اضطراب ها همه زاده ی انتظار هاست....

نومیدی هنگا می به مطلق می رسد یقینی زلال و آرام بخش می شود
چه قدرت و غنا یی است در نا گهان هیچ نداشتن
اضطراب ها همه زاده ی انتظار هاست.... دکتر شریعتی
نمی دونم تا نو میدی مطلق من چقدر مونده ،ولی اینجا آشفته ترین جا یی است
که روح من می تونست توش قرار بگیره این روزها بیشتر از همیشه بی تابم ،
و بیزارم از هر چیز و هر کسی که اطراف منه،مردم رو همون قدر دوست دارم که
یه روز ازشون متنفرم بودم در این برهوت بی هویتی هر انسان برای من نماد یک
گرگه .از بخش زنان متنفرم از OB،از جا معه ی اسلامی که دخترش اونقدر راحت
از مولتی پارتنر بودنش حرف می زد ،از کارمندانی که هرگز نخواستند انصاف
واحساس مسولیت رو تجربه کنند از پزشکانی که نان شام بیمارانشان را زیر
میز می گیرند و از خودم که هرگز نتونستم مث همه باشم....
روزگار غریبی است نه می تونی خودت با شی و نه می تونی نباشی چقدر به
یک تنها یی بدون حضورآدمی نیاز دارم به کلبه ای در دور دستها که در آن فقط
من یاشم و پنجره ای که رو به طبیعت باز باشد و خدایی که می گن هست...
کا ش لحظه های من در ثا نیه های رویا یی کودکی تمام شده بود درشب های
تابستان حیاط خونه با بوی گل های محمدی و صدای جیر جیرکها
( که هیچ وقت تلاش من برا پیدا کردنشون به جا یی نرسید)
،دربوی پو نه های وحشی مزرعه های خیار و آواز قوربا غه ها و پا چه های گلی
که همیشه به خا طرش کتک می خوردم در بی تابی های من برای دیدن پرین
دختربا خانمان و خانوداه ی دکتر ارنس...
دلم می خواهد به دبستان فجر برگردم به 7 سالگی و بابا نان داد را هزار بار
با مداد مشکی و قرمز بنویسم و حتی کنار سعیده دختر زولیده ای که این روز ها
فهمیده سندرم دون داشت روی یک نیمکت بنشینم دلم می خواست خانم شجا عی
دوباره علم بهتر است یا ثروت را موضوع انشائ می کرد تا با سندبرایش بنویسم ثروت
هزاران بار بهتراست و گله کنم که چرا آن روز ها حقیقت را از من پنهان کرد....
دلم می خواهد به آذر بگویم حسرت درس نخواندن را نخورد چرا که نا دانی و نفهمیدن
بزرگترین نعمت هاست...
این روز ها بیشتر از همیشه از کودکی دور شده ام تعداد کسا نی را که دوست دارم
می شود با انگشت شمرد و تعداد مهربانی های من را...
بدیهایم بی اندازه شده نمی دانم شاید دعا هایم مستجاب شده و من هم از جنس
دیگران شده ام مث همه می تونم از بدیها ی دیگران حرف بزنم و آدم ها را دوست
نداشته باشم و بی تفاوت از کنار درد هایشان بگذرم در بخش OB چشمانم را ببندم
در واکنش به زنی که از درد فریاد می کشد بگویم:
به درک حقشه
خسته شده ام ...
خدایا به من نعمت نفهمیدن بده یا مرا به 7 سالگی برگردان.....









من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است