نامه ای به انکه نفسش رحمت است
تابستون ۲۲ سالگی هم مث باد داره سپری می شه و شاهکار ادیسون تنها پل ارتباطی منو توست. نمی دونم از کی تا حالا برات ننو شتم ولی از اخرین نامه ای که برات نوشتم از خودمو نقاط مشترک مقدس بین من وتو دور شدم مث همیشه می خوام اینجا باشی و شونه های بی ریا تر از کعبه ات مرهم هق هق من باشه دلم برا اسفند گچساران وروستای دوست داشتنی تو لک زده و تپه ای که منو تو روی اون به اوج می رسیدیم لحظات ملکوتی درد دل با تو مالک بزرگترین دل دنیا. پزشکی و دیدن درد و رنج بیماران وفقر شعوری فرهنگی وعاطفی ادم بزرگهایی که هر روز در اطرافم می بینم وفقر اقتصادی اسیب پذیر ترین قشر جامعه هر روز پیرترم می کنه کاش مث تو مخاطبم کودکانی با دلهایی به پاکی اسمان بود تا باهاشون زندگی واقعی رو تجربه می کردم و از همه ی اونا بزرگ دلهایی از جنس تو می ساختم. دلتنگم سمیه دلتنگ تر از همیشه و در این برهوت حضور تو مث خورشید در روز و عاطفه درادمی ضروریست. چند روز پیش سر راه کلینیک رفتم اورژانس ویکی دردناک ترین صحنه های کل عمرم رو شاهد بودم. اه سمی مهربانم: کودکی ۹ساله در فوران همچنانه خون از گلوش مرده بودمث یاسی که زیر پا له شده باشه پیچوندن کودک در ملحفه ی سفید به رنگ مرگ صدای ممتد شیون مادرش توی حیاط بیمارستان وحرف کمکی بخش که همین یه پسر رو داشت و چشمان ساکت زل زده به مرگش که هنوز پر از معصومیت بود کافی بودن تا بدون توجه به حضور همکاران بلند بلند گریه کنم و ا ونجا رو ترک کنم. بعد از کلی شاهد جان دادن ادم ها این دردناک ترین صحنه ای بود که دیدم ومث چشمان ماتم زده ی صولت مریض تخت ۴ تا همیشه در ذهنم خواهد ماند. اه سمیه ی مهربانم: خیلی وقته که هیچ چیزی حتی گریه کردن با ماه در دل ساکت شب روح منو اروم نمی کنه راستی یادم رفته بود بهت بگم چند وقتیه شبها خوابم نمی بره خوبیش اینه که از لحظه های شگفت انگیز شب و مهتاب و سکوت و ستاره سوئ استفاده می کنم وبدیش سرگرم شدن من با دنیای مصنوعی و بی عاطفه ی اینتر نته و تابلو شدن دل زهرا در نت. وحشتناک دلم هوای امام رضا رو کرده ببین چقدر قسی القلب شدم که عمو رضا هم نمی خواد منو ببینه . دیگه حتی در نامه نوشتن برا تو هم که روزی کسب و کار من بود ناتوان شدم حدیث ناتواناییهای رفیقت توی صد تا کتاب هم نمی گنجه برام دعا کن توی این انقلابی که شروع کردم بتونم خودمو بسازم مث همیشه گره کار من به دستدعاهای بی ریای تو باز می شه. یه مدته نمازهای مغرب وعشام رو تو مسجد می خونم (وای یادم باشه امشب جا نمونم) نمی دونم چرا هنوز بعد از این همه سال نمی تونم دید مثبتی در مورد دختران بسیج داشته باشم (حتی بعد از رئیس بسیج تربیت معلم شدن تو) احساس می کنم یه نقابن وپشت نقابشون یه دنیا ریاست. یه پیر زن افغانی هم هر شب میاد چهره اش ارومم می کنه وقتی پیشش می شینم یه حالی می شم از جنس همون هیجانهای پرواز نشدنی باورت نمی شه چقدر دوست داشتنی است وقتی بهش سلام می کنم نا خوداگاه چشمام پر اشک می شن احساس می کنم یه دل پر زغصه داره مث تو مث من مث....... راستی می خوام چادری شم البته اگه موفق شدم ۸۰ درصد به خودواقعیم برسم بعد... امسال که رفتی لوداب در هر فرصتی می یام بهت سر می زنم فکرشو کن من تو هوای پاک روستا مردمی از جنس ائینه و مدرسهو بچه هاش .سمی لوداب رود خونه داره؟ همه ی امیدم به اینه که تو با همه معلم ها فرق می کنیوحد اقل یه تعدادی از این کودکان مظلوم به حقی که به گردن معلم هاشون دارن می رسن و در کنار جمع و تفریق درس عشق و انسانیت می خونن. می خوام برم کلاس نقاشی
استعدادی که مث شازده کوچولو در کودکی در من خا موش شد تو رو خدا تو مث بقیه درس انشا و نقاشی بچه ها رو سرسری نگیر از همین جاست که بچه ها ماشینی بزرگ می شن .


من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است