داشت شروع می شد که خفه اش کردم درست وسط جمله بود که نقطه گذاشتم .
نمی خواستم کلام تمام شود .نمی خواستم جمله معنا پیدا کند .نیمه شب بود گمانم .
نا گهان امد . یا بهتر بگویم داشت می امد که من یک گا م پس رفتم . نقطه را گذاشتم
و عقب کشیدم . نقطه را گذا شته بودم وسط کلمه . حتی فرصت تما م شدن کلمه را
هم نداده بودم چه برسد به تمام شدن جمله . نمی دانم نقطه را کجا ی کلمه گذاشته بودم .
شا ید روی دال یا بر قوس واو یا روی لبه ی دندانه ی سین.بس که با شتا ب این کا ر
را کرده بودم . بس که می ترسیدم. دست ها یم انگار مرتکب قتل شده با شند ،
از هیجان و اضطراب می لرزیدند .انگار کسی را نیا مده کشته بودم . دست ها یم
را گذا شته بودم روی گلوش و فشار داده بودم .و قتی داشت خفه می شد ؛
چیزی نگفت . تقلا نکرد . التما س نکرد . فقط نگا هم کرد . صبر کرد تا ذره ذره بمیرد .
دست ها یم را آنقدر آنجا نگه داشتم تا چشم هام خیس شدند .
تا انگشتا نم سست شدند .تا حس کردم دارم سر می خورم
در چیزی که نمی دانم چیست. انگار در چیزی لزج و چسبناک .
ذره ذره فرو می رفتم . پا ئین و پا ئین تر. تا زانو.خودم می خواستم شکا یتی نداشتم
.نمی خواستم آن قصه ی اهورا یی باز تکرار شود .
نمی خواستم سوار سر سره ای شوم که نتوانم میا نه ی راه متو قف شوم .
یک بار دچارش شده بودم نمی خواستم باز مرثیه تکرار شود . موج نیرو مندی بود
که می آمد و من دیگر خسته تر از آن بودم که در برابرش بایستم یا حتی به جا یی
یا کسی پنا ه ببرم . و این همه و شدت این موج ویرانگر به خا طر این بود
که او می دانست.یعنی می فهمید . و هیچ چیز و هیچ کس و قسم می خورم
هیچ چیز ،نه ،هیچ چیز مثل فهمیدن مرا در هم نمی کوبد .
وقتی کسی ادراک نمی کند من می توانم دا نایی ام را هیو لا وار بر او بگسترانم
و از حیرت و بهت و شگفتی اش کیف کنم . اما او می فهمید او به شدت و با سادگی
اعجاز آوری همه چیز را می فهمید . آنقدر که گا هی روح مرا کنار دیوار می گذاشت
و بعد با یک حرف ساده و یا یک پرسش ،یا یک کلمه - که از آن پیدا بود عمق همه ی
تقلا های روح مرا فهمیده است - به آن شلیک می کرد . چند بار این کار را کرد و من
هر بار می دیدم که روحم خم می شد و در خود مچا له می شد و می افتاد آنجا .
پای دیوار. خوب می دانست جا دوی مرا چطور با یک کلمه با طل کند .
من دائم در کوچه های تنگ و شیب دار معنا های سخت می دویدم واز نفس
می افتادم . و اما او تنها با گا می به من می رسید .گا هی برای گریز از او یا برای اثبا ت
برتری ام با شتا ب می رفتم. آنقدر با شتاب که همه ،بی گمان همه ، جا می ماندند .
در تنگ ترین و شلوغ ترین کوچه ها به سرعت می دویدم اما وقتی به عقب نگاه می کردم ؛
بهت زده می شدم :ایستا ده بود درست پشت سرم .بی هیچ تقلا یی. بی هیچ فشاری .
باز فرو رفتم .
این بار تا سینه ؛گمانم.اگر نقطه را نمی گذاشتم آن جا ؛
اگر آن جمله را نمی کشتم لا بد می خواست تا آخرین سطر ،تا آخرین کلمه
روحم جلو بیا ید و آن را بخواند.از این که مبهم ترین و نگفتنی ترین و با کره ترین
و پنهان ترین و با معنا ترین و پاک ترین حرف ها را با سلوک و حشتنا ک روحی
کشف کرده بودم به سا دگی بستن گره رو سری اش یا جلو کشیدن آن ،
یا عقب زدن مو های روی پیشا نی اش می فهمید ،دچار چنان هیجان سکر آوری
شده بودم که مستی هیچ با ده ای نمی توانست کسی را اینچنین سر مست کند.
انگار آن بالا ایستاده بود و مرا که لای یک مشتی مفهوم گنگ و لغزنده دست
و پا می زدم می پا یید.من در برابر دا نا یی اش ، در برابر فهمیدن ها یش ،
مثل کودکی بودم در برابر دریا یی از ما شین ها در بزرگ راهی بی انتها.
وحشت زده و نا توان و پر از بهت و حیرت و ترس.من هیچ گا ه از زیبا یی
چهره ای یا نگا هی یا لبخندی این چنین در ما نده نمی شوم که از زیبا یی
و شکوه و بزرگی و توانا یی دانستن و فهمیدن روحی پیچیده و وسیع.
انگار در او شنا می کردم . نه آنچنان که در استخری حقیر که دائم سرتان بخورد
به دیوار های چهار طرفش یا پا ها یتا ن برسد به کف کم عمقش.دریا بود انگار .
می گفت بیا و من فرو می رفتم در او.می دویدم در او.انگار دیوار نداشت .
انگار کف نداشت.سقف نداشت.تنگ تنگی نبود که ما هی روح تا ن مدام
دیواره ها یش را لمس کند . هر چه بود آب بود و امکان . امکان دویدن.
پریدن. شنا کردن.جیغ کشیدن.ستا یش کردن.سجده کردن . گریستن.
و همین مرا بیشتر می هراساند.همه ی ترس من از این حقارت بود.
از محا ط شدن در کسی که پا یان نداشت.دست کم برای من نداشت.
برای همین بود که نقطه را گذاشتم .وقتی نقطه را می گذاشتم ،کنارم بود
.تنها چند سا نتی متری ام.در یکی از پیچ ها ی تند که به سرعت می دویدم ،
لحظه ای بی هوا بر گشتم تا نگا هش کنم که دیدم با فهمش چنان مرا در کنج
حقارت بار دانا یی ام در هم کوبید که روحم مچا له شد.به زانو درآمد.گریست.
نمی دانست او.این را نمی دید . نمی دانست به چه اتها می چیزی نیا مده
با ید باز گردد.همانجا بود که با بی رحمی نقطه را گذاشتم.و دور شد.
انگار مشقی نیمه تمام .یا سیب کا ل.یا عشقی بی قا ف . بی شین . بی نقطه.
حالا من دور خواهم شد . تا آن جا که از افق مکا لمه ی نیرو مند او در کسی
یا چیزی پنا ه بگیرم.من دور خوا هم شد و باز فرو خوا هم رفت و همه ی زیبا یی ها ی
فهمیدن ها یش را برای کسا نی رها خوا هم کرد که او را هرگز در نخوا هند یا فت.
نه ، هرگز در نخو اهند یافت.حتی ذره ای در نخواهند بافت.و خوب می دانم جز من ،
جز این من از نفس افتاده ،هیچ روحی نمی تواند او را آنچنان که هست ،
آنچنان که نیازی به تا کردن، کوچک کردن و مچا له کردنش نباشد ،ادراک کند.
و این گذاشتن نا گها نی نقطه در دل کلمه ،این سلاخی و کشتا ر کلمه ،
پر معنا ترین و بزرگ ترین و غم بار ترین و غریب ترین و تلخ ترین و عمیق ترین
ترا زدی روح انسا نی است.
اکنون تا چشم ها فرو رفته ام. نفس ام را در سینه حبس کرده ام و منتظرم.
دیگر چیزی با قی نما نده است.شا ید دقیقه ای . ثا نیه ای.لحظه ای.
اندکی درنگ کا فی است تا از پیشا نی هم بگذرد.از پیشا نی که گذشت
دیگر تمام شده است.آن موج نیرو مند.آن حرف نیمه تما م .آن گلو له ها.
آن تقابل نا برابر دو روح.و خیلی چیز های دیگر . و همه چیز. مصطفی مستور