من سیده زهرا..

من سیده زهرا دو روزاست که از 7 سال آزگار درس و تلاش و خستگی فارغ گشته ام یعنی در واقع  بنده ی بشقاب پرنده در استراحت به سر می برم و هی کش و قوس آمده  و خمیاز ه می کشم و از سر بیکاری می خوابم و هر دم به من تبریک و خسته نباشید می گویند وبا دست و زبان و نگاه و خلاصه تمام جوارح از من پذیرایی به عمل می آید و  کلا خیلی خوش به حالمه !

من سیده زهرا امشب هیچ مشکلی ندارم و کلا نمی دانم مشکل چه رنگی است و کجا پیدا می شود و به عبارتی امروزی تر سیخی چنده؟!

من سیده زهرا زیر بار طبق طبق عاطفه و احترام و خم و راست شدن که از چپ و راست و پایین و گاهی بالا به من می رسد می لولم و به دنبال یک وجب فضای خالی می گردم که عرق شرمندگی سرخ شدگیم را از جبین بزدایم.

من سیده زهرا در منتهی الیه جوانی با دستانی سرشار از دانش و البته تجربه نیز! دارم خود عزیزم را آماده می کنم که تازه بفهمم درد چیست و با کدام "د" نگاشته می شود و مشکل از کجاها می تواند شروع شود و اگر بابا و البته بیشتر مامانی وردست فرزند آدمیزاد قرن 21 پس از میلاد عیسی نباشد  چطور باید با زندگی کنار بیاید!

من سیده زهرا همانگونه که در سرچشمه جوانی به ذهن نازنین تر از نازنینانم خطور کرده بود  بعد از 7سال آزگار به شدت و مدت دکتر شدن اصلا برایم فرقی ندارد که محل خدمتم به بندگان خداوندگار  آیا به الطاف ادیسون و گراهامبل و سایر سنگین مغزان  (و البته زبانم لال  منظور به الطاف  آفریدگار اینان می باشد ) مجهز است یا خیر و گلاب به رویتان w.c دارد or نه ؟! مهم تنها این است که نان نخورم و غصه مردم بخورم  و شکر خورده  و با درد ! آشنا شوم.

من سیده زهرا اصلا امشب در خانه تنها نیستم  و هیچ گونه دلتنگی از نوع خوشی زده زیر دلش و تریپ رمانتیک آمده یا از گونه ی : دلم دردی که دارد با که گوید گنه خود کرده تاوان از که جوید   نداشته  و دلم از بس گشاد است می توان در آن فوتبال از نوع بر روی چمن بازی کرد.

من سیده زهرا در نهایت دانایی و البته بیشتر فهم و ادراک در این مانده ام سخت حیران که در این چندین سال عمر نه چندان با عزت  نه چندان طولانی  چه دلبری برای آفریدگار و رب از ما بهتران کردیده ام یعنی همان کرده ام که اینگونه سخت و نشکن و از زاویه ای دیگر نرم و روان در دل حضرت  ساقی نشیمن کرده ام که اینگونه بساط عیش و شعف و شادمانی و شادکامی و همچنین شادزندگانی من را گسترانده و قربانش بروم هیچ رقم کوتاه بیا هم نیست !

من سیده زهرا فقط یک دل نگرانی برچسب و وصله ناجور دربین شمار شیرین دل مشغولی هایم دارم و آن نیز اینکه : نکند که من روزی بمیرم از خوشی!

          وای ی ی ی  ی سیده زهرا....امضا و عکس  

                                                و خیلی عکس 

شام غریبان...

رنگ شهر پریده ...انگار هیشکی توش نفس نمی کشه...این بغض داره منو خفه می کنه.... اصلا باور کردنی نیست....

این ترمینال یه بار دیگه هم منو از دوستام جدا کرده بود...نرگس با افشان رفت ....تا رسیدیم سرویس داشت حرکت می کرد...نمی دونم چرا اینا رو می نویسم وقتی یقین دارم تا همیشه ازذهنم پاک نمی شه ...اشکای آخر سلما کشنده بود ..با حلی اومدیم خونه ما...دلم نمی خواست درموردش حرف بزنم اصلا تحملش رو نداشتم ..از کار گفتیم ..از اینکه ایران موندن حماقته و باید توی فکر رفتن بود از اینکه ما توی غربت هم دوام نمی یاریم ولی باید رفت .... صداقت نیم ساعت دیر اومد ..پزشک شیفت بعد دیر کرده بود..می گفت دوباره گیر دادن که نامه گزینشت نرسیده و قراردادت با بیمارستان لغو شده  ..حلیمه فکر می کرد شوخی می کنه که اینقدر بی خیال تعریفش می کنه و می خنده .... نمی دونم من چرا احساس خوبی داشتم ...شاید دنبال بهونه ام که کارمند این نظام مسخره نباشیم...نظامی که وقتی از سد چندش آور گزینششون رد می شی که  بگی می میرم برا نماز جمعه و راهپیمایی مخصوصا از نوع روز قدس و کلا جانم فدای رهبر و اصلا مخ تابدارشون ظرفیت اینو نداره که بفهمه پزشک بیمارستان شنبه و جمعه نداره و اینکه نماز جمعه چه ربطی به طبابت داره به همه چیز شک کردم  حتی به اینکه هنوز دلم برا این مردم و خدمت می تپه یا نه..وقتی صداقت با هیجان از خدمت حرف می زنه احساس می کنم دیوانه است ....

با صداقت از کنار خیابون سلما اینا گذشتیم  دلم داشت می ترکید تا رسیدم خونه مون  هزار سال طول کشید..سلما همه جا وایساده بود....یه حسی می گه نرگس برمیگرده اما سلما.....

سکینه و لیلا اومدن مرضی هم امشب حرکت کرده ... با مامان بابا ، صداقت ، لیلا ، سکینه ، علی و ممد رفتیم خونه خاله شیدا ..کلی وقت بود که همه دور هم نبودیم ...اما چیزی عوض نشد.... زنگ زدم نرگس ..به سلما اس ام اس دادم ..مطمئن بودم اگه صداشو بشنوم دوباره می زنم زیر گریه ...جاشون خیلی خالیه خیلی خیلی.......

 

سردمه ..خیلی سردمه..

نرگس اینجاست نشسته کنار من..اومدن برا خداحافظی حلیمه  و سلما هم پیش بابا و مامان من هستند...باورت می شه زهرا؟ اومدن برا خداحافظی... آره تموم شد ..تموم شد ..به همین سادگی ...

از فردا دیگه دغدغه پایان نامه نیست .. از فردا دیگه تسویه حسابی درکار نیست ..... دنبال امضای هیچ نامردی که یادش نیست ما هفت سال از بهترین سالهای عمرمون رو اینجا بودیم لازم نیست بریم...از فردا و از خیلی دیروزاست که صبح بدو بدو نمی ریم بیمارستان..استرس پرزنت مریض و شستشوی اساتید نیست... هیجان دور هم خندیدن و غصه خوردن نیست...با هم درس خوندن و نخوندن نیست....سر به سر هم گذاشتن نیست..هر روز همدیگرو دیدن نیست.. از فردا راهمون از هم جدا میشه ...به همین  سادگی ..به همین سادگی ...دلم داره می ترکه...کاش هیچ وقت همدیگرو ندیده بودیم کاش نرگس نمی اومد اتاق 314...کاش سلما هم فلتی مون نمی شد...کاش با نگار هم اتاق نبودم ...کاش کاش....ما فریب خوردیم فریب یه دوستی خیلی عمیق فریب پاک ترین و آبی ترین رفاقت رو...کاش ما هم مثل همه برا منافع شخصی مون با هم بودیم کاش هیچ وقت دل من جایی برای دوست داشتن بهترین های ذنیا نداشت ...اما ما فریب خوردیم دوست داشتیم و به انتهای با هم بودن رسیدیم ...به قول حلیمه هیچ وقت فکر نمی کردیم امروز برسه...اما رسید...مثل مدرسه رفتنمون...مثل دانشگاه اومدنمون ...مثل از خانواده دور شدن و ازدواج من ومثل هزار اتفاق بی رحم دیگه که توی مسیر زندگی هامون کمین کردن ...امروز با تمام سیاهیش رسید ...کاش هیچ وقت فردا نرسه....

                                 شب دوشنبه 20 مهر 1388

.......

تو ای بال و پر من رفیق سفر من می میرم اگه سایه ات نباشه رو سر من .....

10...9...8...7...6.... آخرین دقایق هم اومدن بی رحم و شکننده.... فردای دیشب هم رسید و کاش های ما در لحظه ها خفه شدن.... هنوز کلاسهامون شروع نشده  زنگ خونه رو زدن.....من حتی نفهمیدم مشق امشبمون چی بود؟ سلما...نرگس ...نگار...حلیمه...راحله..؟ چرا هیشکی حواسش نبوده؟  به چی مشغول بودیم که لحظه ها اینطور فاتحانه ازمون گذشتن؟

بگو ای یار بگو..ای وفادار بگو....از سر بلند عشق بر سر دار بگو...بگو از خونه بگو ..از گل پونه بگو...از شب شبزده ها که نمی مونه بگو...بگو از محبوبه ها نسترن های بنفش...سفره های بی ریا روی سبزه زار فرش...بگو ای یار بگو که دلم تنگ شده ...رو زمین جا ندارم آسمون سنگ شده...بگو از شب کوچه ها ...پرسه های بی هدف  کوچه باغ انتظار روی بارون و علف... بگو از کلاغ پیر که به خونه نرسید از بهار قصه ها که سر شاخه تکید.....

صبح زود بیدار شدم ..به رسم تمام روزهای اخیر..این صبح اما یه رنگ دیگه است...یه صبح با غروب خورشید... صبح امروز پاشدم که خورشید رو بدرقه کنم.... اومدم اینجا که از تمام آنچه که در من می گذرد بنویسم اما واژه ای نیست  تا میام بگم سلما...نرگس...نگار...فقط اشک میاد و اندوه..حتی نای نوشتن ندارم.....  نمی دونم با این همه جاده و کوچه و نسیم که از هیچی جز خاطتشون  ساخته نشده چه باید کرد؟ بین این همه جاده خاکستری که بهترین های مارو از این شهر  دور می کنند برا من و حلیمه هیچ راهی برا رفتن نیست ...ما محکومیم به موندن بر آوار یادها...سرزمین چهار فصل چه کویر سردی می شه بدون آب وآتش...سردمه خیلی سردمه...خورشید داره غروب می کنه و در دورترین نقطه مغرب این شهرهم ردپایی از خودش نمی ذاره.....

 

یک قطره از دریا...

خیلی خسته شدم عجب پایان  خسته کننده ای داشت این 7 سال مثل وسطش مثل بعضی از روزای اولش مثل یه کم مونده به آخرش حتی از همه اینا هم خسته کننده تر.....

امروز همه مون با هم بودیم  بجز نگار که چند روزه که جاش خالیه ....با هم حسابامون رو تسویه کردیم  کلی حساب کمرشکن! خوبیش به این بود که با هم بودیم مثل وسطش مثل بعضی از روزای اولش مثل یه کم مونده به آخرش و مثل تمام این 7 سال... توی پله های دانشکده همه اش دنبال زهره می گشتم اما نبودش ..عجیب دلم براش تنگ شده بود....بهش پیامک دادم گوشیم داشت خاموش می شد : دلم برات تنگ می شه  زیادٰ زود به زود....

همه جا فلش های سمینار بود و همه جا یاد زهره نمی دونم چرا روز سمینار هم نبودش ..چه دنیای عجیبیه و چقدر ما عجیب تریم این روزا حتی فرصت نکردم باهاش تماس بگیرم ..دلم براش تنگ شده زیاد...

با کلی دلتنگی اومدم سراغ کامپیوتر چشمم افتاد به متن خداحافظی راحله که با عکس هایی که پیشش بود برا همه مون فرستاده بود  و درست شبی که رفت باهم توی خونه ما بازش کردیم ..همه بغض کرده بودند ..یه روز همه اینا خاطره می شه و اون روز چقدر بی رحمه...

 

به نام دوست که هر چه داریم همه از اوست.

سلام به همه شمایی که این 7سال رو با همه سختیهاش با همه خوشی و ناخوشیاش با هم گذروندیم(ولی خداییش فکر کنم به گروه ما از همه بیشتر خوش گذشت از بس الکی خوش بودیم نه؟).

الآن که دارم اینا رو مینویسم خونه سلما هستم، روز عید فطره وسلما هم افتاده رو پایان نامشو هی نق میزنه(طبق معمول) فردا قراره ان شاء الله برم برا تسویه حساب وبعد برا همیشه از یاسوج که 7سال خاطره ساخته برام (که خاطره خوباش به خاطر شماها بوده)برم.

هیچ وقت فراموشتون نمی کنم .با شما بودن بهترین خاطرات زندگیم رو برام ساخت.

دوستای خوبم تو این سالا خیلی وقتا با هم خوش بودیم،از دست هم ناراحت می شدیم دوباره زود یادمون میرفتو...خلاصه همشون تموم شدند.

حلالم کنید به خاطر همه اون بدیهایی که ازم دیدین و شنیدین و اون بدیهایی که ندیدین و نشنیدین .

یادتون نره: موقع نیایشتون با حضرت دوست این دوست شدیدا˝ محتاج دعاتون رو فراموش نکنید.

خداحافظ به امید روزی که دوباره شادوخندون ببینمتون.

آدرسمو مینویسم هرموقع وقت کردین یه سری اون ورا بزنین.

 

فصل آخر...

فردا بالاخره از شر پایان نامه خلاص می شم ...

از اینکه تموم می شه حس خوبی دارم اما واقعیت خیلی تلخ تر از اتمام پایان نامه است دفاع فردای من و دوستام  در حقیقت امضای سند آخر با هم بودنمونه .....شاید معمول نیست شب دفاع در حالیکه هنوز مطالبت رو آماده نکردی و کلی هم خوابت میاد (این خواب غیر معمول ...معمول شب های امتحانه) بشینی و از دلتنگی هات بگی اما مهمترین اینه که فردا نگار بعد از چند روز منتظر دفاع ما موندن می ره و چند روز دیگه سلما و نرگس ....غم انگیزه اما به قول صداقت : چه باید کرد؟!

امیدوارم فردا برا بچه ها یه روز بدون استرس باشه ... و برا من....

دلم خیلی گرفته...خیلی....