غروبی نیلو فری

کتاب که تمام شد نا گهان هوای نوشتن کردم برای آنچه که در من میگذرد در وا ژه ها گم شدم
طعم دلم ترش نیست شاید به خاطر غروب پنج شنبه است ،شاید به خاطر تشنگی خفه کننده ی امروز
شاید نماز دیشب نمی دانم شاید حسی است که این کتا ب به من داده و شاید آرامش بعد از طوفان
نمی دانم حتما همه ی اینها با هم طعم ترش این چند روز دلم را تغییر داده...
تو کیفم دنبال خود کار می گشتم که چشمم افتاد به قرآن جیبی که ترجمه نداره چقدر از برنا مه ی
قرآن هدیه دادن به پدر بزرگ عقب موندم همه اش تقصیر این قران جیبی است که ترجمه نشده
ومن که هیچ وقت دنبال مسلط شدن به عربی نبوده ام و لیلا که قرآن های خانه را در خانه ی
پدر بزرگ جا گذاشته ...
خواندن قرآن بدون ترجمه خفه ام می کند مثل گرمای این چند روز با شت ،مثل صدای جیغ
زن ها که هزار بار در سرت می چرخد ،مثل اتاق خالی پدر بزرگ وصدای گرفته ی ما درم
پشت تلفن...
داشتم کتا بها یی رو که قرار بود در این چند روز تعطیلی بخونم نگاه می کردم یا د اولین روزی
افتادم که روی هم تلنبارشون کردم و نگا هشون که می کردم انگار ته دلم قند آب می شد ،
هیچ وقت نتو نستم کتا بهای مورد علا قه ام رو تو کتا بخونه ام بذارم احسا س می کنم سر پا موندن
اذیتشون می کنه و حشت دارم از اینکه تو کمرشون قوس بیفته با ید روی هم تلنبا رشون کنم تا یه
حجم دانا یی منو به وجد بیا ره چقدر عطش خوندن داشتم ولی یه اتفاق باز نشون داد همیشه بین تو
و چیزی که می خواهی حتی اگه خیلی کوچیک باشه فا صله است ...
دلم برای ما درم تنگ شده ،کا ش امشب را بدون گریه بخوابد این دو روز که برگشتم انگار تمام
اشک های این چند روزش جمع شده و من هر لحظه دارم توش غرق می شم...
***
متن زیر آخرین پاراگراف کتابی بود که امروز خوندم یه ادبیا ت که برا من خیلی آشنا بود
انگار کسی زبان دل من شده بود و حرف میزد...
((اوایل کو چک بود.یعنی من اینطور فکر می کردم.اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد .آنقدر که دیگر
نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجمش بزرگ تر از دل شد و من
همیشه از چیز ها یی که حجمشان بزرگ تر از دل می شود، می ترسم .از چیز ها ییی که برای
نگا ه کردنشان _بس که بزرگ اند_ با ید فا صله بگیرم ، می ترسم . از وقتی که فهمیدم ابعا د
بزرگی اش را نمی توانم با کلما ت اندازه بگیرم یا در00دوستت دارم 00خلا صه اش کنم ،به
شدت ترسیده ام . از حقار ت خود لج ام گرفته است.از نا توانی و کو چکی روحم . فکر می کردم
همیشه کوچک تر از من با قی خو اهد ما ند . فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و
برای همیشه آفریده ی من با قی خو اهد ما ند اما نما ند.به سرعت بزرگ شد . از لا ی انگشتا ن
من لغزید و گریخت . آنقدر که من مقهور شدم .آنقدر که وسعتش از مرز ها ی دو ستت دارم فرا تر
رفت . آنقدر که دیگر از من فرمان نمی برد .آنقدر که حا لا می خواهد مرا در خودش محو کند
. اکنون من با همه ی توانی که برایم ما نده است می گو یم 00دوستت دارم 00 تا شاید اندکی از
فشا ری که بر روح ام احسا س میکنم رها شوم . تا گوی داغ را ،برای لحظه ای هم که شده ،
بیندازم روی زمین..... حکا یت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه (مصطفی مستور)
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است