من زتو دوری نتوانم...
در پاسخ تو کوچولوی دوست داشتنی وقتی که گفتی:
اغلب پایان محصول تصادف نیست ،مثل شروع آرام و نرم نمی آید ،پایان منطق دارد .پایان یک حادثه نیست.پایان دفع ضرر می کند یا کسب سود.پایان از جنس آغاز نیست!من اینجا هستم..من اینجا هستم...اینجا....
پایانی وجود ندارد وقتی گنجشک ها هنوزپشت پنجره ی اتاق من آواز سرمی دهند ودر لابه لای آوازشان تو نرم نرمک به لحظه ام می آیی..
پایانی وجود ندارد وقتی آن جاده هنوز هم بیمارستان امام سجاد را به آن پل بالای آن رودخانه وصل می کند ،رودخانه ای که صبح هنگام آمیزشش با خورشید لبخند تورا برای من می زاید...
پایانی وجود ندارد وقتی من در اوج آشفتگی هایم هنوز هم دلتنگ می شوم وهنوز هم دیده ام بارانی است....
پایانی وجود ندارد کوچولوی دوست داشتنی ام....
برای دوست داشتن ها هرگز پایانی آفریده نشده است و این ناقوس ها پیام آور مرگ عاطفه نیست....
یک نفر نرم نرمک دارد به من نزدیک می شود ومن،من زخم خورده از تقدیر های بی تدبیر ،وحشت می کنم از رسیدنش و از رفتن،رفتن،رفتن!
چشم هایم را بسته ام ،گوش هایم را بین هر دو دست می فشرم تا دور شود بدون اینکه دیده شود و یا صدایی از او ماندگار گردد!
واین نشانی است از آشفتگی ،آشفتگی هایی پیاپی که دیگر نمی خواهم...این بار نمی خواهم لحظه ای آنان را که دوستشان دارم آشفته کند ،مثل تمام آن روزها ،تمام آن روزهایی که پایانشان خاکستری بود!
خاکستری که پایان را انکار می کند ،خاکستری از خاطره که هر از چند گاهی به دیدگان تو پاشیده می شود و تو.....تو......
خسته شده ام....
از تمام دوست داشتن ها....
از تمام مقدسات.....
چیزهایی در من دارند رنگ می بازند،چیزهایی از من!
وصدای این آوارها آشفته ترم می کند...
گریز تنها چاره است....
باید گریخت از هر چیز که تورا به مرداب تعلق می کشاند ....چاره ای نیست باید!گریخت!
وتو کوچولوی دوست داشتنی ام،
بر من ،برمن افتاده از خویشتن ،خرده مگیر!
که این در پیله ی تنهایی کز کردن ،بیش از هر کس خویشتن خودم را می آزارد...
صدای شیون یک حضور می آید ..از دور شاید هم نزدیک!
و تو می دانی که تا چه حد حضورها مرا رنجانده اند وتو می دانی...!
باد پشت پنجره ی اتاقم دست اقاقی ها را گرفته و می رقصد،باد مستانه می رقصد ومن وحشت زده ام!
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است