خواستم سوار سر سره ای شوم که نتوانم میا نه ی راه متو قف شوم .

یک بار دچارش شده بودم نمی خواستم باز مرثیه تکرار شود . موج نیرو مندی بود

 که می آمد و من دیگر خسته تر از آن بودم که در برابرش بایستم یا حتی به جا یی

یا کسی پنا ه ببرم . و این همه و شدت این موج ویرانگر به خا طر این بود

 که او می دانست.یعنی می فهمید . و هیچ چیز و هیچ کس و قسم می خورم

 هیچ چیز ،نه ،هیچ چیز مثل فهمیدن مرا در هم نمی کوبد .

 وقتی کسی ادراک نمی کند من می توانم دا نایی ام را هیو لا وار بر او بگسترانم

و از حیرت و بهت و شگفتی اش کیف کنم . اما او می فهمید او به شدت و با سادگی

 اعجاز آوری همه چیز را می فهمید . آنقدر که گا هی روح مرا کنار دیوار می گذاشت

و بعد با یک حرف ساده و یا یک پرسش ،یا یک کلمه - که از آن پیدا بود عمق همه ی

تقلا های روح مرا فهمیده است - به آن شلیک می کرد . چند بار این کار را کرد و من

 هر بار می دیدم که روحم خم می شد و در خود مچا له می شد و می افتاد آنجا .

پای دیوار. خوب می دانست جا دوی مرا چطور با یک کلمه با طل کند .

من دائم در کوچه های تنگ و شیب دار معنا های سخت می دویدم واز نفس

 می افتادم . و اما او تنها با گا می به من می رسید .گا هی برای گریز از او یا برای اثبا ت

 برتری ام با شتا ب می رفتم. آنقدر با شتاب که همه ،بی گمان همه ، جا می ماندند .

 در تنگ ترین و شلوغ ترین کوچه ها به سرعت می دویدم اما وقتی به عقب نگاه می کردم ؛

بهت زده می شدم :ایستا ده بود درست پشت سرم .بی هیچ تقلا یی. بی هیچ فشاری .

باز فرو رفتم .

این بار تا سینه ؛گمانم.اگر نقطه را نمی گذاشتم آن جا ؛

اگر آن جمله را نمی کشتم لا بد می خواست تا آخرین سطر ،تا آخرین کلمه

 روحم جلو بیا ید و آن را بخواند.از این که مبهم ترین و نگفتنی ترین و با کره ترین

 و پنهان ترین و با معنا ترین و پاک ترین حرف ها را با سلوک و حشتنا ک روحی

 کشف کرده بودم به سا دگی بستن گره رو سری اش یا جلو کشیدن آن ،

یا عقب زدن مو های روی پیشا نی اش می فهمید ،دچار چنان هیجان سکر آوری

 شده بودم که مستی هیچ با ده ای نمی توانست کسی را اینچنین سر مست کند.

 انگار آن بالا ایستاده بود و مرا که لای یک مشتی مفهوم گنگ و لغزنده دست

و پا می زدم می پا یید.من در برابر دا نا یی اش ، در برابر فهمیدن ها یش ،

 مثل کودکی بودم در برابر دریا یی از ما شین ها در بزرگ راهی بی انتها.

وحشت زده و نا توان و پر از بهت و حیرت و ترس.من هیچ گا ه از زیبا یی

 چهره ای یا نگا هی یا لبخندی این چنین در ما نده نمی شوم که از زیبا یی

 و شکوه و بزرگی و توانا یی دانستن و فهمیدن روحی پیچیده و وسیع.

انگار در او شنا می کردم . نه آنچنان که در استخری حقیر که دائم سرتان بخورد

 به دیوار های چهار طرفش یا پا ها یتا ن برسد به کف کم عمقش.دریا بود انگار .

می گفت بیا و من فرو می رفتم در او.می دویدم در او.انگار دیوار نداشت .

انگار کف نداشت.سقف نداشت.تنگ تنگی نبود که ما هی روح تا ن مدام

 دیواره ها یش را لمس کند . هر چه بود آب بود و امکان . امکان دویدن.

پریدن. شنا کردن.جیغ کشیدن.ستا یش کردن.سجده کردن . گریستن.

و همین مرا بیشتر می هراساند.همه ی ترس من از این حقارت بود.

از محا ط شدن در کسی که پا یان نداشت.دست کم برای من نداشت.

برای همین بود که نقطه را گذاشتم .وقتی نقطه را می گذاشتم ،کنارم بود

.تنها چند سا نتی متری ام.در یکی از پیچ ها ی تند که به سرعت می دویدم ،

لحظه ای بی هوا بر گشتم تا نگا هش کنم که دیدم با فهمش چنان مرا در کنج

حقارت بار دانا یی ام در هم کوبید که روحم مچا له شد.به زانو درآمد.گریست.

نمی دانست او.این را نمی دید . نمی دانست به چه اتها می چیزی نیا مده

با ید باز گردد.همانجا بود که با بی رحمی نقطه را گذاشتم.و دور شد.

انگار مشقی نیمه تمام .یا سیب کا ل.یا عشقی بی قا ف . بی شین . بی نقطه.

حالا من دور خواهم شد . تا آن جا که از افق مکا لمه ی نیرو مند او در کسی

یا چیزی پنا ه بگیرم.من دور خوا هم شد و باز فرو خوا هم رفت و همه ی زیبا یی ها ی

 فهمیدن ها یش را برای کسا نی رها خوا هم کرد که او را هرگز در نخوا هند یا فت.

نه ، هرگز در نخو اهند یافت.حتی ذره ای در نخواهند بافت.و خوب می دانم جز من ،

جز این من از نفس افتاده ،هیچ روحی نمی تواند او را آنچنان که هست ،

آنچنان که نیازی به تا کردن، کوچک کردن و مچا له کردنش نباشد ،ادراک کند.

 و این گذاشتن نا گها نی نقطه در دل کلمه ،این سلاخی و کشتا ر کلمه ،

 پر معنا ترین و بزرگ ترین و غم بار ترین و غریب ترین و تلخ ترین و عمیق ترین

 ترا زدی روح انسا نی است.

اکنون تا چشم ها فرو رفته ام. نفس ام را در سینه حبس کرده ام و منتظرم.

دیگر چیزی با قی نما نده است.شا ید دقیقه ای . ثا نیه ای.لحظه ای.

اندکی درنگ کا فی است تا از پیشا نی هم بگذرد.از پیشا نی که گذشت

 دیگر تمام شده است.آن موج نیرو مند.آن حرف نیمه تما م .آن گلو له ها.

آن تقابل نا برابر دو روح.و خیلی چیز های دیگر . و همه چیز.   مصطفی مستور

میلاد سرخ

خورشید که طلوع خودش را ندیده بود

مبهوت و مست از قدم نورسیده بود

شاید فرات چند دقیقه بمیر شد

از زندگی به جاری یک عمر سیر شد

قرآن به احترام قدومش قیام کرد

قبله شکست! سوی مدینه سلام کرد

 

دریاچه های خشک شده بارور شدند

ویرانه های سوخته آبادتر شدند

پرونده ی "عبا" به حضورش تمام شد

گهواره را نشست ، (علیه السلام) شد

***

گهواره مرد حادثه را تاب می دهد

مادر فقط به زاده ی خود آب می دهد

احمد نگاه می زند از لب به چشم و رو

می بوسد از کویر ترک خورده ی گلو

بابا به روی مرد جوانش نگاه را

می پاشد آنچنان که عطش آب چاه را

 

تاریخ! بند بند تنش را نوشته ای

برداشت می کنند گلی را که کشته ای

از مست جبرئیل بگیرید دست شد

از دست جبرئیل بگیرید مست شد

تا آیه نازلش نشده این امام را

این اولین سلاله ی پاک مدام را

 

آن صبح آفتاب زدو خون طلوع کرد

تاریخ هم هزاره ی سرخی شروع کرد

 

طوفان مثنوی است که بیراهه می رود

دارد دوباره مرثیه ی عشق می شود

اصلا ولش کنید که امروز شادمان

باید به دف زنیم بشورند عرشیان

 

مردم بزک کنید که آقای ما تک است

آغوش وا کنید قدومش مبارک است

میلاد جدم  حسین بر عا شقانش مبارک

 

غروبی نیلو فری

 

کتاب که تمام شد نا گهان هوای نوشتن کردم برای آنچه که در من میگذرد در وا ژه ها گم شدم

طعم دلم ترش نیست شاید به خاطر غروب پنج شنبه است ،شاید به خاطر تشنگی خفه کننده ی امروز

شاید نماز دیشب نمی دانم شاید حسی است که این کتا ب به من داده و شاید آرامش بعد از طوفان

نمی دانم حتما همه ی اینها با هم طعم ترش این چند روز دلم را تغییر داده...

تو کیفم دنبال خود کار می گشتم که چشمم افتاد به قرآن جیبی که ترجمه نداره چقدر از برنا مه ی

قرآن هدیه دادن به پدر بزرگ عقب موندم همه اش تقصیر این قران جیبی است که ترجمه نشده

ومن که هیچ وقت دنبال مسلط شدن به عربی نبوده ام و لیلا که قرآن های خانه را در خانه ی

پدر بزرگ جا گذاشته ...

خواندن قرآن بدون ترجمه خفه ام می کند مثل گرمای این چند روز با شت ،مثل صدای جیغ

زن ها که هزار بار در سرت می چرخد ،مثل اتاق خالی پدر بزرگ وصدای گرفته ی ما درم

پشت تلفن...

داشتم کتا بها یی رو که قرار بود در این چند روز تعطیلی بخونم نگاه می کردم یا د اولین روزی

افتادم که روی هم تلنبارشون کردم و نگا هشون که می کردم انگار ته دلم قند آب می شد ،

هیچ وقت نتو نستم کتا بهای مورد علا قه ام رو تو کتا بخونه ام بذارم احسا س می کنم سر پا موندن

اذیتشون می کنه و حشت دارم از اینکه تو کمرشون قوس بیفته با ید روی هم تلنبا رشون کنم تا یه

حجم دانا یی منو به وجد بیا ره چقدر عطش خوندن داشتم ولی یه اتفاق باز نشون داد همیشه بین تو

و چیزی که می خواهی حتی اگه خیلی کوچیک باشه فا صله است ...

دلم برای ما درم تنگ شده ،کا ش امشب را بدون گریه بخوابد این دو روز که برگشتم انگار تمام

اشک های این چند روزش جمع شده و من هر لحظه دارم توش غرق می شم...

***

متن زیر  آخرین پاراگراف کتابی بود که امروز خوندم یه ادبیا ت که برا من خیلی آشنا بود

انگار کسی زبان دل من شده بود و حرف میزد...

((اوایل کو چک بود.یعنی من اینطور فکر می کردم.اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد .آنقدر که دیگر 

 نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجمش بزرگ تر از دل شد و من

همیشه از چیز ها یی که حجمشان بزرگ تر از دل می شود، می ترسم .از چیز ها ییی که برای

نگا ه کردنشان _بس که بزرگ اند_ با ید فا صله بگیرم ، می ترسم . از وقتی که فهمیدم ابعا د

بزرگی اش را نمی توانم با کلما ت اندازه بگیرم یا در00دوستت دارم 00خلا صه اش کنم ،به

شدت ترسیده ام . از حقار ت خود لج ام گرفته است.از نا توانی و کو چکی روحم . فکر می کردم

همیشه کوچک تر از من با قی خو اهد ما ند . فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و

برای همیشه آفریده ی من با قی خو اهد ما ند اما نما ند.به سرعت بزرگ شد . از لا ی انگشتا ن

من لغزید و گریخت . آنقدر که من مقهور شدم .آنقدر که وسعتش از مرز ها ی دو ستت دارم فرا تر

رفت . آنقدر که دیگر از من فرمان نمی برد .آنقدر که حا لا می خواهد مرا در خودش محو کند

. اکنون من با همه ی توانی که برایم ما نده است می گو یم 00دوستت دارم 00 تا شاید اندکی از

فشا ری که بر روح ام احسا س میکنم رها شوم . تا گوی داغ را ،برای لحظه ای هم که شده ،

بیندازم روی زمین..... حکا یت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه (مصطفی مستور)

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

 

برای همیشه رفته بودی با یک فریاد یا امیرالمومنین

با اینکه هنوز رفتنت رو باور نکردم ولی خونه بی تو فا جعه بود

امروز در این تنها یی خا کستری یاد اشک های مادرم ،نا له های نیمه شب دایی نبی

گریه های بی صدای تا خدا غم انگیز خاله ماهرخ،اندوه نگاه خاله صدیقه و تلاش مائده برای پیدا کردن

پدر بزرگ در گوشه گوشه ی خانه هر لحظه در ثانیه های من تکرار می شن و

زهرا گفتن هایش

زهرا گفتن هایش

زهرا گفتن هایش

من چقدر سنگ دل بودم که برای دیدنش دست دست کردم با اینکه مادر گفته بود

 این روزها همه اش منو صدا می زنه و منتظر دیدنمه منو ببخش بابایی منو ببخش

 که اینقدر دیر اومدم وقتی خانه فقط پر بود از رد پای خاطراتت و از لبخندت

ناله هایت ،نماز شب هایت وحضورت برای تا ابد خالی شده بود

نمی شه باور کر،د نمی تونم باور کنم دیگه نیستی، نمی تونم نمی تونم

دیشب در اتاقت همه بودند مث شبهای نو روز و جای خالیت حتی ما ئده و مریم رو

 هم آزار می داد مادرم بر سجاده ی بدون حضور ملکوتی تو گریه می کرد و فکر کن

دیشب در اتا قت چه فاجعه ای بود دیدن چشمان اشک آلود و غم زده ی تمام عزیزانم

با هم آخر دنیا بود و مث همیشه من تمام درد درونم رو روی مادرم خالی کردم .

دایی که هیشکی اشک هاشو ندیده بود دیشب مث بچه ها تو جمع همه ی نوه ها صدات

می کرد و اشک میریخت خاله شیدا هر صبح با اذان سراغ تو رو می گیره وبا فریاد اشک زده ی :

بابا چرا امروز صبح برا نماز بیدارم نکردی مگه نمی دونی اینجام، ما رو هم بیدار می کرد

 و فکر کن چه قیامتی است هر روز در خانه ی تو

تو رو خدا مث همیشه ازجدت بخواه این اندوه رو از چشم های بچه هات دور کنه بی تابی های

 خاله ها وحشتناک بابایی وحشتناک دیروز به اتفاق همه ی بچه هات الرحمن و یس رو به

یاد تمام سالهایی که بعد از نماز شب زمزمه شان می کردی خوندیم و این درد ناک ترین

و آرام بخش ترین قرانی بود که خونده بودم....

تو رو خدا یه بار دیگه منو صدا کن تا با تمام دلم بیام بگو کسی که بر دستان خانواده به

 خاک سپرده شد تو نبودی بگو که بی تابی های مادرم مث

تمام این یک سال به خا طر بیماری تو بود نه ....

چقدر جای تو در گوشه گوشه ی دنیا یم خا لیست

قطعه ی گم شده ای از پرپروار کم است

یازده بار شمردیم و یکی باز کم است

این همه آب که جاریست نه اقیانوس است

عرق شرم زمین است که سرباز کم است

آن روزها ...

 آن روزها رفتند

آن روزهاي خوب

آن روزهاي سالم سرشار

آن آسمان هاي پر از پولک

 آن شاخساران پر از گيلاس

 آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها به يکديگر

 آن بام هاي بادبادکهاي بازيگوش

 آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها

ان روزها رفتند

 آن روزهايي کز شکاف پلکهاي من آوازهايم

، چون حبابي از هوا لبريز ، مي جوشيد

 چشمم به روي هرچه مي لغزيد

 آنرا چو شير تازه مينوشيد

 گويي ميان مردمکهايم خرگوش نا آرام شادي بود

 هر صبحدم با آفتاب پير

 به دشتهاي ناشناس جستجو ميرفت

 شبها به جنگل هاي تاريکي فرو مي رفت

آن روزها رفتند

 آن روزهاي برفي خاموش کز پشت شيشه

 ، در اتاق گرم ، هر دم به بيرون ،

 خيره ميگشتم پاکيزه برف من

، چو کرکي نرم ،

 آرام ميباريد

بر نردبام کهنه ي چوبي

 بر رشته ي سست طناب رخت

 بر گيسوان کاجهاي پير و فکر مي کردم به فردا ،

 آه فردا – حجم سفيد ليز .

با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز ميشد

 و با ظهور سايه مغشوش او

، در چارچوب در - که ناگهان خود را رها مي کر

 در احساس سرد نور – و طرح سرگردان پرواز کبوترها

در جامهاي رنگي شيشه …

فردا گرماي کرسي خواب آور بود

من تند و بي پروا دور از نگاه مادرم

خط هاي باطل را از مشق هاي کهنه ي خود پاک مي کردم

 چون برف مي خوابيد

 در باغچه ميگشتم

 افسرده در پاي گلدانهاي خشک ياس

 گنجشک هاي مرده ام را خاک مي کردم

 آن روزها رفتند

آن روزهاي جذبه و حيرت

آن روزهاي خواب و بيداري

آن روزهاي هر سايه رازي داشت

هر جعبه ي صندوقخانه سر بسته گنجي

را نهان مي کرد

هر گوشه ، در سکوت ظهر ، گويي جهاني بود

هر کس ز تاريکي نمي ترسيد

در چشمهايم قهرماني بود

آن روزها رفتند

 آن روزهاي عيد ان انتظار آفتاب و گل

 آن رعشه هاي عطر در

 اجتماع ساکت و محجوب نرگس هاي صحرايي

 که شهر را در آخرين صبح زمستاني ديدار مي کردند

آوازهاي دوره گردان در خيابان دراز لکه هاي سبز بازار

 در بوهاي سرگردان شناور بود

در بوي تند قهوه و ماهي بازار در زير قدمها پهن ميشد

، کش مي آمد ،

با تمام لحظه هاي راه مي آميخت

 و چرخ مي زد ،

 در ته چشم عروسکها بازار مادر بود

که ميرفت با سرعت به سوي حجم هاي رنگي سيال

و باز مي آمد با بسته هاي هديه با زنبيل هاي

 پر بازار باران بود که

 ميريخت ، که ميريخت ، که مي ريخت                  ((فروغ فرخزاد))

 

وقتی بین من و تو هیچ فا صله ای نیست...

حس خوبی دارم حسی مثل خوشه چیدن

مجموعه ای از درد ها، دغدغه ها و نشاط ها که با هم حس بودن رو بیشتر از همیشه به من القا کرده اند

با شک به یه چیزها یی به یقین می رسیم بعضی چیزها رو از اول بهشون ایمان داریم و یه چیزها یی رو دلمون

نمی یا د بهش شک کنیم(مثل حس من به...)

امروز من پرم از اون بغض هایی که دوست دارم هرگز نشکنه ،امروز دست خدا نوازشگر دست های من بود

و حسی است به زبان نیامدنی دست در دست خدا بودن....

یه نگا هها یی پرسشگر و محکوم کننده بودن، بعضی ها نگاهشون رو دزدیدند که بگن خیلی جنتلمن هستند

و برای من هیچ نگاهی با دیگری فرقی نداشت ،بین من و همه ی اینها، خدا بود

کاش این اتفا ق بیفته...

رسالت من چیزی جز خدمت به آنان که دوستشان دارد نیست وقتی با تمام دلم دوستشان دارم

خدا کنه امروز سر فصل یکی از شا عرانه ترین فصل های رسالت من بوده با شه

باز هم منو شرمنده ی خودت کن خدای سیده زهرا

این با ر برا شرمنده شدن از همیشه بی تا ب تر و کم حوصله ترم ....

در من بما ن...

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد....

دلا باید به هر دم یا علی گفت

نه هر دم بل دمادم یا علی گفت

به صدق دل همیشه یاد او کرد

به هر پیچ و به هر خم یا علی گفت

دمی که روح در آدم دمیدند

زجا بر خاست آندم یا علی گفت

چو نوح از موج طوفان ایمنی خواست

توسل جست وآندم یا علی گفت

زبطن هود یونس گشت آزاد

زبس در ظلمت یم یا علی گفت

عصا در دست موسی ازدها شد

کلیم آنجا مسلم یا علی گفت

رسول الله شنید از پرده ی غیب

ندا می آمد آن هم یا علی گفت

نزول وحی چون فرمود سبحان

ملک در اولین دم یا علی گفت

علی در کعبه بر دوش پیمبر

قدم بنهاد و آندم یا علی گفت

به فرقش کی اثر می کرد شمشیر

گمانم ابن ملجم یا علی گفت

بگفتا صحبتی با رازداران

به هر شادی و هر غم یا علی گفت

میلاد پدرم

حلول تمام خدا در بشر

بر همه ی دوستدارانش مبارک

 

ممنون خدایی ممنون...

 

خوشحالم ،

اونقدر زیاد که با هیچ ترکیبی از وازه ها نمی تونم

شادی دلم رو به تصویر بکشم ...

امشب قشنگ ترینه...

امشب خدا با یه شاخه رز قرمز به خونه ی دل من اومد...

امشب دومین باریست که اومدم رد پای یک شادی رو اینجا جا بذارم ...

اولین بار قبولی دکتر سکینه بهترین خواهر دنیا و امشب موفقیت

دکتر صدیقه بهترین استاد من...

هنوز هم باورم نمی شه،موفقیت خانم دکتر اتفاق دور از انتظاری نبود

 ولی فا صله ی چند ساعتی بین آرزوی من در پست قبلی این وبلاگ

و برآورده شدنش در این پست نها یت لطف خدا به من بود.

امشب دو تا اتفاق رویا یی منو به آسمون ها برد :

خوشحالی کسی که به وسعت دریا ها دوستش دارم

و رمانتیک ترین سند محبت خدا به من

کاش امشب هیچ وقت تموم نشه...

ممنون خدایی ممنون

روزهای ترانه و اندوه...

 

غمگینم ...

غمگین یک اندوه آرام بر خلاف آخرین باری که نوشتم امروز در غم من بی تابی

نیست ،امروز همه ی من به اندازه ی اشک ها یم بی صداست ،گا هی احساس

می کنم تمام حس های مبهم دنیا رو تجربه کرده ام اما این هر روز یک حس گنگ

تازه داشتن سند خلاف اینه...مرضیه می خندد، مرضیه خوشحال است،کاش مرضی تا

همیشه می خندید.....

می ترسم،از روزی که بر لب عزیزان من خنده نباشد ،امروز با سکینه حرف زدم احساس

می کردم از چند روز پیش که اینجا بود سا لها گذشته ،...

چه غربت غمگینی پر می کند فا صله ی بین تو و نگا هها یی را که دوستشان داری .. .

داشتم در یک دنیای بی روح با سلما حرف می زدم ،چقدر دردناک وقتی حتی

نتونی اشک های کسی رو پاک کنی که بیندل تو واون هیچ فا صله ای نیست

کاش آسمان با چشمان غربت زده ی من می بارید...

نشستن سر کلاس هرگز در حو صله ی من نمی گنجید وقتی از سالن اومدم

بیرون گرفتن شماره ی یک نفر هرگز از ذهنم نگذشته بود ولی پشت سیم های

نا مرئی تلفن یه صدای آشنا بود با اینکه می دونستم این هم لحظه بودن فقط

برا من آرام بخش ولی چند دقیقه بعد هم لحظه اش بودم و ازچیز هایی گفتم که

آن لحظه اصلا برای من مهم نبود ،ساعتی بعد چیزی عوض نشده بود فقط اندوهم

 سنگین تر شده بود.با تمام دلم آرزو کردم غصه ها یم به قیمت شادیش در

 آینده ای خیلی نزدیک ،دو چندان می شد...

کاش آسمان با چشمان غربت زده ی من می بارید...