یه قدم مونده به آخر دنیا.....

تنها صدایی که به گوش می رسه آواز گنجشک ها و صدای قدم های سنگین مادر علی فتحُ

بهار تمام دنیا رو رنگی تازه داده ولی اینجا بیمارستان شهید رجایی ُدر دل هیچ کدوم از بیمارها

 و خانواده هاشون رخنه نکرده

چقدر غم انگیزه وقتی بهار هم عادلانه نیاید ....

مادر علی فتح با غم انگیز ترین نگا هها محوطه رو زل زده  هوا خیلی سرده و سرما بیماران

رو تو حیاط راه نداده

دلم خیلی گرفته اینجا رد پای مظلوم ترین آدم ها تنها منظره ی چشم توست و خنده ی

بیماران منیک دردناک ترین صحنه ی این غمکده است...

با هیچ جمله ای نمی تونم لحظه ای رو تو صیف کنم که آقای بهرامی وارد اتا ق شدند

چهره اش بشاش و خنده از لبانش نمی افتاد دکتر ازش پرسید اینجا راحتید با خوشحالی گفت

آره دکتر اینجا همه هستند جلسه گرمه ما هم استفاده می کنیم

می گفت روزی ۱۶ساعت توی دو تا نونوایی کار می کنه و عاشقه کارشه

بی مقدمه گفت :دکتر باید بیای خونه ی منو ببینی خونه ی من بهترین جای دنیاست سه  تا

بچه دارم هر سه تاشون نا بینا هستند ...

دلم داشت می ترکید خدایا اینجا کجاست در مهربونی تو می شه شک کرد؟

مادر علی فتح داره با من صحبت می کنه پسرش بیمار اسکیزو فرنی است

جای مادر اسکیزو فرنها کجای بهشته؟

گنجشک ها هنوز دارن می خونن خوش به حال گنجشک ها مادر علی فتح می پرسه:

ببریمش شیراز بهتر نیست؟

خواستم بگم خدای تو تو شیراز هم همینه گفتم:فرقی نمی کنه....!!!!!

سردی دیشب هنوز از یادم نرفته هق هق گریه ی خانم دکتر... گریه ی بی صدای.... و اون همه

درد درد درد......

دلم گرفته خدای زهرا به وسعت تمام مهربونی هات که این روزها جاشون این نزدیکی ها خالیست.

با دل بنده هات چیکار کردی وقتی تو اوج غصه قهقهه سر می دن

زینب می خندید و می گفت دکتر از بس کتک خوردم بی عار شدم دیگه هیچی نا راحتم نمی کنه

و باز خندید......

می گفت شوهرش زن دوم گرفته باباش هم همین طور اوج خنده اش وقتیه که خاطره ی افتادنش

از الاغ رو تعریف می کنه و اون کمر درد که هنوز باهاشه ...

خدایا اینجا چه خبره؟ گنجشک ها هنوز دارن می خونن خوش به حال گنجشک ها....

 

 

 

 

نیمه شب در دل دهلیز خموش ....

نیمه شب در دل دهلیز خموش
ضربه پایی افکند طنین
دل من چون دل گلهای بهار
پر شدم از شبنم لرزان یقین
گفتم این اوست که باز آمده
جستم از جا و در ایینه گیج
بر خود افکندم با شوق نگاه
آه لرزید لبانم از عشق
تار شد چهره ایینه ز آه
شاید او وهمی را می نگریست
گیسویم در هم و لبهایم خشک
شانه ام عریان در جامه خواب
لیک در ظلمت دهلیز خموش
رهگذر هر دم می کرد شتاب
نفسم نا گه در سینه گرفت
گویی از پنجره ها روح نسیم
دید اندوه من تنها را 
 عطر سوزان اقاقی ها را
تند و بیتاب دویدم سوی در
ضربه پاها در سینه من
چون طنین نی در سینه دشت
لیک در ظلمت دهلیز خموش
ضربه پاها لغزید و گذشت
 باد آواز حزینی سر کرد....