اندوهگین مباش سیده زهرا!

مامان خانم تاجیک کارتون داره!

صدای مرضیه بود ،مادرم در حالیکه میگفت نکند آمده است برای خداحافظی جلوی در میرفت!

پتو رو از روی صورتم کنار زدم نای بلند شدن نداشتم ،چقدر این روزها لحظه ی دردناک خداحافظی تکرار می شود .امروز آخرین روزرمضان و آخرین روز حضور افغا نی های کوچه در این شهر بود!

علی رضا از رختخواب بلند نمی شد معمولا قهرش را این طور نشان می دهد داشت با بغض به مادرم می گفت :چرا جواد با من خداحافظی نکرد؟یعنی دیگر بر نمی گردند؟

مادرم غمگین بود ،اندوه از عمق نگاهش پیدا بود!پشت پرده ی اشکی که کنترلش کرده بودم خودم را می دیدم که در را باز می کنم جواد پشت در بود:علی رضا آماده شده بریم کلاس قران؟

_این بار با تنها خواهرش ریحانه در کوچه بود و می پرسید،علی رضا می یاد بازی کنیم؟

_یکی آن طرف تلفن داشت می گفت :مادر جوادم مامانتون هستند؟

دلم می خواست بگویم :من،خانم تاجیک را بیشتر از مادر جواد می شناسم باور کنید ما اینقدر نا مسلمان نیستیم که همسایه ی غربت نشینمان را نشناسیم دلم می خواست بگویم در این خانه مادرم و علی رضا تنها کسانی نیستند که آنها را دوست دارند ،گفتم:خوبید خانم تاجیک ؟بله هستند گوشی حضورتون!

_همه ی افغان های کوچه داشتند می رفتند بهبهان !از اینجا بیرونشان کرده اند!

از سیده زهرا و تمام سیده زهرا های این شهر بدم آمد،از تمام سیده زهراهایی که هر گوشه ی دنیا اتفاقی بیفتد فریاد انسان دوستی و عدالت خواهی شان را در بوق کرنا می کنندوامروز اینجا در پایان ماهی که به خاطر یک ماه بندگی به اتفاق تمام مسلمان های دنیا جشن می گیرند به شکرانه ی انسان بودنشان مهمان شیعه را از خانه بیرون می کنند!

من عادت کرده ام به شنیدن جواب سلامم_هر صبح_از زبان پیرمرد کفاشی که نرسیده به فلکه ساعت بساطش راپهن می کند و به شنیدن نامم از زبان فاطمه و دستی که همیشه از دور برایم تکان می دهد و دوان دوان دور می شود!

اندوهگین مباش سیده زهرا!

از فردا دیگر فاطمه را در کوچه نخواهی دید تا مظلومیت سلام هایش اشکت را جاری کند.

شادمان باش دختر فاطمه!

از فردا دیگر در همسایگی تو کسی گرسنه نخواهد خوابید که شرمنده ی پدرت علی شوی!

و در این کوچه کسی نیازمند فطریه ی تو نخواهد بود!

نمی دانم امام جماعت افغانی را هم از محراب مسجد امام حسین بیرون کرده اند یا نه؟

نمی دانم در مسجد را هم به روی پیرزن افغانی که خدا را در نمازهای خالصانه اش حس می کردم میبندند یا نه؟

چه غم انگیزاست صدای پای رفتن همسایه های افغانی از انتهای کوچه!!!

 

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن!

صدای خسته ی آخرین گام هایش با طنینی غم انگیز از من دور می شود و دستی در من

بغضی حزن آلود می کارد.

مثل لحظه هایی که در حال دادن تنفس مصنوعی به یک کودک هستی و می دانی دیگر

هرگز کسی خنده هایش را نخواهد دید،مثل روزی که از وطنت دور می شوی و می دانی

 دیگربرای زندگی به آنجا باز نمی گردی مثل روزی که از پدربزرگت فقط نامی بر یک

 پاره سنگ باقی مانده و عطر نفس هایش در خانه نمی پیچد ،مثل روزی که از دبیرستان

 خداحافظی کردی و می دانستی هیچ جای دنیا با همه ی همکلاسی هایت در یک کلاس

نخواهی بود.

مثل روزی که یک نفر از کنار تو می رود وایمان داری که دیگر هرگز استیجرش نخواهی

 بودو هیچ صبحگاهی با طلوعش به لحظه های تو طراوت نخواهد بخشید .....

مثل روزی که مهرشاد کودک سه ماهه را به بیمارستانی شاید بهتر منتقل می کنی ودر دلت

 کسی گواهی می دهدکه تا چند روز دیگر نه برای تو و نه مادرش اثری از آن نگاههای خیره

 و معصوم نخواهد بود ومهرشاد در نگاه خیره ای که به سان آدم برگ ها به تو می کند انتظار

 مرگ را می کشد مثل آدم بزرگ ها ....

رمضان برمیگردد ولی از رفتنش دلتنگی!

شاید چون میزبان خوبی برایش نبودی وچه غم انگیز است که در خانه ی تو به کسی بد بگذرد

شاید وحشت داری از شکسته شدن حصاری که یک ماه پناهگاه تو بود و شاید شک داری که

تا روزی که برگردد تو همچنان باشی!

یک نفر می گفت اگر امید به سلام دوباره نبود هیچ کس خداحافظی نمی کرد و من با همه ی

این امید باز هم خداحافظی نمی کنم به آن امید که:

در تمام روزهای نبودنش ردپایش را در دلم حس کنم وبین من و از دوست دورشدن ها همچنان

حصاری بماند!!!

خدایا شکر...

 

من با تو پر بسته شدم  گریه ی آهسته شدم

برو که خوب شناختمت از دروغ هات خسته شدم

.... به خدا دوستت دارم این همه بی تابی نکن ...

بعد از مدتها اومدم موسیقی گوش بدم، چقدر از علایقم دور شده بودم

ناگهان حبیب رو انتخاب کردم و این دو آهنگ دیوانه ام کرد خودم رو

 در روزهایی دیدم که اینها رو گوش میدادم به خاطر بغض صداش و شعری

 که اگر چه از نظر ادبی خیلی قوی نیست ولی وقتی در معجون موسیقی و آواز

 به تو می رسه محشر می شه مخصوصا اگه یه جایی از دلتو هم فریاد کنه...

بی اختیار در خودم فریاد زدم خدایا شکر...

به قول شجریان :

نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج رها ،رها، رهایم

بچه ها امروزرفتند خونه باز هم مث همیشه با رفتنشون احساس کردم هیشکی

تو یاسوج نیست. امیدوارم بهشون خوش بگذره و به من و حلیم و امامزاده هم...

 

 

 وحشتناک هوای خونه رو کردم هوای پائیز رویا یی باشت

هوای خونه ی پدر بزرگ ،هوای کسی که برای همیشه رفته و بعد از رفتنش

 وحشت دارم از دیدار خونه اش کاش مادرم اینجا نبود تا به جای همه ی

این روزهای که سعی کردم با فکر نکردن به خودم آرامش بدم گریه می کردم

 دلم برای گریه های بدون رودربایسی کودکی هام تنگ شده برای خاله ماری و

 شعرهای که با تمام احساس می خوند برای دایی نبی که شاید خیلی وقته باهاش

 بیگانه شدم نمی دونم هنوز نوه ی بزرگ خانواده رو یادش هست یا نه؟

دلم  دلتنگه خنده های معصومانه ی فاطی ست وخانم دکتری که ....، دلتنگه عمو کوچیکه

 مجتبی و حتی محمد ... باورم نمی شه عموم دیگه منو دوست نداشته باشه این روزها

همه اش می یام باهاش تماس بگیرم بعد پشیمون می شم نمی دونم شاید معصومیت

 دوست داشتن هام داره از بین می ره چقدر دلم برا دکتر زهرا گفتن هاش تنگ شده.

امشب خاله شیدا اینها اینجا هستند اگر چه هیشکی جای دیگری رو هرگز برا من پر نکرده

 ولی خوشحالم که امشب خاله ،سید، حسین و محمد رو می بینم، سکینه هم قراره بیاد

امشب حتما قشنگ ترین خواهد بود حتی بدون حضور همه ی آنهایی که این روز ها دلتنگ ترینم

 براشون.

 

 

 

فرشته ای در جهنم ،شیطانی شد ،مطمئنا ،نه در بهشت

دیگه نمی خوام دوستت داشته باشم دیگه نمی خوام اینجا با شی

بین من و تو اذان مغرب هیچ حرف مشترکی نیست

می دونی باور کردم کسی که منو دور می زنه فقط تویی!

به خاطر اینکه من فقط به خاطر حضور توست که احمقانه می بخشم

امشب می خوام باور کنی که دوستت ندارم !

یه روز بهت گفتم هر چیزی که به من دادی برا این بوده که آزارم بدی

اون روز سر بر زانو های تو می خواستم دلمو آروم کنم اما امشب،

مطمئنم!دلی که به من دادی به خاطر خورد کردنم بود

متنفرم

از تو

      از تو

               از تو

                     نه از خودم که من دربدون مرز مهربان بودنم هیچ نقشی نداشتم...

توخواستس که عروسکت فقط رنجور باشد! هر وقت خندیدم نخواستی که ببینی

هر وقت خوشحال بودم رو برگرداندی ،تو مرا فقط برای غمگین بودن می خواستی.

منتظر نیمه شب نیستم که سنگ صبورم باشی

منتظر فردا صبح نیستم که به خاطر طلوع خورشید شاکرت باشم

منتظر فردا و حضور در بخش اطفال نیستم تا در خنده های مهرشاد،اشکان و علی اکبر

دنبال تو بگردم

منتظرم که بچه ها گریه کنند و تو ناراحت باشی ومن خوشحال !

منتظرم که فردا بیا ید و من همچنان تو را دوست نداشته باشم همانطور که تو هرگز مرا دوست

نداشتی.

من برایت عروسکی هستم که با اشک هایم تورا قلقلک می دهم و تو با فریاد می خندی  درست

مثل تمام  آنهایی که برای سرگرمی خودت و آزار من آفریدی و تحسینت می کنم به خاطر آنچه که

در تو هست و در من نه!

کاش از تو چکه نکرده بودم....

تو شیطان را بی رحمانه و فقط به خاطر اینکه عاشقت بود از خود راندی و من امشب...شیطانم!!!