گنجشک ها بهار را فریاد می زدند...

گنجشک ها بهار رو فریاد می زدند...
این روزها هوا عالیه ...هم هوای من وهم هوای دنیا....
با اینکه زود بیدار شدیم اما دیر شده بود.....افشان رو کسی نتونست بیدار کنه...یه خورده اذیتش کردم بعد با اعظم سریع آماده شدیم اومدیم پائین....
راننده ی سرویس بعد از کلی تاخیرفرموده!بود که تشریف فرما نمی شه....
اومدیم تو کوچه داشتیم از رفتن نا امید می شدیم راه افتادیم که بریم امامزاده فرج و پیاده روی آبشارکه....
اینکه چطوری رفتیم امامزاده قاسم رو به خاطر یه سری استراتژی خاص اینجا نمی شه گفت...ان شاءالله که لو نره!
سهم اهالی شاه قاسم از بهار امسال بیشتر از همه بود...حتی چشمه اش متوجه خشکسالی نشده بود...امسال این اولین چشمه ای بود که جوشان می دیدمش...(اسفند دود بفرمائید)
ندبه تموم شد...آخ جون یه دوست دهدشتی با حال تازه....(نمی دونم من چرا تا این حد دهدشتی ها رو دوست دارم...اینجاشو برو بچ بلاد شاپور نشنیده بگیرن!)
گفتم حسینی هستم! گفت :زهرا؟
و ادامه داد اسمتو زیاد شنیدم خیلی دلم می خواست ببینمت ،چندین بار تو خوابگاه از هر نا شناسی که اسمش زهرا بود پرسیدم حسینی نیستی؟
جل الخالق!
یواش به اعظم گفتم نکنه این هم حرفهای اخیر رو شنیده!اعظم بلند خندید...
باباخیلی بد جنسی این موضوع کلی اعصاب منو قاطی کرد،خنده داره؟
کم------------------ک !
ولی جدا مضحک بود!
خودم هم اولین بار که شنیدمش خندیدم...بعد عصبی شدم که چرا من؟ و بعد غمگین شدم که چرا اطرافیان من؟
واقعا چی می شه که آدمها اینقدر از انسانیت تنزل می کنند؟
شگفت انگیز چیزیه که برا رسیدن بهش اینقدر حقیر می شن!!!
هر چه تلاش می کنم که یه خورده به خواسته های حیوونی شون تو ذهنم ارزش بدم نتونستم!
(اینجا تو پرانتز یه دوست حواسش باشه اگه یه روز فهمید من این ماجرا رو که به اون هم خیلی ربط داشت بهش نگفتم فقط وفقط برا این بود که نخواستم لحظه هاشو آشفته ببینم..واینکه می دونم یکی اون بالا حواسش خیلی جمعه)..
واقعا این همه حقارت چرا؟ شاید یه نفر راست می گفت: در مورد این یکی.....نیاز!!!
مشمئز کنننده است!!!
....کلی از جاده ی امامزاده رو با اعظم پیاده اومدیم...
وای بهار بهار بهار!
این شاید اولین باریه که بهارو به اندازه ی پائیز دوست دارم ....
کبوتر های حرم جد مامان پدر بزرگ رو می شد از دور دید...یه نفر با الاغ ،طبیعت پائین امامزاده رو طی می کرد...یه سگ کوچولوی خشکل هم بدو بدو دنبالشون می رفت...
چقدر رنگ درخت ها قشنگ بود...گنجشک ها و صدای آب خدا را فریاد می زدند...
صدای ابی رو به تابلوی اهورایی صبح امروز اضافه کردیم.....
کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری......آهنگی که مرضیه خیلی دوستش داشت...یاد بچه های دبیرستان یه حجم شیرین از دلتنگی شد...با اینکه تقریبا با همه شون در ارتباطم اما اون جمع با هم...یه چیز دیگه است....
گنجشک ها همچنان بهار را فریاد می زدند......
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است