روزهای بی دغدغه یادش به خیر....

مات و مبهوت توی نت دنبال تصویر می گشتم چشمم به این تصویر افتاد

کودکی مدرسه و روزهایی که تنها دغدغه مون مشق و دیکته بود

و چه سخت بود نوشتن مشق جمعه و نوروز....

نمی دونم شاید چند سال دیگه در تصویری که امروز رو برا من زنده می کنه

پر از قشنگ ترین دلتنگی ها  بشم ولی مطمئنا کودکی یه چیز دیگه است

کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم....

 

ساده با تو حرف می زنم

ساده با تو حرف می زنم

ساده با تو حرف می زنم

مثل آب با درخت

مثل نور با گیاه

مثل شب نورد خسته ای با نگاه ماه

ساده با تو حرف می زنم

ناگهان مرا چرا چنین به نا کجا کشانده اند ؟

چیست این که خیره مانده ای این چنین

مات ومضطرب

درنگاه من

من نه !

این نه من !

نه نیستم !

این غریب

این غریبه ی شکسته

کیستم ؟

مادرم کجاست ؟

من کلاس چندمم ؟

دفترم

کتاب فارسی

جزوه های خط من کجاست ؟

من چرا چنین هراسناک ومضطرب

من که در کلاس جز و بچه های خوب بوده ام

ساکت وصبور

من همیشه گوش داده ام

دفتر مرا نگاه کن

بارها و بارها بی غلط نوشته ام

آب

آذر

آفتاب

مشق های من مرتب است

موی سر

و ناخنم

پس چرا چنین

این غریب

این غریبه

در حصار قاب آینه

این که شانه می کشد به موی خویش کیست ؟

شانه ، من کلاس چندمم ؟

ساده با توحرف می زنم

آن همه نگاه مهربان

آن همه درخت وپرسه وپرنده

آن همه ستاره وسلام

آن به آسمان پریدن ورسیدن و

میان موجی از ستاره پر زدن

آن خدا وشب

خواب های پرنیانی بهار

آفتاب صبح پشت بام

عطر باغچه

نردبان و ازمیان شاخه ها

تا کنار حوض سبز خانه آمدن

باز هم به ماهیان سرخ سرزدند

ناگهان چرا چنین

این همه شبان تار

بی ستاره

بی پرنده

بی بهار

این چقدر بی شمار

شاخه های آهنین که قد کشیده اند

روبه روی من

مات وگیج و گنگ

مانده ام میان آن که هست ونیست

نه نبوده

هیچ گاه

این حصار و قاب

جزبه دست های من نبوده است .

من هنوز کوچکم

این لباس را پس چرا بزرگ کرده اند ؟

این یکی دو شیشه قرص

این سه چهار قبض برق و آب

این جواب آزمایش

این غذای بی نمک

این خطوط مبهم کتاب

عینکی که مانده روی میز

این زنی که هست

مادری که نیست

این سوال های بی جواب

مال کیست ؟

ساده با تو حرف می زنم

این توقف عجیب

این همه حساب

این شتاب سرب

این حقوق

این اداره

این دروغ چیست ؟

آن مدیرنیستم ؟

این اتاق

میز

پله

حوض

این امیدهای نادرست چیست ؟

من بزرگ نیستم

شاعرم ولی

شعرهای این کتاب را

بچه های کوچه ی دوآبه گفته اند

من دلم برای بچه های کوچه ی دوآبه می تپد

من دلم برای هفت سنگ

من دلم برای زو

ماله وگولو

من دلم برای آن شب قشنگ

من دلم برای جاده ای که عاشقانه بود

آن سیاهی و سکوت

چشمک ستاره های دور

من دلم برای او گرفته است .

ساده با توحرف می زنم

من دلم برای روزهای دورتر

قصه ی شبانه پدر

من دلم برای نعمت

احمد ومنیر

طاهره

من دلم برای باغ > بوشهر>

فرصت غروب

اولین ستاره

پنجمین درخت سیب

من دلم برای چشمه ای که با دلم همیشه حرف داشت

حس وحال قورباغه ها

من دلم برای تخت چوبی سه لنگه ای

چراغ گردسوز

رقص برگ وبازی نسیم

من دلم برای سفره ای که ساده بود

نان تازه ی تری

چشم های مهربان

دست های کار

من دلم برای روزهای زندگی گرفته است .

این رئیس کیست ؟

این سوئیچ

این غرور

این قباله

این کلید خانه چیست ؟

ساده با تو حرف می زنم

این پرنده ای که من کشیده ام چرا نمی پرد ؟

این ستاره سرد وکاغذی است

این درخت بی بهار مانده است

دانه های این انار طمع مرگ می دهد

من دلم گرفته

هرچه می روم نمی رسم

رد پای دوست

کوچه باغ عشق

سایه بان زندگی کجاست ؟

من کلاس چندمم ؟

کودکی بهانه ی بهار را گرفته است

دخترم

نسیم

اوکه اضطراب امتحان به چهره اش نشسته است

او که تکیه می دهد به من

او چرا مرا به کوچه های کودکی نمی برد ؟

ساده با توحرف می زنم

من چقدر تشنه ام

مادرم کجاست ؟

من چگونه بی چراغ

من چگونه بی اشاره ای درست

می رسم به چشمه ای که

چاره ساز زندگی است ؟

دخترم

نسیم

روبروی من نشسته است

مات

خیره

خنده !

خواب نیستم

بوی خاطرات دور

بوی پونه

کوچه ی دوآبه

حوض سبز !

دخترم سلام می کند

مادرم کنار در

مات

خیره

خنده !

ناگهان

هر سه کودکیم

هر سه پشت میز یک کلاس

زنگ فارسی ست

باز

آب

آذر

آفتاب

این پرنده ای که من کشیده ام

این پرنده می پرد!

این پرنده آشنا ست

این پرنده در تمام مشق های من نوشته می شود

نام این پرنده مهربانی است

این پرنده بوی کوچه ی دوآبه می دهد

این پرنده خسته نیست

این پرنده با نسیم حرف می زند

چشم های این پرنده

چشم های مادرمن است

قاب ها

حصارها

شکسته است

خواب نیستم

کیف من کجاست ؟

دیر شد

به مدرسه نمی رسم !

خاتمی تا همیشه محبوب

خاتمی بعد از هشت سال سبکان هدایت مملکت را به دیگری سپرد. هشت سال از سال 76 می گذرد. از روزهایی که همه خاتمی را دوست داشتند . امید شان را به او بسته بودن . ولی خاتمی انتظارات ما را به صورت کامل برآورده نکرد ولی انصافاً کم کاری نکرد .خاتمی نخواست یا نتوانست لیدر جنبش اصلاحی باشد. خاتمی مصلحت حکومت را فدای حقیقت کرد ، خاتمی در مقابل سنگ اندازی ها سکوت کرد او شجاعت مقابله با بحران سازان را نداشت و...


 ولی خاتمی صداقت داشت ،خاتمی در مقابل مشکلاتی که پیش می آمد سکوت می کرد او هرگز به مردم دروغ نگفت،خاتمی شجاعت بر خورد با جنایت کاران و دزدان را نداشت ولی هرگز با جنایت کاران و دزدان هم کاسه نشد،خاتمی لیدر جنبش اصلاحی نبود ولی در مقابل اصلاحات نیز ایستادگی نکرد.خاتمی تحمل مخالف را به هنجار حکومت تبدیل کرد .


با تمام این تفاسیر وقتی به گذشته بر می گردیم و خاطرات را مرور می کنیم احساسی به ما می گوید که باید خاتمی را دوست داشت و نام او را به عنوان  یک رییس جمهور محبوب در خاطر نگه داشت .


 


                                                           


 


 

عاشق باشيم.

 فكر نكنيد كه بعضي روزها روز عزاست و بعضي روزها روز جشن. فكر نكنيد كه عزاي حسين (ع) با عيد نوروز فرق دارد.
مي دانيد ??عزا?? يعني چه؟ اصطلاح است كه مي گويند: ??فلاني عزاي فلان كار يا فلان ملك را دارد??. اين ??عزا?? يعني اينكه فلاني ??دلش مي خواهد?? چيزي بيش از امروز باشد. عزاي حسين كه غم نيست.  روزي كه بگويي چرا بزرگان ِ عالم اينقدر خوبند و مهربانند و من نيستم، هم ??عزا?? ست و هم ??جشن??! يعني هم ??عزاي?? خوب شدن داري و هم جشن مي گيري كه تمايل به بهتر شدن داري نه تمايل به سكون يا پس رفتن. تنها شغل عالم عاشقيست. عاشق باشيم.

اهای معلم بد چقدر جریمه با ید؟

 

همه رفتن کسی با ما نموندش کسی خط دل ما رو نخوندش

همه رفتن ولی این دل ما رو همونی که فکر نمی کردی سوزوندش

حال عجیبی دارم دیگه دلم هم با ما بیگا نه شده و معنی حسشو نمی فهمم

با رون همچنا ن می با ره و پا یئز با رونش هم غم انگیزه بدون شستن هیچ غصه ای از دل

روز ها مث با د سپری می شن و من هر روز از خودم و از تما م ادم ها دور تر می شم

درخت بی اعتمادی هر روز بیشتر در دل من ریشه می دواند و این ازار دهنده است

گذروندن روزی که من درش چهره ای که برام نما د نا مردیه رو نبینم به رویا یی دست نیا فتنی

تبدیل شده راستی چرا ما گا هی این قدر پست می شیم؟و با کدوم دروغ دلمون رو راضی می کنیم

اینقدر از انسا نیت دور شه؟

من از این خسته ام که می بینم تیرگی هست و شب چراغی نیست

پشت دیوار های تو در تو هیچ سبزینه ای به باغی نیست

 

 

باز هم من و ....

امروز بارون اومد بعد از کلی دعا کردن من و امروز من دلمو با قطره های بارون غم زدایی کردم

این روزها دارم به تنهایی پناه می برم به خودم حس عجیبی است وقتی به خودت ثابت کنی بدون داشتن

دوستانی زیادی نزدیک هم می شه شا د بود می شه بود با خیا لی راحت تر. من امروز کسی رو عزیز تر

از سیده زهرا نمی بینم و هدفی بزرگتر ازعشق دیرینم پزشکی و دیدن خود خدا در درد مردم وقتی توبا

علمت درمانشون می کنی من باید یک جراح بشم و خوشحالم که با انگیزه اولین گا م رو برداشتم

فکر کن سیده من دارم به درس خوندن معتاد می شم و این محشره....

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه انم که زبونی کشم از چرخ فلک......

تو را به خدا پائیز را دریابید

امروز دنیا رو پر کرده از تمام زیبا یی ها دنیا اونقدر قشنگه که هر لحظه هوس می کنی

ببلعیش انگار تمام طبیعت انگشت اشاره شون رو بینی شون با یه هیس بی حرکت مونده

و مبهوت این همه شگفتی شدن....

یا سوج کلبه ی تمام اندوه های من پر شده از خش خش برگهای خزان زده و روح

در وهم نیا مدنی پا ئیزه تا همیشه پا دشا ه فصل ها و حسی که فقط دل زهرا می فهمش

وقتی از اوج هیجان به معنای واقعی در پوست نمی گنجه ....

می خواستم در این طغیان هیجان و رمانتیک ترین احساس ها از اندوه نگم ولی مگه

می شه پائیز بدون تجربه ی اندوهناک ترین غم ها به معنای واقعیه خودش برسه؟

اینو با توام نسیم سراسر غربت این هوای غبار الوده از کوچه شون که رد شدی

حتما بهش بگو با تمام شوکی که به دل همیشه بی گنا ه زهرا وارد کردی هنوز هم در این

قشنگی غم بی پایان خزون تو اولین کسی هستی که یادت با تک تک دم های من ریه ام

رو پر میکنه امروز پرم از یاد اون روز های تاریک که منو تو به خودمون افتخار

می کردیم که هیشکی به اندازه ی ما این عمق از غصه رو تحمل نکرده امروز من از

تو مفتخر ترم چون یقین دارم دل من از تو غمگین تره امروز وقتی استاد منو غافلگیر کرد

و تو هول تر از خودم دنبال پرونده ی مریضم بودی نمی دونم با کدوم اراده اشکام رو

کنترل کردم این اصل که من نمی تونم مهر یه دوست رو از دلم بیرون کنم برا من اثبات

شده بود و امروز فهمیدم منو تو نمی تونیم همدیگرو دوست نداشته باشیم و این یه ضرورت

لا مذهب این هوا بدون تو داره منو می کشه نمی دونم باید غروره زهرا رو تحسین کنم یا..

با همه ی این دلتنگی ها من اوج اندوه رو می پرستم قیا متی شده این پائیز فصل من وتو

بدون تو و بدون .....فکر کن پشت امامزاده فرج الله امروز پای من وتو رو می بوسید که

عاشقانه ترین لحظه ها رو توش رقم بزنیم ..به ما بد کردی رفیق

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید که پاسخ ائینه سنگ نیست

دارم با یاد تو هایده گوش می دم اه نیستی که ببینی امروز از همیشه غمگین تر می خونه

از غم نا مردمی ها بغض ها در سینه دارم

شا نه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

من تو رادر جذبه ی محراب دیدن دوست دارم

من تو را بالا تر از تن برتر از من دوست دارم

عشق صد ها چهره دارد چشم تو ائینه دارش

عشق را در چهره ی ائینه دیدن دوست دارم...

با تمام این دلتنگی ها که دل زهرا بهشون خو کرده یادم نمی ره که :

به ما بد کردی رفیق......وبه خودت

بکش ما را که دائم عید قربان است

اخه با مرام یکی یکی نمی گی من ناگهان قاطی کنم و دوباره بنده ی بدی بشم؟

نکنه حضور همیشگیه من با تو خسته ات کرده ............

امروز تا اومدم ببینم چیکار کردم کلی سوتی داده بودم اگه به خاطر اتفاقهای فبلی

نبود و شاید اگه سال پا ئینی ها نبودن جوابشو نمی دادم بهر حال من بچگی کردم

و باز هم شرمنده خودم شدم... باور کنید دیگه خسته شدم بذار تو هم ناراحت شی

ولی من هم مث بقیه شک ندارم که برخورد امروزش به خاطر زیر ابزنیهای

هم کلاسیم بود اگه خواستم حالشو بگیرم از من که ناراحت نمیشی می دونی که تا

حالا هم صبر ایوب به خرج دادم ......به خداییت خسته شدم

درسته که من بی گناه بودم ولی وقتی امروزعصر تو بیمارستا ن دیدمش براش

ناراحت شدم اطلا نمی تونم احساس کنم ادم بد جنسیه ولی گناه من چیه به خدا من

حتی از اینکه اسم من باعث عصبانیتش میشه نا راحتم ولی وقتی هیچی

حالیش نمی شه با یدچیکار کنم؟

من تا حالا توی برخورد با ادمی که ذاتا بد نیست اینقدر دچار مشکل نشده بودم

من هرگز این هم کلاسیه نا مردمو نمی بخشم هم به من خیانت می کنه هم خود استاد...

من همه اش دارم چوب دلسوزی به خاطر بنده های بی انصا ف تو رو می خورم

دیگه نمی خوام بنده هاتو دوست داشته باشم دیگه نمی خوام غصه ی کسی رو بخورم

اصلا منم می شه مث همه گور بابای دل زهرا و مهربونی هاش من دیگه بریدم...

(راستی به خاطر بارون نم نم امشبو برگهای خزان زده ممنون حسابی صفا کردم )

بکش ما را که دائم عید قربان است

اخه با مرام یکی یکی نمی گی من ناگهان قاطی کنم و دوباره بنده ی بدی بشم؟

نکنه حضور همیشگیه من با تو خسته ات کرده ............

امروز تا اومدم ببینم چیکار کردم کلی سوتی داده بودم اگه به خاطر اتفاقهای فبلی

نبود و شاید اگه سال پا ئینی ها نبودن جوابشو نمی دادم بهر حال من بچگی کردم

و باز هم شرمنده خودم شدم... باور کنید دیگه خسته شدم بذار تو هم ناراحت شی

ولی من هم مث بقیه شک ندارم که برخورد امروزش به خاطر زیر ابزنیهای

هم کلاسیم بود اگه خواستم حالشو بگیرم از من که ناراحت نمیشی می دونی که تا

حالا هم صبر ایوب به خرج دادم ......به خداییت خسته شدم

درسته که من بی گناه بودم ولی وقتی امروزعصر تو بیمارستا ن دیدمش براش

ناراحت شدم اطلا نمی تونم احساس کنم ادم بد جنسیه ولی گناه من چیه به خدا من

حتی از اینکه اسم من باعث عصبانیتش میشه نا راحتم ولی وقتی هیچی

حالیش نمی شه با یدچیکار کنم؟

من تا حالا توی برخورد با ادمی که ذاتا بد نیست اینقدر دچار مشکل نشده بودم

من هرگز این هم کلاسیه نا مردمو نمی بخشم هم به من خیانت می کنه هم خود استاد...

من همه اش دارم چوب دلسوزی به خاطر بنده های بی انصا ف تو رو می خورم

دیگه نمی خوام بنده هاتو دوست داشته باشم دیگه نمی خوام غصه ی کسی رو بخورم

اصلا منم می شه مث همه گور بابای دل زهرا و مهربونی هاش من دیگه بریدم...

(راستی به خاطر بارون نم نم امشبو برگهای خزان زده ممنون حسابی صفا کردم )

کمکم می کنی؟

روي عن أمير المؤمنين (عليه السلام) كان يقول عند ختم القرآن:
"اللهم اشرح بالقرآن صدري، واستعمل بالقرآن بدني، ونور بالقرآن بصري، وأطلق بالقرآن لساني، وأعني عليه ما أبقيتني، فإنه لا حول ولا قوة إلا بك"

امروز اومدم این حس مقدس رو اینجا حک کنم

باز هم مث همیشه بدون اینکه من بنده ی لایقت باشم تو اومدی سراغ من

می دونی که من هیچ تصمیمی برا شروع این کار نداشتم باز هم این تو بودی

که در من حلول کردی با این اندیشه ی بزرگ پس کمکم کن لا یق بشم

و به من صدری گشاده بده که بتونم انجامش بدم

اتفاق بعدی رو همین جا حک می کنم اگه لا یق نشده بودم برا همیشه

با این کلبه ی تنها یی خدا حا فظی می کنم   به یاری تو....سیده

 

عید صیام

بیار باده که عید صیامست امروز

رمضان امسال از همیشه دوست داشتنی تر بود و برا من پر بود از خاطرات تلخ و شیرین

عید فطر تنها عیدیست که من هیچ وقت از اومدنش خوشحال نشدم و همیشه پر بوده

از یه دلتنگی خاص ...بدون شک غروب امروز میهمان اوج این دلتنگی است

بهر حال عید همگی مبارک