زندگی خوشتر بود در پرده ی وهم و خیال....

باز هم شب جمعه و من و دلتنگي ....
امشب سراسر فريادم و بغضي دوست داشتني كه مرا ياراي شكستنش نيست
راست گفتند كه وقتي دليلي برا بغض كردنت پيدا نمي كني دل خدا برات تنگ شده
و امشب من و خداي زهرا دلتنگ هميم من و يك دلتنگي مه آلود و يك دنيا شرمندگي
از آنچه بايد باشم و نيستم و خدايي كه فقط بزرگي و مهربوني است......
مادرم داره نماز مي خونه و پدر كه معصوميتش هنگام وضو چند برابر شده و تجمع
خواهر و برادرهام اينجا كنار هم ....
اومدم از كلي غصه پيشت گله كنم ولي تو همه ي اين خوشبختي ها رو جلو روم
قرار دادي دل بي تاب سيده زهرا قدر همه ي مهربوني هات رو مي دونه و اگه امشب
قبل از زبان كميل با زبون خودم سنگ صبورت كردم به خاطر نا شكري نيست به خاطر
تمام عشقي است كه در من شعله ور كردي و كسي رو عزيز تر از تو نديدم تا شرح
دلتنگي هام رو در اشك براش جاري كنم ...
تو اينجا يي خداي زهرا ،اينجا درست در عمق دل من و چه غربت غمگيني است
وقتي حضورت رو فراموش مي كنم .يه روزايي فكر مي كردم اين منم كه هر شب
جمعه بي قرار تو مي شم ولي من چنين خوش قولي رو از خودم سراغ ندارم و
اين تويي كه هر جمعه دريا ي دل منو متلاطم مي كني و كميل، كميل، كميل،ديوانه
مي كنه منو وقتي در زمزمه ي ملكوتي(الهم اغفر لي ذنوب التي تحبس الدعا)
در تو غرقم مي كند،تو اينجايي خدلي زهرا اينجا درست در بغض من و اشك هايم
كه هلهله ي يا رب يا رب است.
امشب هم در اوج دلتنگي به تو پناه آورده ا م دلم تنگ است براي همه ي آنها يي
كه تو مهرشا ن را در دلم حك كردي،دلم براي اشك ها ي مادر بزرگم تنگ شده وقتي
تنها يش مي گذاريم و براي لبخندهايش كه رنگ تو را دارد براي نماز شبهاي پدر بزرگ
وقتي مرا از تو پر ميكرد و قصه هايي كه از گذشته مي گويد براي صادقانه ترين اشك
شوق دنيا در چشمان خاله صديقه وقتي مرا بعد از روزها دوري مي بيند ،براي
عمو كوچيكه كه حضورش تلاوت آيه هاي نشاط است ،براي عمه ام كه بعد از مرگ احمد
تنها چيزي را كه هرگز فراموش نكرد مهرباني است و فاطي فاطي فاطي بهترين
دختر خا له ي دنيا .......
دلتنگم خداي بي قراري هاي من ،دلتنگ خاك امامزاده و كودكي هاي زهرا وقتي باران
مي آمد و با لباس تا زانو گلي با شوكه شدن ما درم روبه رو مي شدم و هيچ وقت
دليل دشمني اش را با من سرتا پا خاك باران خورده نمي فهميدم...
دلتنگ بال سنجاقك هاي آبي و زرشكي وقتي بعد از ثا نيه ها تمركز در دستان كوچكم
حسشان مي كردم و جوجه رنگي هايي كه تمام زندگي ام بودند
(چقدر غم انگيز بود وقتي با سكينه و صادق جوجه ي صورتيمان را به خاك سپرديم)
دلم تنگ مرغ هاي عمه حليمه زن همسا يه است كه صبح ها هنگام مدرسه رفتن من
دانه شان مي داد ،راست مي گويند كه عمه حليمه براي هميشه رفته است؟؟؟؟
دلم براي عروسك ها يم تنگ شده كه ظهر كه از مدرسه بر مي گشتم با بغض نگاهم
مي كردند و روزي كه سارا رو از ترس اينكه از دوري ام دق كند در كيفم گذاشتم
و به مدرسه بردم...
آن روزها رفته اند خداي زهرا و از آن همه نشاط و پاكي فقط خا طره اي در من ما نده است
،هما ن كه هر شب جمعه مرا به تو پل مي زند ....
امشب در من بما ن مرا طا قت حس خلا مهربا ني دست ها يت درانگشتا ن سرما زده ام
نيست......
در من بمان خداي من مرا با وحشت گم شدن ها تنها مگذار........



من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است