آخرین مریض ها را داشتم می دیدم  که با همان قیافه ی چندش آورش که ماهیت تمام این افراد است وارد شد... گفت با فلانی آمدیم اگر مشکلی داری بگو...اسمش آشنا بود گفتم نمی شناسمش..گفت حراست...  گفتم بعداز بیمارانم می بینمشان.....

دنبال مشکل می گشتند که خدای ناکرده حلش کنند.... تشکر کردم و گفتم مشکل قابل حلی نداریم...  گفت انگار نگهبانتان نیست ..گفتم گاهی هست و رفتم سراغ داروهایی که دیروز آورده بودن مثل این بود که سند یک قطعه بهشت را به دستم داده بودند آقای آتش زر از هیجانم به خاطر داروها خنده اش گرفت  از دیدن منیزیم هیدروکسید بیش تر از همه خوشحال بودم  با تمام دلم دعا کردم میرنعمت الله همین امروز فردا بیاید تا برایش نسخه کنم....  آخر وقت برای خداحافظی آمدند و وقتی مطمئن شدند هیچ مشکلی نداریم رفتند.....

با آقای ..آمدم یاسوج..نمی دانم چی شد که بحث به اینجا رسید گفت بهتر است شما هم بدانید......

ناگهان احساس کردم مات شدم ... احساس پوچی از تک تک سلول هایم گذشت ...چه واقعیت برنده ای بود ..چقدر زود تمام انرژی و امید من به یاس تبدیل شد ...دلم می خواست یقیه ی خدا رو بگیرم... مدتها بود شک کرده بودم... این روزها خیلی خودمو کنترل کردم که چیزی نپرسیدم ....یک لحظه از تمام مریض ها متنفر شدم ...خدایا کمکم کن فقط طبیبانه فکر کنم و به اوج خود بینانه ی قضاوت نرسم...... کاش کسی نبود تا زار زار گریه می کردم...یه لحظه تصویر میر اسدالله, میر نعمت الله, گل پری, ماه طلا و تمام پیرزن و پیرمردهایی که انرژی طبابتم هستند را از چشمانم گذراندم ..با تمام دلم آرزو کردم ماه طلا بود تا با نهایت خلوص دعا کند جدم ایمانت را زیاد کند....جدش...جدمان ..اصلا از دست همین اجداد شاکی بودم ..اصلا به چه درد می خورند وقتی.....  کاش نمی شنیدم ...چه باور دردناکی ...خدایا امشب مرا به فراموشی مبتلا کن.....

گیج شده ام  ...این عاطفه ی شدید..این احساس مسولیت ..این واقعیت های غیرقابل تحمل....  هر انسان رسالتی دارد ..واقعا رسالت من در بین این سادات چیست؟  نیاز من به دیدن دردوفقر از نزدیک و نزدیک تر ...شاید نیاز آنان به احساس مسولیت من... و شاید پله ای دیگر برای افتادن و شکستن ..برای این بار بلند نشدن....