هوای ده....
بیشتر از مردم ده من به آنها نیازمندم به صداقتشان به ایمانی که هنوز در خانه هاشان پیدا می شود به اندوهی که در نگاهشان است وبه خلوصی که در تشکرهایشان .... می گفت دستت خیر بود جناب دکتر اگر خوب خوب شوم برایتان یک بره می آورم گفتم سیگار نکشید شما را به خدا سیگار نکشید معجون دود و آسم می کشد شما را....... مردی چاق و سیگاری است اما کنارم که می نشینددر دغدغه هایش و در کلامش کودکی معصوم نشسته آنقدر که بی اختیار به سرش دست کشیدم ....قرار است شنبه دوباره برای چک فشارش بیاید کم کم رنگ روزهای روستا را بیمارانی مشخص می کنند که قرار است آن روز مراجعه کنند گفتند عادتشان نده که هر روز بیایند گفتم من به انها عادت کرده ام....
ناگهان رنگ دنیا عوض شده اگر چه از خدا خیلی ناامیدم اما نمی شود که باورش نکرد نمی شود که باور کرد من برای آن مردم و ان مردم برای من آفریده نشده باشند ... گاهی بد می شوم خیلی بد ..مثل دیروز که چند روز سرما و تنهایی و سردرد بوی بخاری نفتی طاقتم را تمام کرده بود آنقدر که حوصله شان را نداشتم و به چند نفرشان هم گفتم امروز اصلا حالم خوب نیست ...یکی شان می گفت همه در ده از خوبی های تو می گویند از اخلاقت و خدا خواسته که تو که سیدی و خواهر ما اینجا بیایی...از خودم بدم آمد از اینکه این مردم با سادگیشان باید هر لحظه وظیفه من را یادآوری کنند وگرنه دچار روزمرگی خواهم شد...
زندگی هر روز سخت و سخت تر می شود و در آن هوای پاک رنج و اندوه مردم خفه کننده است .....

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است