روزی دیگر
غیبت نباشه دکتر خدا ازشون نگذره که نذاشتن من برا حسین عزاداری کنم... خودشون به امام حسین کفر می گن بعد به ما می گن کافر....
سراپا گله بود به یقینش رسانده بودند که ما مسلمان ها دین نداریم .. می گفت خیلی اذیتمان کردند از خانه هایمان بیرونمان کردند ...کتکمان می زدند ..زمین هایمان را تصاحب کردند مگر ما چه آزاری به آنها می رساندیم ..آنها غیبت می کنند و ما نه..انها دروغ می گویند و ما نه...آنها مردم آزاری می کنند و ما نه.... پسرانم اصفهان هستند و بقیه فامیلم هم اسرائیل آمریکا و کانادا ... ما هم از همین ساداتیم .. من نتواستم در اصفهان دوام بیاورم هر شب خواب اینجا را می دیدم و برگشتم.....
غم انگیز بود خیلی غم انگیز. سیدی مومن که در رفتارش چیزی جز مهربانی و خلوص نمی بینی ..عده ای می آیند و سادگیشان را دام می کنند از م اسلاخارجشان می کنند ...مذهبی دیگر برایشان می آورند و چند سال بعد فرزندانشان را به جرم خارج نشدن از دینشان از شهر بیرون می کنند و چنان چهره ی کریهی از اسلام برایشان می سازند که تن علی را به لرزه در می اورد .....
در ساختمان گلی خانه بهداشت هم صحبتم شد ... فضای کاه گلی خلوصش را هویدا تر می کرد از او خواستم که نمازشان را برایم بخواند چه خلوصی داشت یاد آن پیرزن افغانی افتادم که نماز جماعت مسجد امام حسین را جلا میداد.... گفت ما تمام پیامبران وامامان را قبول داریم اما امام آخر حضرت اعلی را در تبریز به دار آویختند به طرف بیت المقدس نماز می خوانند و.....
گفتم اساس دین ما نیازردن مردم است مادر ...اینها مسلمان نیستند هیچ پیامبری با ظلم موافق نیست ...
یکی از آنها برایم تخم مرغ آورد بقیه گفتند نباید از آنها چیزی گرفت .. دو راهی سختی بود ... اما بالاخره گفتم ممنون اما به شرطی که پولش را بردارید انگار که به او توهین کرده بودم لبش را گزید و گفت تورا به خدا اینطور حرف نزنید در ولایت ما این رسم ها نیست ...چاره ای نبود اگر قبول نمی کردم تمام تبلیغاتم برباد می رفت هرچند من واقعا به حرام بودن مراوده با آنان اعتقاد نداشتم...
مریض هایی که آمپول داشتند روی بالش دراز کشیدند تا تزریقاتشون رو انجام دهم یکی شان گفت خانم من زیاد آمپول زده ام اما این یکی خیلی درد داشت ... گفتم از غیراستاندارد بودن محل تزریق که بگذریم این پنی سیلین بود ....
در گوشه ای دیگر از اتاق خانم بازی داروها را جدا می کرد وچرتکه می انداخت و در انتهایی دیگر مدام مرا به صرف میوه دعوت می کردند وخلاصه فضا کاملا درمانی بود ...
ساعت چهار عصر رسیدم یاسوج ...موبایلم خاموش شده بود مانده بودم با آن همه ماهی که خریده بودم چیکار کنم...در ده توی رودربایستی گیر کردم و تمام ماهی هایی را که مردم از رودخانه خرسان گرفته بودند خریدم ...
مستقیم رفتم خونه و ماهی ها رو دادم به مامان بچه ها کلی خندیدند و گفتند دیگه از ده چی آوردی؟ این هم از آخر و عاقبت ما.......

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است