طعم بلوط....
امروز دومین روز تنهایی من و روستاست و دهمین روز شروع کار کار کار .....
امروز مردم را از کمی نزدیک تر دیدم ...محرومیت مردم را از کمی نزدیک تر ... اولین دهگردشی را با درب کلات شروع کردیم بیش از یک ساعت دور از نزدیک ترین درمانگاه روستایی... مردمی در جوار امامزاده محمود ... کوچه های اصلی آسفالت بود و در کنار جدولهای آب زباله دان ها پاکیزگی مردم را فریاد می زدند... خانه بهداشت حیاطی با صفا داشت و اتاقی تمیز و مرتب ...هنوز به میز خانه بهداشت نرسیده مردم صف کشیدند از میان 50-60 نفری که بازونشان فشار کاف را متحمل شد فقط یک نفر سیگار می کشید پیرزنی تکیده که صدای رال ریه اش ار صدای نبضش بلندتر بود ...گفتم ریه ات داغونه! گفت سه پسرم شهید شدند سیگار نکشم؟ گفتم نکش.....!!!
محمد صالح عموی بهورز بود ..گفت فشارم بالاست ..گفتم صورتت چرا قرمزه؟ همهمه ی مردم آسمان را پر کرده بود . مردی به ظاهر شهر رفته گفت جناب دکتر اینها فقط می آیند با دکتر حرف بزنند ...گفتم صورتت چرا قرمزه؟ یک نفر گفت یک چیزی از دستش انداختند توی قلبش خودش گفت بالن.... ظاهری شبیه بیماران کوشینگ داشت قرار شد بعد از ویزیت بیماران پرونده اش را بخوانم .
احساس می کردم باید روی در و دیوار خانه بهداشت عکس اعلی حضرت را ببینم باور اینکه در سال 1388 خورشیدی باشی کمی سخت بود برای بنستان آمدن مقاومت می کردند پدر بهورز گفت راستش جناب دکتر نمی توانند بیایند فقط 7000 تومان هزینه حمل و نقلشان می شود ندارند جناب دکتر....
برگشتن به گذشته ای که من هنوز نبودم مثل یک توهم همراهم بود احساس می کردم با ماشین زمان آمده ام و آقای نصرت زاده راننده ی یک ماشین آتشین است... قربونت برم می دونم خسته ای یه فشار هم از من بگیر نمی توانم بیایم بنستان شوهرم مرده بچه های یتیمم چیزی ندارند جدم پشت و پناهت باشد ....بذارید بماند آقای محمودی ..فشارت بالاست مادر ...گوشت قرمز نخور ...تا ایسو دم لوم وانبیده په کینه دارم سیم بیاره.....دیگه تحمل مریض دیدن ندارم آقای محمودی(اینو کسی نشنید اما دوست داشتم فریادش بزنم)؟ ...دوباره در و دیوار را نگاه کردم نشانی از عکس اعلی حضرت نبود ...عکس امام با اندوه نگاهم می کرد حق با او بود تمام آمالش بر باد شده بودند این مردم هیچ تفاوتی با سال 57 نکرده بودند ..هنوز هم امامزاده محمود را می پرستیدند و هنوز دور از چشم خدا در تنگه ای متروکه زندگی می کردند...
دخترها صابون را بگذارید کنار آب تا جناب دکتر دستانش را بشوید ...روی سفره 4 بشقاب دیده می شد برای من..خانم بازی..آقای نصرت زاده و پدر بهورز .... کبری بابا زشته بیا ÷یش دکتر نهار بخور...هیچ زنی از اهالی آن خانه ما را همراهی نکرد .......
پرونده محمد صالح را نگاه کردم تمام شواهد حاکی از بیماری قلبی و آنزیوگرافی بود اما بی شک اینها دلیل ظاهر کوشینگوئید محمد صالح نبود ....مشکوک به مولتیپل مایلوما..........کمردرد داری؟ بله جناب دکتر اصلا نمی توانم بلند شوم سه تا از مهره هام شکسته..... می رم اصفاهون خیلی وقته دیگه نتونستم برم ...قرار شد من معرفیش کنم به یک دکتر خوب!!!!!!!
آقای محمودی ÷در بهورز از شوهر و تعداد فرزندانم پرسید من هم همین طور . گفت سه فرزند دارم و قبل لز اینکه شماها اینجا را پیدا کنید من می دانستم که نباید بچه زیاد داشت ...
شغل مردم زنبورداری , کشاورزی و دامداری است ... از روستا که خارج می شدیم مردی سر راهمان ایستاده بود قول گرفته بود برای چک فشارخون همسرش که لگنش حل شده یعنی همان شکسته به خانه ش برویم مقاومت همراهان من برای دیدن آن بیمار بعد از چندین ساعت خستگی و همدلی با مردم مرا شرمنده آن مرد کرد ..گفتم خانم محمودی زحمتش را می کشند مایوسانه گفت ممنون.
از روستا که خارج شدیم همه در سکوت فرو رفته بودند خانم بازی حتما به معامله ش با آقای آبرود فکر می کرد که کلی برایش دردسر شده ..من هنوز در دوران اعلی حضرت بودم و نصرت زاده را نمی دانم.......در تمام مسیر که فقط طبیعت بکر بود زنان در حال بلوط چینی بودند و یا سوار بر الاغ بلوط ها را حمل می کردند ...
به بیزگن نزدیک ترین روستا به بنستان که رسیدیم زنی دوان دوان جلویمان را گرفت گفت چندین ساعت است که منتظرم برگردید عروسم سوخته است شما را به خدا بیایید ببینیدش ...پیاده شدیم ..درخانه ای بزرگ به سبک خانه های شهری با هوای اصیل روستا زنی سوخته روی تخت ناله می کرد از درد پا و ورم آن.... گفتنم سریعا به یاسوج ببریدش شاید خون در پایش لخته شده .....
شما شوهرش هستید ؟نه رفته بندر کار کند ! کاش خود سازی نمی کردید ...
از اتاق بیرون امدم در سالنی بزرگ جمعیتی زیاد اصرار می کردند که میوه بخورم فضای خانه تلاطم و معضلاتش را فریاد می زدند ..تشکر کردم و بیرون آمدم ..
آقای آبرود سرایدار درمانگاه روی دیوار نشسته و پاهایش را آویزان کرده بود گفت چند ساعت است منتظرم بیایی تا بخاریت را روشن کنم در لحنش بوی تملق نبود به خاطر رفتار صبحش عذرخواهی کرد ....
نانهای محلی را که صبح خانم راهش آورده بود از مطب برداشتم و به خانه آمدم ..کمی مولتیپل مایلوما خواندم ...میم مثل مادر نگاه کردم ...
شب شده در را باز کردم صدای سوز سرما می آمد و پارس سگ ها .. من هنوز هم دنبال عکس اعلی حضرت می گردم .....
بنستان محیط زیست پزشک 24 آبان 1388
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است