شام غریبان...

رنگ شهر پریده ...انگار هیشکی توش نفس نمی کشه...این بغض داره منو خفه می کنه.... اصلا باور کردنی نیست....
این ترمینال یه بار دیگه هم منو از دوستام جدا کرده بود...نرگس با افشان رفت ....تا رسیدیم سرویس داشت حرکت می کرد...نمی دونم چرا اینا رو می نویسم وقتی یقین دارم تا همیشه ازذهنم پاک نمی شه ...اشکای آخر سلما کشنده بود ..با حلی اومدیم خونه ما...دلم نمی خواست درموردش حرف بزنم اصلا تحملش رو نداشتم ..از کار گفتیم ..از اینکه ایران موندن حماقته و باید توی فکر رفتن بود از اینکه ما توی غربت هم دوام نمی یاریم ولی باید رفت .... صداقت نیم ساعت دیر اومد ..پزشک شیفت بعد دیر کرده بود..می گفت دوباره گیر دادن که نامه گزینشت نرسیده و قراردادت با بیمارستان لغو شده ..حلیمه فکر می کرد شوخی می کنه که اینقدر بی خیال تعریفش می کنه و می خنده .... نمی دونم من چرا احساس خوبی داشتم ...شاید دنبال بهونه ام که کارمند این نظام مسخره نباشیم...نظامی که وقتی از سد چندش آور گزینششون رد می شی که بگی می میرم برا نماز جمعه و راهپیمایی مخصوصا از نوع روز قدس و کلا جانم فدای رهبر و اصلا مخ تابدارشون ظرفیت اینو نداره که بفهمه پزشک بیمارستان شنبه و جمعه نداره و اینکه نماز جمعه چه ربطی به طبابت داره به همه چیز شک کردم حتی به اینکه هنوز دلم برا این مردم و خدمت می تپه یا نه..وقتی صداقت با هیجان از خدمت حرف می زنه احساس می کنم دیوانه است ....
با صداقت از کنار خیابون سلما اینا گذشتیم دلم داشت می ترکید تا رسیدم خونه مون هزار سال طول کشید..سلما همه جا وایساده بود....یه حسی می گه نرگس برمیگرده اما سلما.....
سکینه و لیلا اومدن مرضی هم امشب حرکت کرده ... با مامان بابا ، صداقت ، لیلا ، سکینه ، علی و ممد رفتیم خونه خاله شیدا ..کلی وقت بود که همه دور هم نبودیم ...اما چیزی عوض نشد.... زنگ زدم نرگس ..به سلما اس ام اس دادم ..مطمئن بودم اگه صداشو بشنوم دوباره می زنم زیر گریه ...جاشون خیلی خالیه خیلی خیلی.......
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است