بوی ماه مهر

 

خیلی وقته که مهر همرنگ بقیه ماهها شده و دیگه خبری از اون مهربونی ها نیست

امروز دلم لک زده برا ثا نیه شماریهای زمان بچگی برا مدرسه روز ها یی که

جلد گرفتن کتا بهای نو منو به اوج شادی می برد و زنگ مدرسه طنینی بود

در وازه نیا مدنی دو روز دیگه مونده تا چندمین سالگرد اون روز های ملکو تی

معصومیت اگر چه دیگه خبری از عشق کتا ب نو معلم جدید ویاد گرفتن مطا لب

تازه نیست ولی یاد اوری اون روز ها هم خا لی از لطف نیست .......

علی رضا امسا ل کلا س اولیه انگار همین دیروز بود که تا صبح روی نیمکت

حیاط بیمار ستا ن گچساران منتظر تولدش بودم و امروز 6 سال از اون روز

گذشته چند روز پیش داشت کتا بش(کلمه های 4 حرفی) رو برا ما مانم

می خوند و خوشحا ل بود که شا گرد اول کلاس قرانه یه نگا هی به من انداخت

و به مادرم گفت:من می خوام مث ابجی زهرا دکتر شم

یاد اولین روز مدرسه ام افتادم که همین حرفو به مامانم زدم و یاد تمام روز ها یی

که در دانشگا ه تلف شد خدایا کمکم کن این مهر برا من ما ه مهربونی با شه

ماه عشق یا د گرفتن کمکم کن الگو ی خوبی برا خواهر وبرادر هام باشم و منو

ببخش به خا طر تمام روز ها یی که وظیفه ام رو در قبا ل تو پزشکی مردم

و خا نواده ام نا دیده گرفتم........................

پرنيان سرد

 

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بگذار تا سپيده بخندد به روي ما

بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"

حسرت خورد ز روشني آرزوي ما

***

بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم

بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم

***

بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه

خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست

بنشين و جاودانه به آزار من مكوش

يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست

***

بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي

شايد نماند فرصت ديدار ديگري

آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست

غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟

***

بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين

امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!...

***

اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور

مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!

مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد

مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه

***

درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ

خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز

ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -

با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز

*****

یا امام رضا هوای ما رو داشته باش که بد جوری ابریه

یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه ی دلم ای خدا زیر سنگ اومده

دلتنگم مولا هنوز یه شب نگذشته دلم برا کبوتر های حرمت لک زده

برا صدای بال فرشتگا نی که از گوشه گوشه ی حرمت به گوش می رسید

و اون حس به زبان نیا مدنی  که در حضور ملکو تی تو در من القا شد

نمی دونم دختر خوبی برات بودم یا نه ..اره می دونم که نبودم می دونم که

 نیستم ولی مگه می شه پدری حتی فرزند خطا کارشو دوست نداشته باشه؟

تو دوست داشتنت رو به من ثا بت کردی این منم که شرمنده ی محبت هاتم سید..

اون شب عزیز که رو به روی گنبد طلا ت خوابم برد از قشنگ ترین لحضه های من بود

هر چند من به اون چیزی که در کنار تو دنبالش بودم نرسیدم ولی شکی نیست که

فا صله ی بین انچه که بود و انچه که من می خواستم چیزی بجز منیت سیده زهرا

نبودبین من وتو هنوز هم فا صله ای به بزرگی تمام سیا هی های دل زهرا وجود

داشت و داره تو رو به جان مهدی قسم کمکم کن دلم رو با گلاب عشق خدا و خاندان

محمد غبار روبی کنم..... 

 

شبنامه

رنج همان داروی تلخی است
که طبیب درونتان خویشتن بیمارتان را
با ان مداوا می کند .................              جبران خلیل
شب غریبی است وغمی غریبه ترغبار دل من شده.
دیریست که از هر گونه دغدغه ای فارغم ولی باز هم یه چیزی
منو دلتنگ می کنه گم شده ای که نمی دونم چیه شاید روح
مغموم من به اشفتگی خو کرده وبی تاب هر چیزی است که
ملتهبش کنه تا وقتی که عاشق نیستی پر از حرفی پر از
جمله های عاشقانه ولی وقتی که عشق رو می شناسی
پر از سکوتی و زبانت از گفتن عاجز می شه مث اینکه نا گهان
 از وازه تهی میشی تو می مونی با دلی پر از هوای فریاد و
حرفهایی که هرگز بر زبونت جاری نمی  شن ....
من همیشه با غم دلمو شستم و روح دردمندم رو التیام بخشیدم
و امشب هم میزبان این درد شیرینم و میهمانی عزیز تر از این نداشتم
خیلی وقته که قلم _مرهم تمام دلتنگی هام_ هم با من بیگانه شده
ودل نوشته های من به یه سری دست نوشته های غریبه با من تبدیل
شده......
شهریوره ماهی که همیشه برا من پر از هیجان بوده وپلی که تابستان
 خسته کننده رو به پادشاه رویایی فصل ها پائیز می رسونه
شاید این شهریور طبیعت با شهریور دل من همزمان شده و من
در استانه ی پل زدن به محشر پائیزی دلم هستم
همیشه احساس می کنم قیامت توی یه روز پائیزی اتفاق می افته
وقتی تمام دنیا خزان زده است
ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک
گر مرا به حال خود رها کنی ماهی تو جان سپرده
روی خاک................

خاک اشنا

 

دلم برا غروبهای گچساران یه ذره شده وبرا اهالی خانواده که از نوروز تا حالا سعادت

حضور تو جمعشون رو نداشتم...

رابطه ی بین خاک وخانواده و علاقه یکی از شگفت انگیز ترین مسائلی بوده که

 همیشه ذهنه منو به خودش مشغول کرده .چی میشه که یه تیکه خاک

ارام بخش ترین جای دنیا میشه  وسالها دور از اونجا زندگی کردن هیچی رو

عوض نمی کنه.وعجیب تر از این ارادت و وابستگی من به جدم سید فخرالدین احمد

وخونه های گلی اطرافشه که من هرگز اونجا زندگی نکردم ولی هر وقت می رم

اونجا حس عجیبی دارم مث تولد دوباره ...

یکی از قشنگ ترین لحظه های زندگی من بهار  پارسال رقم خورد وقتی بعد از کلی

دلتنگی و دعا کردن مو فق شدم با بچه های کلاس توی یه غروب رویایی  برم

زیارتش یاد نمازی که اون شب با بچه ها کنار جدم خوندم هنوز هم منو لبریز اون

حس ملکوتی می کنه اون شب اسمون از همیشه گیرا تر بود و من تا نیم ساعت

 بعد از دور شدن از اون خاک مقدس نمی تونستم با کسی حرف بزنم و پر از بغض

بودم .

اون خونه های گلی انگار ادمو طلسم می کنند و ایمان وارامشی که در تک تک

حرفهای عمه حوری بود وقتی با حلیمه رفتیم خونه اش داشت نماز می خوند

وصف نمازش هرگز در هیچ کلمه ای نمی گنجه .

چی میشه که ادمها به چنین سادگی قانع می شن جالبه که توی همون

 اتاق گلی پسر عمه حوری دکترای برق گرفته ویکی از سالم ترین وبهترین

 مهندس های شرکت نفته و شاگرد اول در دانشگاه صنعتی شریف بود

داشتن روح بزرگ عمه حوری همیشه یکی از بزرگترین ارزو های من بوده

و زیارت سید از قشنگ ترین تفریحات من ...

دلم برا سید  و اون خاک مقدس و اون ادم های از جنس پاکیها لک زده