این روزها سیده زهرا دیگر مثل آن روزها نیست سیده زهرایی است که من هم نمی شناسمش

آن دختر کوچولوی سر به هوا و مهربان دور شده از مهربانی ها و این روزها با خودش از همه نا مهربان تر است...

دلم برای سیده زهرایم تنگ شده است برای سیده زهرایی که خودش بود و مهربان با خودش

این روزها غریبه ای در من مرا از خودم می ترساند ،مرا به خودم بی اعتماد می کند ،غریبه ای که چندین سال از من بزرگ تر است،غریبه ای که دستانش پر از قبض آب و برق و تلفن است ودیوار اتاقش پر از تقدیر نامه با امضای رئیس!!!پر از خطوط سرخ از جنس حرف مردم و از سقف اتاقش قفس هایی آویزان است قفس هایی که تمام کودکی ها و معصومیت ها در آن زندانی است،صدای بلند خنده را به قفس کشانده ،بدون چتر زیر باران رفتن را ،لباسهای سبز،صورتی و نارنجی من را ،تمام مداد رنگی هایم و در باغچه ی خانه گل بازی کردن را!

غریبه در من پشت میز نشسته و یک ریز سخن می راند ،نهیب می زند و جریمه ام می کند ،نقاشی هایم را پاره می کند و کتاب شعر هایم را با تمام آوازی که در آن زندانی است از پنجره ی اتاق بیرون می اندازد

تمام زندگی من کلاس درسی است که پنجره هایش بسته است و مرغ نگاهم در آن زندانی است

سخت ترین کلاس درس غریبه در مورد ارتباطات است ودوستی اوج دشواری آن.

روی تمام چیزی هایی که سیده زهرا از دوستی می دانست خط قرمز کشیده است و در آغاز تمام دوستی ها با ید به پایان آن بیندیشی روزی که شاید دیگر دوستت نداشته باشد با این اصل همه چیز عوض می شود باید همیشه مواظب و نگران بود...

برایم مثال هایی از خودم می زند و راست می گوید آنقدر که دارد مرا مسخ می کند

از نظر او هر دوستی یک معامله است که من اغلب آن را باخته ام و راست می گوید....

می ترسم از روزی که متقاعدم کند به پر کردن اتاقم از قفس،قفس هایی که تمام من در آن زندانی است .

می ترسم از روزی که دیوار کلبه ام به جای چوب از سیمان باشد و در پنجره ی اتاقش به جای شمعدانی کاکتوس بگذارم،

می ترسم از روزی که آدم ها را دسته بندی کنم و در آن دسته ای به نام بد ها جا بگیرد و مهم باشد که جمعیت شهرشان چند نفر باشد و شغل پدرشان چه باشد.

می ترسم روزی بیاید که دیگر با افتخار نگویم : من یک روستا زاده ام و کوچه پس کوچه  های روستا،دره ای که با باران زنده می شد ،گوسفند های سید مهراب مرد همسایه،چاه آب کنار امامزاده و مرغ و جوجه های خانه ،بهترین خاطره های منند .

من در تمام روز فقط لحظه ها یی که از روی پل به سمت امام سجاد رد می شوم و وقتی نور آفتاب و فریاد آب به خدایم می رساند غریبه را از خودم دور می کنم ...

غریبه حتی در نماز و قرآن خواندن من هم حضور دارد ،غریبه دارد با من یکی می شود...

                                                                                                       پنجم دي ماه 1386