می ترسم ،سالهاست که می ترسم

خدا درزردی خزان به زمین آمده و هر صبح و عصر مرا با خش خش هر برگ مثل گرد بادی می پیچد

با این حال می ترسم ،سالهاست که می ترسم

چشمانم را که باز کردم اینجا بود با نوازشش بیدار شده بودم خودش را در گلوی من جا کرده بود داشتم خفه می شدم

رنگ آسمان نم کرده است در پلک هایم کسی بی صبرانه منتظر فرمان بارش است ،کسی از انگشتان من شروع می شود در تمام من می پیچد دردلم مکثی می کند و پشت پلک هایم موذیانه مرا به صدور فرمانی می خواند

می ترسم ،سالهاست که می ترسم

نادر ابراهیمی نویسنده ی محبوبم می گفت :سکوت فراموشی می آورد ،من سالهاست که سکوت کرده ام و خاموشی بر تمام لحظه هایم سایه گسترانده پس چرا فراموش نمی شود؟؟!

شاید من هم مثل آن دوست انتظار یک تولد را می کشم بیگانه ی آشنایی در من از چشمانم متولد خواهد شد ،روزی شاید همرنگ امروز که من فرمانش را به لحظه هایم بکشانم

1می ترسم،سالهاست که ترسیده ام!

تردیدی مرا به انزوا می کشد،تردیدی تمام من شده،تردیدی را یارای رد کردنم نیست،تردید سالهاست که دیده ام را تر می کند!

من از فریاد ترسیده ام و به خاموشی پناه آورده ام این خاموشی تیره ترین،آخرین کور سوها را هم به پستوها می برد و من با چشمانی که پشت حلقه ای از اشک خشکش زده ،رفتن ها را بدرقه می کنم ،به چشمانم آمده، آمده که برود و من از رها کردنش می ترسم ...

می ترسم ،سالهاست که می ترسم!