همه سرشون شلوغه ......

الو حلی ....سلام زهرا دیشب می خواستم بیام نمی دونی که چی شد...زهرا مریض دارم خودم باهات تماس می گیرم

سلام نگ چطوری ..خانم فعلا این قطره روبهش بده ..سلام زهرا  خیلی شلوغه باهات تماس می گیرم.....

احساس خوبیه که  بتونی خدمت کنی  از اینکه بچه ها رو در این شرایط می بینم خوشحالم اگرچه به شدت دور از دسترس شدند و بار مسولیت سنگینه خیلی سنگین.....اما نسبت به تمام روزهای پایان نامه  تمام روزهای تسویه حساب و بیشتر روزای دانشجوی این دانشگاه پکیده بودن بهتره ....شاید این اولین باریه که احساس می کنم امروز بهتر از دیروزه  با اینکه  مشکلات خیلی زیاد شدند ..دیروز حالم خیلی گرفته بود به دلایلی که اصلا به نظرم کوچیک نیستند  صداقت شروع کرد به شمردن مشکلاتمون همه رو گفت جز همون اصلی ها رو شاید چون نای حرف زدن در موردشون رو نداشت یا اینکه نمی خواست ذهنم رو بیشتر متوجهشون کنه  میگفت اگه دنبال غصه خوردن باشیم این همه موضوع هست ..اما اینو در نظر داشته باشیم که فرصت با هم بودن و خوش بودن امروز بیشتر از تمام فرداهاست ...من چیزی نگفتم اما راست می گفت و همه اینا رو می دونند و هیشکی مخصوصا خودم قدر لحظه ها رو نمی دونم ...حلی هم بدتر از من به شدت می ناله  شاید حق داره اون هرگز دور از خانه و در چنین محیط هایی نبوده برای من اما اون روستا جایی بود که قطعا خیلی راضی بودم زندگی با یک گروه ثابت از مردم ده که تا چند روز دیگه همه رو با دردها و دلخوشی هاشون می شناسی و تو تنها طبیبی هستی که بهش مراجعه می کنند احساس خوبیه ولی افسوس که به حلی خیلی سخت می گذره ...سلما هم که هنوز تکلیفش مشخص نیست کاش بفرستنش پیش راحله. 3 روزرفته بود پیش راحله خیلی راضی بود.....

تنها چیزی که محیط بیمارستان رو پراسترس می کنه وحشت مریض های احیایی است که هنوز نداشتم خوبه که هرچه سریع تر تجربه ش کنم تا ترسم بریزه ..کار من از همه سنگین تره در واقع مریض نمی بینی بلکه مریض رو سرت آوار میشه  حتی 5 ثانیه وقت آزاد نداری  ولی با تمام اینا و خیلی چیزای دیگه از جمله اینکه من هنوز ابلاغ ندارم  از پزشک اتفاقات بودن ناراضی نیستم.....

دلم برا دلیی نصیب تنگ شده.... زیاد...... این هفته همه ی اهالی خونه میان و شاید سلما و نرگس نگارهم  و همه ی اینا امید زیادیه برا زندگی کردن.....