ما چون دودریچه روبه روی هم

آگاه زهربگو مگوی هم....

.....

اکنون دل من شکسته و خسته است...

زیرا یکی از دریچه ها بسته است....

اووووووووووووووووووووه چقدر گرد گرفته اینجا .....

اومدم تو این خونه ُُخونه ی دلم رو بتکونم ولی حتی حوصله نوشتن هم نیست...

یه نفر خیلی دور شده یه نفر خود حلی.. خود خود حلی من.....

دلم تنگ شده حلیمه ی من کاش دل همه مون سنگ می شد ...

هوای تو می کنم.. ابری می شوم ...بارانی می شوم ...خیس تو گشته ام حلی...

این روزها آرزویی جز آرامش تو نداشته ام ...خدایمان اما سنگ دل است کاش ما سنگ می شدیم...

از واژه هایی که هرگز مرا نگفته اند بی زارم  ....

برگرد حلی ...برگرد.....