روزهای ترانه و اندوه...
غمگینم ...
غمگین یک اندوه آرام بر خلاف آخرین باری که نوشتم امروز در غم من بی تابی
نیست ،امروز همه ی من به اندازه ی اشک ها یم بی صداست ،گا هی احساس
می کنم تمام حس های مبهم دنیا رو تجربه کرده ام اما این هر روز یک حس گنگ
تازه داشتن سند خلاف اینه...مرضیه می خندد، مرضیه خوشحال است،کاش مرضی تا
همیشه می خندید.....
می ترسم،از روزی که بر لب عزیزان من خنده نباشد ،امروز با سکینه حرف زدم احساس
می کردم از چند روز پیش که اینجا بود سا لها گذشته ،...
چه غربت غمگینی پر می کند فا صله ی بین تو و نگا هها یی را که دوستشان داری .. .
داشتم در یک دنیای بی روح با سلما حرف می زدم ،چقدر دردناک وقتی حتی
نتونی اشک های کسی رو پاک کنی که بیندل تو واون هیچ فا صله ای نیست
کاش آسمان با چشمان غربت زده ی من می بارید...
نشستن سر کلاس هرگز در حو صله ی من نمی گنجید وقتی از سالن اومدم
بیرون گرفتن شماره ی یک نفر هرگز از ذهنم نگذشته بود ولی پشت سیم های
نا مرئی تلفن یه صدای آشنا بود با اینکه می دونستم این هم لحظه بودن فقط
برا من آرام بخش ولی چند دقیقه بعد هم لحظه اش بودم و ازچیز هایی گفتم که
آن لحظه اصلا برای من مهم نبود ،ساعتی بعد چیزی عوض نشده بود فقط اندوهم
سنگین تر شده بود.با تمام دلم آرزو کردم غصه ها یم به قیمت شادیش در
آینده ای خیلی نزدیک ،دو چندان می شد...
کاش آسمان با چشمان غربت زده ی من می بارید...
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است