پایان نامه

انگار همین دیروز بود که با بچه ها رفتیم تو ی جلسه ی دفاع از پایان نامه ی دکترصدیقه
احساس می کردم سالها مونده تا من ....
امشب دارم پروپزال پایان نامه رو تایپ می کنم
چقدر زود بزرگ شدیم...
دنیا ی جالبیه من اون روز بدون حس خاصی و شاید از سر کنجکاوی اونجا بودم و امروز
همون آدم معمولی تمام دنیای من شده طوری که هر کسی که بهشون مربوط می شه برا من
خاصه از راننده ی بیمارستان گرفته تا.....
سر شب دلم خیلی گرفته بود نمی دونم چرا به نگار اس ام اس دادم شاید می خواستم
با ضد حالهاش هوام عوض شه و همین طور هم شد...
چیزی به فرجه ی پره انترنی نمونده و من هنوز حس درس خوندن ندارم از بس هر روز
گفتم من بی صبرانه منتظر فرجه ام که با عشق و بدون دغدغه ی نمره و برا دلم درس بخونم
تعطیلات شروع نشده از حال و هواش بیرون اومدم البته ملالی نیست مثل همیشه این بار
هم افراط و تفریط درس منو میگیره نوشتن امشب مثل کلاس امروز لارنکس با بی میلی تمام و
حسی مثل اجبار داره می گذره چی به سر من اومده که حتی دل و دماغ نوشتن رو هم ندارم؟؟
شاید دلتنگی های زود به زود این روزها دل دستمو کرخت کرده و دل دلمو ...
شاید افسردگی فصلیه به خاطر برف های سمج این روزها و شاید نگران هفته ی دیگه ام که بچه ها
می رن نمی دونم شاید هم به قول نگار مرگ قیافه مه که هیچ وقت معنی شو نفهمیدم ...
26 دی امتحان ENTداریم هنوز شروع نکردم می تونم خودمو راضی کنم به اینکه یه بار بدون حتی نیم ساعت درس خوندن امتحان بدم ببینم چی می شه؟



من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است