و خسته ام ،خسته،خسته،خسته

بعد از یک هفته امروز تازه رسیدم به صفحه ی سوم جزوه ی هایپر بیلی

اگر فقط صورت بچه زرد باشد بیلی توتال =5،اگر شکم بچه هم زرد باشد 15 و اگر....

بچه ی زرد ،بیمارستان زرد،دنیای زرد  ،این جمله ی جزوه رو با مداد رنگی زرد برجسته کردم ...

بیلی لحظه های من حتما بیشتر از 25 شده اینو از زردی که به انتها رسیده می شه فهمید نلسون گفته باید خونش عوض بشه

مداد رنگی هامو برداشتم :زرد، ابی، قرمز، سبزو صورتی

از روزی که تصمیم گرفتم به کمک درس خوندن با مداد رنگی خون زندگی مو تعویض کنم تمام زندگیم شاهکار مداد رنگی زرد شد ،خوندن صفحه ی چهارم درست مثل جون کندن بود ،پائین جزوه داشتم نقاشی می کشیدم مداد قرمز نم نم، روی برگه می بارید

 روی یک تخت یک بچه با تمام معصومیت گریه می کرد

نم نم، مداد رنگی قرمز بر برگه می بارید

بالای سرش من بودم با چشمانی بسته و بغضی که از پشت نقاشی پیدا بود

نم نم نقاشی جان گرفته بود رد پای خون به دستان کسی با روپوش سفید می رسید

نم نم، مداد رنگی قرمز تا کی می بارد؟

این بار ردپایش به چشمان زنی می رسد که که تمام دلش در قطره های قرمز می بارید 

و حالا نقاشی را می شد احساس کرد

بچه ای که 7600گرم وزن داشت و دور سرش 43 سانت است ،سید محمد نوزادی 6ماهه است،بیمار من و اینفنتی که از همه عزیز تر بود و همراهش خاله کوچیکه....

نمی دانم این چندمین باری بود که اشک مادر بیمار مرا بیمار می کرد ولی دردی عجیب بود

نمی دانم برای فرار چه را بهانه کردم ولی در آئینه ی ایستگاه پرستاری خودم را می دیدم که رنگ قرمز را از چشمانم پاک می کردم .دیگر مداد ها از پس به تصویر کشیدنش بر نمی آمدند

رنگ سبز و آبی مظلومانه به خاطر نقشی که هرگز در این تصویر به آنها داده نشده بود زانوی غم در بغل گرفته بودند

زرد و قرمز مستانه بر کاغذ می رقصیدند

در کنار جزوه ی هایپر بیلی تسبیح آبی شاید چیزی می گفت

تسبیحی که من و یک دوست با هم خریده بودیمش و در کنار جزوه داشت چیزی را از چشمان من می خرید

راستی من هنوز فرصت نکرده بودم تسبیح را در سجاده ام بگذارم شاید دستانم به آن محتاج ترند و چشمانم به آبی تشعشعش...

مداد رنگی های زرد و قرمز انگار از مستانه رقصیدن خسته شده اند و سبز و آبی به من لبخند می زدند

تسبیح آبی در کنار جزوه ی هایپر بیلی بی صدا چیزی می گوید...